بدبخت این گل ِ گلدون هم مرد. یکی بیاد، این گلدون رو تحویل بگیره . آحه آدم به کسی که خودش یادش میره غذا بخوره، گلدون هدیه میده؟ نمی دونم چرا هیچوقت نمی تونم، گل با حیوانی را نگه دارم. همه شان را به کشتن میدهم. بعدش هم میشینم، غصه میخورم و به خودم بد و بیراه میدهم: قاتل! بی وجدان! ولی باور کنید هرگز بعد از از دست دادن آن لوبیای (علوم کلاس دوم دبستان بود؟) با هزاران امید و آرزو کاشته شده ام (واه واه ریشه اش چه بوی بدی میداد! هنوز یادمه ...)، حودم به صرافت نگهداری وپرورش گلی یا بلبلی نیافتاده ام. دختر، آخه تو را چه به این کارها! بگذار این بندگان خدا هم زندگی شان را بکنند. توی این دوره زمونه خیلی همت کنم، به آدمهای دور و برم، برسم (یک کمی در و بر برای من بُردش زیاده! به چیزی به شعاع کره زمین از بس که ما ایرونی ها توی این کره خاکی پخش و پلا هستیم! به این ها اضافه کنید دوستان و آشنایان را ... به، چه شود). نه این که گل و بلبل دوست ندارم ها، نه، اتفاقا عاشق همه کلاغها و درخت های خرزهره دور برم هستم، گاهی حتی برایم یک اسمی یا لقبی دارند، ولی دلیلی ندارد، همه شان را بخواهم. میخواهمشان اما همونجوری آزاد و رها ... راستی چرا ما آدما هر چی که خوشمان می آید باید داشته باشیم. بعد که صاحبش شدیم، مالِ ما شد، رهایش می کنیم؟ هنوز هم راز این مسئله را نفهمیدم. شما هم فهمیدید به من خبر بدهید. ثواب داره وا...!
پیوست: الغرض از پذیرفتن جاندران معذوریم، بیخودی ما را داغدار می کنید!
بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ 3شنبه 29 دی