بيگانه ای در سرزمين ژرمنها
Biganeh
خانه | ارسال نامه نظرات شما| معرفي سايت به يک دوست


این سایت امروز "امروز" نام دارد

یکی از شعارهایی را که پلیس آلمان در گسترش آن بسیار کوشش نموده است، مدتهاست روی میز کار دفترم گذاشته ام و تنها نوشته شخصی ای است، که در اتاقم و روی میزم به چشم میخورد. هنوز کسی از همکاران ژرمنم، آقای رئیس یا کسانی که به اتاقم آمده اند، نپرسیده اند، چرا این نوشته آنجا قرار گرفته است . باور دارم این سخن آنقدر گویا است، که نیازی به توجیه یا تحلیل آن نیست. شعار این است: "هر که خاموش است، همدست است". راستی اگر من سکوت کنم، اگر تو سکوت کنی چه میماند؟ بر این باورم سانسور و حذف کمترین مخالفتی در هرجامعه ایی با نیستی و تباهی اش پایان می گیرد. تنها مجموعه ایی که در آن همه آزادی تبادل گفتار و اندیشه داشته باشند، به رشد و بالندگی میرسد و من همانند هر ایرانی دیگر آرزویی جز سربلندی و پیشرفت سرزمینم و مردمش ندارم . دقیقا از این روی - با همه تنفرم از سیاست - سانسور را محکوم می کنم، با حرکت بقیه بلاگر ها همراه میشوم و برای چند ساعت همانند بسیاری از دوستانم این امروز "امروز" نام میشوم.


امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروزامروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروزامروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز امروز...
.

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تاريخ2 شنبه 30 شهریور 1383

طعم تلخی
توفیق اجباری دست داد و به یک نمایشگاه ابزارآلات جنگی قرون وسطی رفتم . خب دیدن زره ها و شمشیرهای سنگین با توضیحات احتمالا یک کمی اغراق آمیز راهنما بد نبود، اما قسمت بعدی بازدید از نمایشگاه، هر چه بود، مایه انبساط خاطر نبود؛ کنار سالن زره ها و کلاه خودهای دوران مختلف، سالن کوچکی بود که به آلات و ادوات شکنجه اختصاص داشت. در کنار هر یک از آلات طرحی هم بود که نشان میداد، این آلات ادوات چگونه در قرون وسطی استفاده میشدند . ناخوداگاه با دیدنشان به فکر فرو رفتم، حس عجیبی وجودم را پر کرد. توگویی آنها را خودم دیده ام، نه از آن بدتر خودم تجربه کرده ام. نفهمیدم اما چرا ...؟ امشب تصادفی خبری مربوط به 16 ارديبهشت 1383 خواندم : "روزنامه خراسان 16 ارديبهشت مینویسد که يک زن جوان 19 ساله به نام ليلا م که رهبري يک باند فساد و فحشا در شهر اراک را بر عهده داشته است، پس از محاکمه در يکي از شعب دادگاههاي عمومي دادگستري اراک به اتهام زنا با محارم و تولد بچه حرام به اعدام محکوم شده است". ناگهان فهمیدم چرا ... من هم همراه لیلا، کبری، زهرا، همراه دخترک 16 ساله اهل نکای سرزمینم ، همراه همه زنان داستانهای واقعی سرزمینم بیگناه یا گناهکار آن صحنه ها را دیده ام. تصویر توی موزه طرح نبود، افسانه نبود، 1000 سال پیش نبود، تصویر توی موزه من بودم، تو بودی و همه زنانی بودند که در طول تاریخ سوزانده شدند، تازیانه خوردند، بالای صلیب رفتند و شکنجه شدند. دلم برای لیلا، کبری، زهرا، مریم، سارا، ... و هزاران زن دیگر گرفت. دلم میخواهد، دلم خیلی میخواهد بدانم، برای آنها هم "داد"گاهی تشکیل شد؟ چیزی توی گلویم گیر کرده ... فقط تصویری را میبنم که امروز هنوز بعد از 1000 سال تکرار میشود و خدا میداند چقدر بعد از ما نیز تکرار خواهد شد. شما میدونید، چرا این استکان چای ام یک مرتبه انقدر طعم شوری پیدا کرد...؟




