ناتالی با
دسته گل وارد شد . یک عدد کارت تبریک خوشگل هم خریده بود،
که هر نفر زیر متن زیبایی که او نوشته بود، امضایی کرد (
البته مسلمه که جلوی میزبان یعنی خانم دکتر شوارتز اینکار را نکردیم ) و بعد
دسته گل را با ذکر این که هدیه هم بعدا ضمیمه خواهد شد به
او دادیم . این کار جز عرف و آداب معاشرت آلمانی ها محسوب
می شود و در چنین مراسمی حتما هدیه ایی به میزبان داده
میشود. بسته به نوع مراسم ، مناسبت آن و همینطور درجه
آشنایی با میزبان، هدایایی از کتاب گرفته تا شراب یا شکلات
و گل به میزبان هدیه میشود. دست خالی رفتن کمی نشانه بی
توجهی و بی فکری است و برعکس انتخاب یک هدیه درست و به درد
میزبان بخور (نه صرفا انتخاب چیزی من باب رفع تکلیف) نشانه
آدب دانی، نکته سنجی و حسن سلیقه میهمان به شمار میرود .
بگذریم خانم دکتر شوارتز که از فرط شادی میدرخشید، از همه
تشکر کرد و بعد از اینکه همه نشستیم جملاتی راجع به کارش و
اینکه هر کدام از ما چه نقشی در موفقیت او داشتیم، گفت و
به خصوص از آقای رییس (که مسوولیت کنترل علمی و عملی تحقیق
او را بر عهده داشت) و همینطور همسرش تشکر کرد. راستش را
بخواهید، من که هیچ نقشی در موفقیت ایشون نداشتم . یادم
نمی آید جز این که هر دفعه که به اتاق من می آمد، اگر میل
داشت یک چای نعناع (کیسه ای) با چند عدد بیسکویت ویفر
گردویی (در صورت موجود بودن در کشوی میزم) جلویش میگذاشتم
و سووال میکردم : "خوب چه خبر، احوالتان چطور است؟" راستش
را بخواهید، ضمن اینکه از شخصیت موقرش خوشم می آمد ، یک
کمی دلم میسوخت، که این بنده خدا هر وقت آنجا بود، هیچ کس
یک کلمه هم با او حرف نمی زد. از فاصله 200 کیلومتری هر
هفته یک بار می آمد، از منشی گرفته تا رییس یک سلامی
میکردند و رد میشدند و پی کارشان میرفتند. حالا توی این یک
هفته شاید اتفاقی افتاده باشد یا شاید بنده خدا در راه چپ
کرده باشد. انگار نه انگار ... نه اینکه نخواهند بدانند،
نه، ولی انقدر مشغول کارهایشان بودند، که گاهی فراموش
میکردند، بابا هر چقدر هم که کار هست، آدم گاهی باید 10
دقیقه طولانی تر بماند و کار بکند، ولی یک کمی هم به
دیگران توجه بکند. این مدت که با آلمانی ها بوده ام، متوجه
شده که اکثرشان، بخصوص آنها که در بخش علمی هستند، بلد
نیستند یک گفتگوی دوستانه کوتاه با یک نفر که خیلی با او
نزدیک نیستند، بکنند. کمی اش هم میتوانم بگویم دلشان نمی
خواهد، در کار کسی فضولی بکنند و برای همین اصلا سوال
نمیکنند و طرف مقابل هم همینطوری چیزی برایت تعریف نمیکند
(با همه این سوال نکردن ها، ممکن است از فضولی هم در حال
ترکیدن باشند ها ، ولی الحق و الانصاف سین جیمت نمیکنند.
از این پیرزن های فضول تریپ فیلمهای پلیسیشون بگذریم، که
البته توی محیط کار من طبعا ازشون خبری نیست). خلاصه، منی
که از همه کمتر خانم دکتر شوارتز را میشناختم، با او بیشتر
از بقیه چاق سلامتی میکردم و با علاقه از پیشرفت کار
تحقیقش میپرسیدم . یادم می آید، یک روز به من گفت که همسرش
با یک ایرانی اهل تهران که مهندس آرشیتکت است، اسکی میکند
و اسم کوچک این آقا داریوش است. تقریبا مطمئن بود که من
باید این آقا را بشناسم. من فقط کمی نگاهش کردم و بعد
گفتم، راستش تهران انقدر بزرگ است که من ایشان را نمی
شناسم. بگذریم یک دفعه هم به یک برنامه دعوتش کردم، که
خیلی خوشش آمده بود و چند بار هم اتاقمان را در اختیارش
گذاشته بودیم. کلا روابط من با این خانم دوست داشتنی در
همین حد خلاصه میشد (آهان چند بار هم که سخنرانی داشت، من
و آلکس در جابه جا کردن اسلایدها و یا میز گنده تالار
اجتماعات کمک کرده بودیم که بیشترش را آلکس انجام داد من
که زور ندارم میز بلند کنم) . به هر حال خانم دکتر شوارتز
از همگی همکاران، دوستان و همراهان تشکر کرد. و بعد از
دقایقی ما به داخل برای صرف شام هدایت شدیم.
ادامه دارد
بیگانه اي در سرزمين
ژرمنها ارسال در تاريخ جمعه 10 مرداد 1383