آقای رئیس وارد اتاقم میشود، سلام و احوال پرسی. طبق معمول صحبتِ اینکه این کار و یا اون کار چطور پیش رفته اند. گزارشی چیزی هست، تحویل بگیره و ... . چقدر توی این چند وقت پیرتر شده است، دلم میگیرد. آدم خودش متوجه گذشت زمان و حتی متوجه تغییرات خودش نمیشود. کاشکی آدم به تصویر خودش توی آینه عادت نمی کرد. اونوقت آدم تغییرات خودش را راحت تشخیص میداد. اما شایدم اینجوری بهتره، اینجوری مثلاً آقای رییس نمی تونه بفهمه، اون اوایل که آمده بودم، چقدر شق و رق راه میرفت و الان چقدر قامتش خمیده تر شده... نمی دونم چه حکمتیه که بعضی وقتها شکستن ِ آدمهایی که خیلی قوی بودند، آدم را بیشتر غمگین میکنه تا آدمهایی که از اولش هم خمیده بودند.
بگذریم، وقتی داشت میرفت، با احتیاط و حالت رسمی همیشگی اش، یک کارت ورودیِ کنسرت کلاسیک برای فردا شب را روی میزم گذاشت و گفت یک برنامه خیریه (همت عالی) است، که برای کمک به بیماران سرطانی برگزار میشه و یک کارت ورودی دیگر هم برای آلکس همکار دیگرمان داد (بعداً که رویش را خواندم دیدم، توسط یکی از انجمنهای از ما بهتران برگزار میشه، از اونها که برای عضویت توی آنها باید هفت پشت قبلیت، شناسنامه سه قبضه داشته باشند و با حضرت سلیمان و نوح پسر خاله تنی باشی. صد البته آقای رییس ما عوض یکیشونه...). به این ترتیب فردا شب جای شما خالی به یک کنسرت انجمن از ما بهتران دعوتیم. چی میگن؟ کنسرتِ نطلبیده، مرادِ ؟ چی؟ اون یه چی دیگه بود؟ ولش کنین بابا. راستش را بخواهید، چیزی که بیشتر کنجکاوم ببینم، محل برگزاری کنسرته نه خود کنسرت یا آدمایی که با حضرت نوح پسرخاله تنی هستند. غیر از تئاتر و اپرای شهر، این محل که تا حالا در آن نبوده ام، محل برگزاری جشن ها و مراسم رسمی شهر است. بزرگترین مراسم سالانه رقص ِ بال هم آنجا برگزار میشود. نیست که من هم مادر زاد رقاص بودم، هرگز در این مراسم شرکت نکرده ام. حالا میخواهم فردا ببینم، آیا چیزی از دست داده ام یا نه! راستی، فردا خانم آقای رییس و خود آقای رییس هم هستند، چه شوَد! فکر بد نکنید، من خانوم ِ آقای رئیس را خیلی هم دوست می دارم، فقط مشکل اینجاست، وقتی این دوتا زوج ِ دوست داشتنی به هم می افتند، من هر ازگاهی مجبور میشوم به تاکتیک تدافعی ماهی پناه بیاورم. تاکتیک ماهی دیگه چیه؟ عرض میکنم، خدمتتان. ماهی دیدین دهنش را هی باز وبسته میکنه، ولی هیچ صدایی، چیزی از دهانش خارج نمیشود؟ منم همونطوری! گاهی دهانم را باز میکنم و بعد دوباره میبندم. یعنی مثلاً خانم آقای رئیس یه چیز میگه، بعد میپرسه: "بیگانه خانم شما هم موافقین، مگه نه؟" تا من اما بیام، جوابی بدهم، آقای رئیس یه چیزی میگه که من باید دهانم را باز نکرده، ببندم. خیلی جالبه که این حرکت ها به شکل هماهنگ و همپوشاننده (overlapping) ادامه داره و اصلاً هم ترتیبش عوض نمیشه. البته گاهی اوقات حرکات تندتر میشوند، چون آقا و خانم رییس توی حرف هم میپرند و من اصلاً فرصت نمیکنم، دهانم را باز کنم یا اگر باز بود، ببندم. البته بعضی وقتها هم در حین مکالمه و گفتگوی چندجانبه مان به فکر افتاده ام، که برای اجتناب از این روند یک کمی شتابزده و اضطراب آور که من باید خیلی سریع و با سرعت انتقال عمل کنم، اصلاً بگذارم دهانم باز بماند، اینطوری در عملیات وقفه ای نمی افتد و من هم دیگر تحت فشار و استرس نخواهم بود. اما بعد فکر جَک و جونور هایی که ممکنه توی این مدت وارد معده ام بشوند یا قیافه احتمالاً نه چندان خردمندانه ایی که در این حالت خواهم داشت، باعث شده از این راه حل چشم بپوشم و فشارهای روانی واکنش های سریع را بجان بخرم.
بگذریم... فکر کنم یه سره از سر کار به کنسرت برم، یا اینکه به نظر شما باید خودم را حسابی خوشگل موشگل کنم برم کنسرت؟! جل الخالق، یعنی واقعاً به نظرتان آدم باید قیافه کنسرتی اش برای کنسرت از ما بهتران شهر با قیافه سرکارش خیلی فرق کنه؟ اگه خیلی ستمه، قبل از این که کار از کار بگذره و آبروی بیگانه هموطن عزیزتون توی این غربت بره، خبر بدین که فکر چاره بنمایم! از همیاری و همفکریتان قبلاً سپاسگزارم.
بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ 4 شنبه 21 بهمن 1383