خوشگلی و بدگلی
عجب دنیای وارانه وارنه ای است... یک روز که میخوای حسابی خوشگل کنی، مثلا میهمونی بری؛ موهات مثل سیم ظرفشویی بهم میچسبند یا مثل یال شیر پف میکنند؛ زیر چشمات مثل اینکه سه روز نخوابیدی گود می اندازد؛ کلی به حودت زحمت میدهی، موها رو به هزار زحمت حالت میدهی، با یک علم دردسر حلقه بالای پیشانی ات را جوری درست میکنی که قشنگ از راست به چپ موج بیاندازد؛ با هزار ترفند یک کمی به صورتت رنگ پریده ات آب و رنگی می دهی؛ لباس پلو خوری و خوشگل به عبارتی سانتال مانتال تنت میکنی، بعد که بعد از این همه زحمت به خودت نمره خوشگلی خوبی میدهی؛ یک نفر هم - حتی دم جنبانکت - متوجه تغییری در تو نمیشود

یک روز هم مثل امروز بعد از 4 ساعت خواب نیم بند شبانه بلند میشوی؛ از خستگی کارهای سنگین روزهای گذشته به زور از تختت بیرون می آیی؛ اولین لباسی که توی کمد دستت بهش میخورد، انتخاب میکنی و میپوشی. با یک مشت آب موهایت را یک کمی بدون نگاه کردن به آیینه، به قول خودت صاف و صوف می کنی. قهوه ات را خورده نخورده با همه خستگی ات از در خانه تقریبا بیرون میدوی، تا ساعت هفت صبح پشت میزت بتوانی بقیه متنی را که برای جلسه ساعت نه باید برای شرکت کنندگان در جلسه آماده کنی، سر و سامان بدهی؛ توی پیاده رو همینطور که با سرعت میدوی، آقای همسایه یک لبخند غرایی میزند، سلام علیک گرمی میکند و به زور میخواهد بداند،که با فلان مشکلی که با کلید در پشتی داشته ای، چه کار کردی و آیا میتواند کمکت کند؛ توی جلسه آقای همکار پروژه ایی که دیروز برای اولین بار بار در جلسه با او برخورد کردی، به زور اصرار میکند، که فردا برای کار مشترکی که در پیش دارید، حتما با ماشینش دنبالت بیاید ؛ آن یکی همکار جدید موقع ناهار همه را ول میکند و راست می آید جلوی تو می نشیند و در تمام مدت نهار چنان بهت زل میزند که لقمه هایت توی گلویت گیر میکند و بعد هم فرصتی که بین جلسه پیش می آید، یک راست می آید، سراغ تو که راجع به این یا آن مطلب گپ بزند یا نظرت را راجع به کنسرتی که امشب در شهر برگزار میشود، بپرسد (البته اطلاع دارید که کوچه علی چپ کوچه بسیار خوبی است، شما هم مثل من خوب بلدید گاهی درست حسابی مقیم آن بشوید، مگر نه؟) ؛ توی سوپر مارکت در حالیکه درست در آخرین لحظه ها موفق شدی، یک بسته نان و کمی سبزیجات و مواد غذایی بخری، آقای جلوییت در صف صندوق پشت سر هم بر میگردد و لبخند تحویلت میدهد، بعد 2-3 کلمه فرانسوی بلغور میکند که آیا اهل فرانسه هستید؟ به آلمانی سلیس جواب میدهی: نخیر من فرانسوی نیستم. لبخند پررنگتری نثارتان میکند و به موهایتان اشاره میکند و میگوید آخه این موهای پررنگ مشکی ... و منتظر میماند که بگویی کجایی هستی! (توجه کنید که این اتفاقات در مملکت ژرمنستان می افتد، نه مثلا تهرون یا کرج یا اسلامشهر خودمان، هیچ کدام از بازیگران این صحنه ها هم آدمهای مست یا بی سروپا نبودند) از بس آقاهه هی برمیگردد و لبخند میزند و چند تا جمله نا مفهوم دیگر که حالیت نمیشود میگوید، دیگر نگاهش نمیکنی، حتی نگاه نمیکنی، آیا بعد از پرداخت پول در آن نزدیکی هاست یا نه، فقط ناخودآگاه موقع خروج به تصویر خودت در شیشه بزرگ فروشگاه نگاه میکنی، ناگهان دوزاریت می افتد، یک کمی خودت را برانداز میکنی بعد از خودت میپرسی مگر میشود وقتی آدم به نظر خودش ظاهری کاملا آشفته و غیر قابل تحمل داشته باشد، به نظر بقیه (در این مورد البته آقایان) جذاب و خوشگل شده باشد؟ شاید هم امروز همه همینطوری مهربان شده بودند؟ یا اینکه شاید امروز هوا زیادی گرم بود یا چه میدانم شاید هم قمر در عقرب بود یا یک همچین چیزی... آها شاید هم اگر اصل و نصب این آقایون را دنبال کنیم، یک جورایی به ایران ختم بشه! شاید هم من الان که نشستم و مینویسم زیادی خسته ام... آره بابا دچار توهم شدم!

