بيگانه ای در سرزمين ژرمنها
Biganeh
خانه | ارسال نامه نظرات شما| معرفي سايت به يک دوست


کمککک ....| سووال تخصصی

به طرز فجیعی گرفتارم، مجبورم کلی کار را با هم سرو سامان بدهم و از طرفی هنوز کاملا خوب نشده ام. برای سال آینده دو تا مسوولیت جدید قبول کرده ام، که الان حسابی پریشانم کرده است - وا... مردم مسوولیت قبول میکنند، میرن پزش را به در و همسایه و فامیل میدهند و کلی اهم و اوهوم... ، من هم که آدم طبیعی نیستم، مسوولیت قبول کردم، یواشکی! به هیچکی هم هیچی نگفتم و به جای لذت بردن از افتخاراتش بلافاصله هم شروع کردم به هزار و یک فکر و خیال: اگر "خیلی خوب" از پسش بر نیایم، اگه ...)، طوری که یک هفته است، تقریبا هر شب کابوس یا خواب های عجیب غریب می بینم. یکی از خوابهای عجیب غریبم این بود، که در وسط مهلکه ای گیر افتاده بودم و یهو هاله سرزمین آفتاب سر و کله اش پیدا شد. بعد مثل اینکه همه چیز به خیرگذشت، چون ساعت شماطه دارم زنگ زد و من مجبور به ترک رختخواب گرم، در سحرگاه این روزهای سرد زمستانی شدم. آخرش نفهمیدم هم که چی شد؟! البته بعی وقتها بهتر آدم ندونه آخرش چی میشه! راستی توی خوابم و وسط اون هیرو ویری از دیدن هیبت هاله کلی تعجب کرده بودم . مخصوصا از اون موهای خیلی کوتاه با رنگ توی چشم بخور آتشین و کم سن و سالی (فرض کنید 20 ساله) این دوست نازنین (البته این ها همه در رویای من به این شکل بودند و احتمالا بانوی ما این شکلی نیست. حالا نرید بهش میل یا زنگ بزنید بگید: "اهه، کی موهاتو کوتاه کردی؟ یا، چی شد رنگ موهاتو عوض کردی؟ و این حرفها ... اونوقت مجبورم در این جا تکذیبیه و ندامتنامه چاپ کنم). حالا که فکر میکنم، برایم روشن میشود، یحتمل در اولین رویای وبلاگی ام به این دلیل هاله رو دیدم، چون هاله مسوولیت نجات دادن خیلی چیزها و خیلی آدمها را خودخواسته قبول کرده است، لابد ضمیر ناخودآگاه بنده هم فکر کرده که "ایشون" را هم هاله خانم میتوانند نجات بدهند. خلاصه "نجات رس" میخوایم. نبود؟ از از دست چی و کی؟ آها فکر کنم از دست یک خانم جوان لوس، پرتوقع و پر مدعا و از نطر بعضی ها احتمالا مغرور که لابد آسمون باز شده ایشون افتاده پایین تا همه کارها را "خودش" به نحو احسن انجام بده (یعنی همون بیگانه خانوم که میخواد کوهها را جابه جا کنه، دریا ها رو خالی کنه و خورشید رو ...) هوم ... میخواهیم تبدیل بشه، ترجیحا به همون بیگانه خانوم شوخ، بیخیال، آروم و خوشبین و ساده. خب پس: اجی مجی، لا ترجی ... متخصص این کاره توی جماعت وبلاگخون و وبلاگنویس؟ نداریم؟ نبود؟ بابا من هر کاری میکنم ین یارو رو دک کنم، ا باز پیداش میشه . کمکککککککککمم کنین.

سووال تخصصی: خانم های عزیز – شایدم شما آقایون عزیز در این زمینه صاحب نظر باشید، اما اول از خانوما میپرسم – اخیرا چند عدد (5 تا؟ 6تا؟) موی سفید در خرمن (!) گیسوان مشکی یکی از آشنایان (!) دیده شده که بدجوری توی ذوق میزند. از آنجا که این دوست عزیز هیچ تجربه ای در اموز رنگی منگی مشی و از این قبیل ندارد شدیدا به مشاوره صاحب نظران نیاز است. آیا ایشون (!) این موها را بچیند؟ کلا رنگ بنماید (حیف نیست آخه؟) فقط همان مواضع رنگ شود ؟ یا 5 تا تار موی سفید را به حال خود رها نماید؟ شیک تر نیست؟ به آدمهای پرمسوولیت بیشتر نمی آید؟؟؟!! در ضمن هرگونه مشاوره اعم از روش، مارک یا هر چی که به نظرتان میرسد، بسیار ذیقیمت است . ایشون در این زمینه ها از بیخ عرب میباشد. قبلا (بعدا هم البته همنیطور!) از همکاریتان تشکرات بعمل می آید. فعلا نیم بند متشکریم.

