بيگانه ای در سرزمين ژرمنها
Biganeh
خانه | ارسال نامه نظرات شما| معرفي سايت به يک دوست

جاندران

بدبخت این گل ِ گلدون هم مرد. یکی بیاد، این گلدون رو تحویل بگیره . آحه آدم به کسی که خودش یادش میره غذا بخوره، گلدون هدیه میده؟ نمی دونم چرا هیچوقت نمی تونم، گل با حیوانی را نگه دارم. همه شان را به کشتن میدهم. بعدش هم میشینم، غصه میخورم و به خودم بد و بیراه میدهم: قاتل! بی وجدان! ولی باور کنید هرگز بعد از از دست دادن آن لوبیای (علوم کلاس دوم دبستان بود؟) با هزاران امید و آرزو کاشته شده ام (واه واه ریشه اش چه بوی بدی میداد! هنوز یادمه ...)، حودم به صرافت نگهداری وپرورش گلی یا بلبلی نیافتاده ام. دختر، آخه تو را چه به این کارها! بگذار این بندگان خدا هم زندگی شان را بکنند. توی این دوره زمونه خیلی همت کنم، به آدمهای دور و برم، برسم (یک کمی در و بر برای من بُردش زیاده! به چیزی به شعاع کره زمین از بس که ما ایرونی ها توی این کره خاکی پخش و پلا هستیم! به این ها اضافه کنید دوستان و آشنایان را ... به، چه شود). نه این که گل و بلبل دوست ندارم ها، نه، اتفاقا عاشق همه کلاغها و درخت های خرزهره دور برم هستم، گاهی حتی برایم یک اسمی یا لقبی دارند، ولی دلیلی ندارد، همه شان را بخواهم. میخواهمشان اما همونجوری آزاد و رها ... راستی چرا ما آدما هر چی که خوشمان می آید باید داشته باشیم. بعد که صاحبش شدیم، مالِ ما شد، رهایش می کنیم؟ هنوز هم راز این مسئله را نفهمیدم. شما هم فهمیدید به من خبر بدهید. ثواب داره وا...!

پیوست: الغرض از پذیرفتن جاندران معذوریم، بیخودی ما را داغدار می کنید!

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تاريخ 3شنبه 29 دی

فاصله ها

مدتهاست، که مثل اکثر شما بندرت نامه واقعی، نامه کاغذی دریافت میکنم، اما یک ماهی میشود نامه مادرم که با هدیه ایی به دستم رسیده بود، توی کتابخانه ام جای خوش کرده بود. مادرم اهل کامپیوتر و نامه برقی نیست- گاهی خیلی کوتاه با هم چند کلامی اختلاط میکنیم - اختلاط که چه عرض کنم احوال پرسی. حتی به دست گرفتن نامه باعث میشد، که مجبور شوم آب دهنم را به زحمت پایین بدهم و دماغم را بالا بکشم. میدانستم نمی توانم نامه را بخوانم و آرام بمانم. امروز دیگر یک حس عجیب و سرکش مقاومت مرا درهم شکست و وادارم کرد، نامه را باز کنم. دستخط آشنای مادرم را که میان اشکهایم روی کاغذ میرقصیدند، دیدم و نوشته های مهربانش را و دلتنگیش را خواندم و اشک ریختم. نمی دانم چرا، نامه به این سادگی و کوتاهی باید انقدر مرا درهم بریزد (در حالیکه هم مادر هم من شکر خدا سالم و سرحالیم). الان هم با این چشمان و دماغ پف کرده مانده ام چه جوری سر قراری که 2 ساعت دیگر دارم و باید کاری را آماده کنیم، حاضر شوم. گاهی فکر میکنم، ما بچه ها چقدر بدهستیم، پدران و مادرانمان را میگذاریم و (در بهترین حالت) دنبال آرزوهایمان میرویم... به این فکر میکنم اگر 100 سالم هم بشود، برای مادرم همان دختر کوچولوی گیس بلند مو مشکی اخمو هستم، که دلم برای آغوشش پر میکشد. مادر نمیدانی من هم دلم چقدر برایت تنگ است. کاشکی، کاشکی فاصله ها هیچوقت نبودند.