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ 3 شنبه 24 شهریور 1383

یک نامه
توی پاکت یک کاغذ زرد رنگی چاپی از یک آژانس املاک (من: این دیگه چی از جونم میخواد؟ شیطونه میگه بندازمش دور و وقتم را هدرش نکنم ...)

سرکار خانم بیگانه ژمرنی (غلط املایی)

یک فرصت طلایی در انتظار شماست (بهههههه حتما تبلیغه... بابا بندازمش دور) شما میتوانید به زودی صاحب خانه شوید. بگذارید ما شما را راهنمایی کنیم (ای بابا حالا کی خونه خواست؟ بهتره بندازمش دور... اااا صبر کن ببینم): صاحبخانه شما تصمیم دارد آپارتمانی را که شما در آن سکونت دارید به فروش برساند. در صورتیکه مایل به خرید این آپارتمان نیستید (این قوطی کبریت را میخوام چیکار؟) به اطلاع شما می رسانیم در صورتیکه خریدار آینده آپارتمان به ادامه اقامت شما در این محل علاقه ای نداشته باشد شما میبایستی در اسرع وقت تخلیه نمایید (به این میگویند: فروش زوری آپارتمان !).

...
با تقدیم احترام آژانس ....

خب مثل اینکه که یک اثاث کشی افتادم. یکی هست بیاد کمک؟ حالا باید انگار واقعا کمک بخوام: "در ژرمنستان برای اثاث کشی به یک خانم کمک کنید! "

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ شنبه 21 شهریور 1383

به یک خانم کمک کنید
دیدن این بچه فسقلی های ژرمن با آن موهای طلایی و چشمان آبیشان با آن صورت های خوشگلشان چنان مرا - که چندان هم بچه دوست نیستم - افسون میکند، که گاهی خر میشوم و هوس بچه میکنم. مشکل اینجاست، یک بچه بور میخواهم که از 5-6 سالگی چشم ابرومشکی بشود (از اون به بعدش این بچه های بور آنقدرها هم خوشگل نیستند، بزرگ هم که میشوند، دیگر اصلا به سلیقه بنده جور در نمی آیند) ! اگر از این قضیه که بچه (یعنی آدم) معمولا دچار چنین دگردیسی نمیشود بگذریم، احتمال اینکه اصلا بچه بنده بور شود، یک در میلیون است (نه خانم کرگدن نه آقای دم جنبانک ‌به هیچ طریقی با بور ها وجه اشتراکی ندارند). خب حالا "من چه کار کنم؟" البته بگویم که من در حال حاضر نه وقت بچه مچه را و نه شرایطش دارم. ولی خوب بچه خوشگل که می بینم، به این سووال فکر میکنم . آخرین نتیجه ایی که بهش رسیدم، اینه که بچه چشم ابرو مشکی ام را به یک ژرمن مو بور بدم (یعنی عروس یا دامادم رو از ژرمن ها بستونم :) ) بعد سفارش یک نوه بلوند بدهم، که احتمالا تا اون موقع که من بچه دار بشوم و بعد بچه ام بچه دار بشود، بیشتر از همون 5-6 سالگی نوه مو بورم را نخواهم دید. حالا چیزهایی که لازم داریم: یک فقره همسر حاضر آماده، یک بچه (در آینده یک کم نزدیک)، یک عروس یا داماد ژرمن برای بچه برای 30 - 35 سال دیگر و یک بچه بلوند برای بچه آینده یک کم نزدیک (در آینده دورترش)... ااااهه، مثل اینکه اگر و امایش خیلی زیاد شد. فکرکنم بهتر از خیرشون بگذرم.

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ شنبه 14 شهریور 1383

سوال چهارگزینه ایی
سوال : چه حالی پيدا ميکنيد وقتی گزارش روزانه را که دیروز به آقای رئیس تحویلی دادید، امروز روی میزکارتان ببینید، در حالیکه زیر يک قسمت خط پررنگی کشیده شده و جلوی آن یکعلامت سووال گنده دیده میشود. بعد که دقیقتر نگاه میکنید، میبیند متنی که مورد سووال است یکسری چرت و پرت های چرکنویستان بوده، که یادتان رفته قبل از چاپ پاک کنید و همینطوری با آن خزعبلات نوشته را تحویل رئیس بزرگ داده اید.