چای آلبالو و "سگ جان"

امیلی دوست منشیمان است، یک خانم خوش رو و یک کمی تپلی را تصویر کنید، که موهای بلوند تا روی شانه دارد و همیشه سگش را که از نژاد سگ های آقای پتی بل (منظورم بول داگ) است، همراه خودش دارد. امیلی هم منشی یک شرکت تجاری بزرگ آلمانی است، که با کشور های مختلفی داد و ستد دارد. یک روز یکی دو سال پیش خانم منشیمان مرا به صرف چای آلبالو به منزلشان دعوت کرد، تا هم چایی بخورم و هم با امیلی آشنا شوم. جای شما خالی چای آلبالو را صرف میکردیم و از گل و بلبل حرف میزدیم. امیلی تعریف میکرد، که چطور سگ کوچولوی نازنین را (اسمش را با عرض معذرت از خاطر بردم) برای تعیین درجه سلامت و بیخطر بودنش به شهرداری برده است (در واقع یه جور معاینه فنی است، اما مخصوص سگ ها به خصوص آنهایی که خطرناک یا بعبارتی پرخاشگر طبقه بندی شده اند). امیلی میگفت که خانم دکتر دامپزشکی که آنجا مسوول معاینه سگ ها بوده، هر کاری کرده که "سگ جان" یک کمی به خودش تکان بدهد و یک حرکت پرخاشگرانه نشان بدهد موفق نشده بوده، "سگ جان" به قول امیلی حتی خانم دکتر را قابل یک نگاه هم ندانسته بود و زحمت تکان دادن ماتحت گرامی را هم به خودش نداده بود. البته خانم دکتر هم حسابی بهش برخورده و با همه این آرامش، متانت و نجابت حضرت اجل دستور فرمودند، که سگ جان با پوزه بند حرکت کنند. امیلی البته، به ندرت به این دستور عمل میکند، تازه بعضی وقتها هم بدون قلاده با "سگ جان" یا بهتر بگویم "سگ خان" به گردش میرود. در تمام مدتی که امیلی مشغول تعریف ماجرا بود، "سگ جان" در حالیکه پوزه مبارکش را روی پنجه های مبارک قرار داده بود، مرا برانداز میکرد. شاید هم امیلی بهش سپرده بود، مواظب اون مو مشکی هه باشه، که بیشتر از دو تا قند و 1 فنجون چای آلبالو میل نکند. به هر حال من مثل اینکه از خانوم دکتر جالب تر بودم و ارزش یه نگاه طولانی به عبارتی ممتد را داشتم. خلاصه اونشب یکی از خاطره انگیزترین شب های من در ژرمنستان شد، بقیه اش را چون الان دیگه خوابم گرفته – در ضمن خیال تعریف کردن ماجراهای اکشن هم ندارم، که خواب را از کله آدم میپرونه– ، "بعدا" میگم، یه حسن هم داره که مشتری میشوید. خب پس تا بعد!

رنگارنگ

وووواخ! دیگه دارم عصبانی میشوم، چرا حالم خوب نمیشه؟ خیلی بده آدم بخواد دوباره سرحال بلند بشه بدو بدو کاراش را انجام بده و ... بگذریم هنوز روی دور نیافتدم و این اوقاتم را حسابی تلخ میکنه.

انتخابات متاسفانه در شهر ما به خد نصاب نرسید و فقط دو درصد رای دادند. به این ترتیب خارجی های شهر ما پنج سال هیچ نماینده ایی ندارند. چی میدونم شایدهم تمدید شد (احتمالش کمه).

خوندم که، در شهر "تسویکاو" در استان ساکسن آلمان برای اولین بار در چراغ راهنمایی مخصوص عابرین پیاده به جای نشانه رایج یک عابر پیاده از نشانه یک زن استفاده شده است. راستی چرا قبلا این کار را نکردند؟ فکر میکنید این قضیه به رفع تبعیض جنسیتها ربط داره؟ نخیر اشتباه حدس زدید! کارشناسان میگویند که سایه و شکل خانمه در رنگ پسزمینه اش (فعلا فقط برای چراغ زرد استفاده شده است) توجه عابرین را جلب میکنه و باعث میشه که توقف کنند.