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تاريخ شنبه 26 دی

وقتی بیگانه خطرناک میشود

ببینم اگه بعد از کار شب دیر وقت که به خونه میایی، از بیحوصلگی بری در یخچال یک عدد کاهوی اندیو را با یه نصف گوجه هلوفتی بخوری، بعد دو تا برگه کالباس را با سس سالاد و نان قهوه ایی جو پایین قورت بدهی، بعد یه نصفه فریکادِل (یه چیر بین کتلت و کوفته) را داغ داغ از تو اجاق دربیاری، با نصف دیگه گوجه بخوری، بعدش 75 گرم بادام زمینی بو داده را لُف لُف بدون این که حتی مزه کنی، راهی مری و معده کنی، بعد یک کف دست لواشک خونگی از آب گذشته را گاز بزنی و پایین بدی. بعدش دو تا حبه غره قوروت 35-40 گرمی را قورت بدهی، درحالیکه در تمام این مدت هم اصلا گشنه ات نبوده باشه، نشانه چیه؟ یه راهنمایی: اگه در 90% زمان عملیات انتحاری و انقلابی چشمهات به صفحه مونیتورت دوخته شده باشه و نامه ها و پیغامگیرت را هی بازرسی کنی، چی؟ ... هی هی ...باید تا فردا یه کارمهم و چند تا کار ِ نه چندان مهم را تمام کنم، فردا یه جلسه هم داریم، که زیاد خوشایند نیست. من هم الان حسابی خوابالو هستم، فکر کنم ، بهترین کار این باشه تا قبل از اینکه ته آخرین خوردنی های موجود در خانه دربیاورم، ساعت را کوک کنم و یکی دو ساعتی بخوابم و نصفه شب به کارها برسم . شاید تا اون موقع این دل وامونده هم آروم گرفت. آره بهترین کار همینه! پس فعلاً شب شما بخیر.

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تاريخ 4شنبه 23 دی

آنچه گذشت

این روزها همونجور که قبلش براتون نوشتم سرم خیلی شلوغ بود. این غیبتم را خیلی کوتاه براتون خلاصه کنم: کار، مسافر، کار، سفر، کار، سفر، مسافررفت، کار . جای شما خالی، محتویات چمدان را با خود چمدان، دادم به صاحب چمدان برد به عبارتی آش را با جایش :) . بعععله، مسافرم آمده بود و سرم حسابی شلوغ تر از اونی هم که بود، شد. مسافرم اما حالا چند روزی میشود که رفته است، کارهایم اما، کماکان مانده اند و من باز تنها شدم. زندگی اینجوریاس دیگه، گاهی سربالایی گاهی سرپایینی. فعلا با طعم و انرژی روزهای قبل، روزهای بعدتر را انتظار میکشم. راستی اگر امید نبود، زندگی چی میشد؟

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تاريخ 3 شنبه 22 دی

دیوار فیلتر | دیوار زندان

این اعتراضات اینترنتی و ماجرای نامه سرگشاده به آقای مرتضوی ِ دادستان در مورد وبلاگ نویسان و همچنین فیلتر کردن سایت های وبلاگی مرا مثل خیلی های دیگر بر آن داشت تا چند کلامی هم وسط این معرکه من برایتان نطق کنم، هرچند که خیلی بهتر از من راجع بهش نوشته اند و در این مورد بسیار گفته شده است. آقا (ببخشید اینجا عمداً نمی گویم "خانوم"، چون خانوم ها کمتر اهل زورند، هرچندکه اگر باشند، روی صد تا آقا را سفید می کنند) هر کسی که خیال کرده است، از راه زور میشود در ِ دنیا را به روی مردم هر مملکتی بست، بسی اشتباه فرموده است. اون زمان که یک دیوار بلند دور شهر می کشیدی، آقا دزده یا دشمن، دیگر پایش را توی شهر نمی گذاشت، تمام شد، مرد. هیچ دیواری، نه دیوار فیلتر و نه دیوار زندان، دیگر به اندازه کافی بلند یا محکم نیست، که بتواند حقیقت را حاشا یا پنهان کند. کاشکی به جای دستگیری چندتا جوون که دو کلام حرف حساب یا به قول شما ناحساب زدند، یا فیلتر کردن هرچی سایت غیرهمرنگ خودتان، جلوی آنهایی را می گرفتید، که مثل نقل و نبات موادمخدر پخش می کنند، یا جلوی آنهایی که رشوه می گیرند و دزدی می کنند. آنهایی که توی روز روشن بچه های مردم را مثل ممد بیجه می کشند، تجارت دختر، زن و بچه راه می اندازند. می دانی جانم، می گویند بعضی چیزها دیر و زود دارد، اما سوخت و سوز ندارد. نیافتاد؟ اشکال ندارد، کوچه علی چپ خوب کوچه ایی ِ ولی بدی اش این است که "گذری" است، یعنی اینکه نمی شود تا ابد آن تو ماند. باور کن راست می گویم، اینی که الان بهت گفتم دیر و زود دارد، اما سوخت و سوز ندارد.

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تاريخ 2 شنبه 21 دی