نکته : رئیستان يک آدم خشک، خيلی جدی و مسن آلمانی است ( مطابق کلیشه یک آلمانی) که هنوز بعد از چند سال همکاری هميشه شما و ديگران را با عنوان سرکار خانم X يا جناب آقای X خطاب میکند.

پاسخها :

الف: دو بامبی ميزنيد توی کله تان
ب:‌ سريع متن چرت و پرت را ميخوانيد تا يقين پيدا کنيد حرف نامربوطی در آن نيست
ج:‌ دستتان را ميگذاريد روی شکم مبارک و در غياب همکاران محترم ضمن تجسم حالت چهره آقای رييستان در لحظه خواندن متن بي سروته هر هر ميخنديد
د:‌ به يک توجيه مناسب برای نوشته نامربوط فکر ميکنيد

واکنش من :‌ الف و ب و جيم . البته ترتيبش را نميگويم تا خودتان حدس بزنيد . شما چه ميکردي‌د ؟‌

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ جمعه13 شهریور 1383

جنگ، جنگ است 5
سبد گل رزهای سفید و فریزاهای آبی را کنار گور پدرش روی زمین گذاشت، نفس عمیقی کشید و به خطوط عمیق سنگنبشته گور نگاه کرد. بار دیگر نام پدرش را کنار اسامی دیگری که آن روی ثبت شده بود، خواند. بعد از 60 سال برای اولین پدرش را میدید، در واقع این نام پدرش بود، که روی سنگ گور دسته جمعی سربازان آلمانی می خواند. او مکانی را میدید، که پدرش در آن حوالی آخرین بار راه رفته بود، جنگیده بود. کسی چه میداند، شاید هم پدرش در حین فرار و بازگشت به سرزمین پدری بود، که آنجا کشته شده بود، رازی که هرگز کسی قادر به گشودنش نخواهد بود. چهارم اکتبر سال 1944 وقتی فریتز، پدر سی و دو ساله اش در خاک رومانی همراه 10 سرباز و افسر دیگر در گور دسته جمعی خود دفن میشدند، مادرش او را حامله بود. او شش ماه، بعد مثل بسیاری از آلمانی هایی که پدرشان قبل از تولدشان در جنگ کشته شده بود، بدنیا آمد. رومانیایی ها یا آلمانی ها (زیاد فرقی هم نمیکند) جسد سربازان را در گوری سرد کیلومترها دور از وطن دفن کرده بودند. سالهای جنگ سرد، خشم و کینه مردم همسایه باعث شد که گرهارد نتواند، آرزوی دیدار گور پدر را برآورده کند. بالاخره یک روز گرم تابستانی سال 2004 ، سالها بعد از جنگ و مرگ پدر، او آنجا در مقابل گور پدر ایستاده بود و دستهایش از فرط احساس می لرزیدند. او می اندیشید که اینک میتوانم با پدری که هرگز ندیدم وداع کنم. مردم روستا آن روز دیگر به این آلمانی آرام و متفکر با خشم و نفرت نمی نگریستند، شاید برای اینکه 60 سال همه خشمها و نفرت ها را سرد میکند، شاید هم برای اینکه آن مرد "گرهارد شرودر" صدراعظم آلمان بود.

گرهارد اما مرد بسیار خوشبختی است، که توانست گور پدر را ببیند و بالاخره گلهایش را تقدیم خاک مزار پدرش کند و از سوی کدخدای ده کوچک رومانیایی به لقب "پسر و فرزند روستای ما" مفتخر شود. مسوول آپارتمانم خانم رینگفلدر اما با آن صورت شکسته و قامت خمیده اش، هنوز هم گاهی که با هم راجع به جنگ و پدرش حرف میزنیم، آهی می کشد و با حسرت میگوید: "کاشکی به جای اینکه همیشه روزهای یکشنبه زیر مجسمه سرباز گمنام میدان بیسمارک گل میگذاشتم، میدانستم پدرم کجا دفن شده تا برای یک بار هم که شده گلهایم را آنجا ... نه آنوقت گلهای محبوبه شب و بته های رز را میبردم و میکاشتم تا آنجا همیشه سبز باشد." هر دفعه مجبورم جلوی زبانم را به زحمت بگیرم که نگویم وسط جنگل های یوگسلاوی ،جایی که احتمالا جسد پدرش آنجا مدفون است، انقدر گل های وحشی هست، که نیازی به گلهای محبوبه شب او و یا بته های رزش نباشد. هر دفعه لبخند تلخی میزنم و چند دقیقه ایی سکوتی تلختر حکمفرما میشود، تا بالاخره موضوع دیگری پیش بیاید و سکوت بشکند.

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ جمعه13 شهریور 1383