تازگی با یک خانم کوچولو و مامان مهربونش آشنا شدم، که حسابی آدم را دیوونه خودش میکنه! اگه شما هم از این خانوم کوچولوهای پایین دوست دارین، حتما به وب سایت آنی خانم و مامانش ریتا سر بزنین.


وقتی یک خارجی در آلمان رای میدهد

امروز در استان ما روز انتخابات "شورای خارجیان" بود. دو ماه قبل، برای همه خارجیان مقیم استان ما، یعنی شهروندانی که تابعیت آلمان را نداشتند، یک نامه آمد. نامه شامل دعوت نامه ای بود که تاریخ انتخابات و همچنین هدف این شوراها در آن درج شده بود و در نهایت فرمی که "سی عدد" جای خالی داشت. آنها که به دلایلی نمی توانستند، در تاریخ مورد نظر در حوزه انتخاباتی حاضر شوند، میتوانستند این فرم را پرکرده و بفرستند. اعضای این شوراها به مدت 5 سال فعال و بعبارتی حامی و نماینده خارجیان آن شهر هستند.

تصمیم گرفتم در انتخابات شرکت کنم. امروز شال و کلاه کردم و به اتفاق دوستی عازم حوزه انتخابات شدیم. اول که وارد حوزه شدیم، از این که کسی در آنجا نیست، تعجب کردیم. فلش هایی که ما را به سمت حوزه رای گیری هدایت میکردند، دنبال کردیم تا به یک سالن بزرگ رسیدیم. دو گروه رای گیری در دو طرف سالن مستقر بودند. دعوت نامه را به آقایی که رئیس یک گروه به نظر می آمد، دادم. با خوش اخلاقی از مان تشکر کرد که برای رای گیری آمده ایم و در لیستی که جلویش بود، اسممان را خط زد (اینجا به هر جای دولتی که بروید، همه اطلاعات شما را سریع برایتان میتوانند چاپ بگیرند، جای تعجب ندارد که ظرف 15 ثانیه اسم مرا از توی لیست خط زد). سراغ فهرستی را گرفتم، که لابد از روی آن می توانستیم، نام سی نفر را انتخاب کنیم. آقای خوش اخلاق مکثی کرد و گفت: "مشکل اینجاست که ما لیستی نداریم، شما میتوانید هر کسی را که دوست دارید، انتخاب کنید". با حیرت نگاهش کردم . ادامه داد: "ما برای انجمنهای مختلف خارجیانی که در این شهر زندگی میکنند، نامه دادیم، تا کاندیدا های خود را معرفی کنند. اما متاسفانه هیچ نامی دریافت نکردیم. شما میتوانید هر کسی را که صلاح میدانید و به نظرتان مناسب این کار است، در این فرمها بنویسید!" با تعجب گفتم: "خب، اگر شخص مربوطه هیچ علاقه ای به انتخاب شدن نداشته باشد؟" خیلی جدی گفت: " او میتواند قبول نکند". خلاصه این شد که یک سری اسامی کسانی را که روحشان از هم ماجرا خبر نداشت، نوشتیم و بیرون آمدیم. خوبیش اینه که اینطور که پیداست، اینجا شورای نگهبان هم ندارند، تا صلاحیت آنهایی را که ما نوشتیم رد کند، بنابراین اگر با دو تا رای این آشناهای ما انتخاب شدند که چه بهتر! نکته جالب این بود که همه اعضا حوزه خارجی بودند. حیف سهل انگاری خارجی های شهر ما احتمالا باعث به هدر رفتن این انتخابات میشود. موقعیتی که میتوانست برای شهروندان خارجی یک امتیاز مثبت باشد. البته رئیس حوزه میگفت، اگر به دلیل حد نصاب نرسیدن آراء، انتخابات به نتیجه ایی نرسد، شهر انتخابات را تمدید می کند. شاید آن موقع توانستیم یک خارجی از جان و از وقت گذشته ایی را پیدا کنیم و مخش را بزنیم، که جدی جدی کاندید ما بشود و از حقوق ما فعالانه دفاع کند.

بعد ار تحریر: شاید اینکه کسی کاندید نشده علتش اینه که بی مایه فطیره! اگر از این امکاناتی که مثلا توی مجلس شورای اسلامی میدادند، به اونها هم پیشنهاد میکردند یا حد اقل یه چایی مجانی توی جلسه های شورا پخش میکردند، کلی آدم داوطلب میشدند. البته، انگار در جلسات شهرهای دیگر آلمان گاهی چایی هم میدهند، آخر کلی آدم اونجا داوطلب شدند (این چایی را زیاد جدی نگیرید) .