بيگانه ای در سرزمين ژرمنها
Biganeh
خانه | ارسال نامه نظرات شما| معرفي سايت به يک دوست


وقتیکه دستهایت میلرزند

وارد شدم۲۰۰ جفت کله به سمتم برگشتند. روبه رویشان ايستاده بودم . حتی يک نفرشان هم زبان مرا نمی فهميد. جز دو نفرشان کسی را نمی شناختم: "وای خدا کاشکي زبون آدمیزاد حالیشان میشد. کاشکي موهایشان انقدر خاکستری نبود، که نتوانند به این دخترک دستپاچه مو مشکي ایرانی که جلویشان ایستاده بود،یک لبخند بزنند تا دلش یک کمی قرص بشود و صدایش از توی حلقومش در بیاید." ليوان آبی را که جلويم بود، برداشتم تا به کمک يک قلپ آبی که حلقم را تازه ميکرد، بتوانم صحبت را شروع کنم. وحشتزده ديدم، ليوان آب در دستهایم می لرزد. انگاری زلزله ۷ ريشتری توی سد کرج افتاده باشد یا طوفان به دریا زده باشد، آب توی لیوان موجدار شده بود. ليوان را برای اینکه دیگر ستم مضاعف نباشد، فقط به لبم نزديککردم، بعد پیش از آنکه لرزه های دستم بيش از اين رسوايم کنند، به سرعت کنار لبه چوبی پیش رویم سر دادم. احساس ميکردم، يخ کرده ام. لعنت خدا بر شیطان! پس چرا پشت گردنم از عرق خيس شده بود؟ به خودم فحش دادم، منی که توی مملکت خودم هرگز در شرايط مشابه این طوری نشده بودم، این چه غلطی بود که کرده بودم. بیایم اینجا تا با نگاه شیشه ای بهت خیره بشوند و ببینند، آیا یک اشتباه می کنی، بعد یک پوزخند حواله ات کنند... به خودم گفتم: "تو اولین نفر نبودی، آخرین نفر هم نخواهی بود. ديگر راه برگشتی نيست. نمی بينی زل زدن بهت؟" گلویم را صاف کردم. با حیرت به صدای خودم که از توی حنجره رها می شد، گوش دادم. صدای خودم به گوشم با آن زبان بیگانه چه قدر غريبه بود و خودم برای خودم چقدر نا آشنا ... این من بودم؟ اما میدانید وقتی بعد از یک ربع دوباره دستم به طرف لیوان رفت، جا خوردم که دستهایم اصلاً نمی لرزند. آشنای همراهم بعداً بهم گفت که دستهایم اصلا نمی لرزیده اند. مضحکه نه؟ فکر کنم دچار توهم شده ام.

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تاريخ 2 شنبه 29 فروردین 1384

پناهجو | پدر | گروگانگیر | جانی ...

امروز حدود ساعت 12:00 به وقت محلی، در شهر کوچک انپــِتال در شمالغرب آلمان مردی میانسال با دو چاقو در دست راه را بر اتوبوس دبیرستان شهر می بندد، به زور وارد اتوبوس شده و نه دانش آموز دختر را با تهدید گروگان می گیرد. مرد میانسال یک پناهجوی ایرانی است، که به تنهایی دور از خانواده اش در کمپ پناهجویان به انتظار پاسخ پناهندگی اش بوده است. مرد به همراه گروگانها به زور وارد خانه ای در نزدیکی محل گروگانگیری میشود. زن صاحبخانه فرار میکند و پناهجوی ایرانی، دختران 16 تا 11 سال را به زیرزمین خانه می برد، دست و پایشان را با بند رخت و کمربند خودش میبند. ساعت 12:55 پلیس از گروگانگیری با خبر می شود و نیروهای ویژه منطقه را قرنطینه و محاصره میکنند. 4 دختر با تلاش یکی از آنها، که موفق به پاره کردن به بند رخت میشود، فرار می کنند. یک دانش آموز پسر که در اتوبوس بوده است، میگوید، مرد گفته است که به آنها آسیبی نمی رساند، مشکل او با دولت آلمان است، که نمیگذارند خانواده اش به او ملحق شوند، او همه آنها را مثل بچه های خودش دوست دارد. دختران در زیرزمین به دست و پای بسته کز کرده اند، یکی از آنها موفق میشود با موبایل با خانواده اش تماس برقرار کند. پلیس با گروگانگیر تلفنی تماس برقرار میکند، مباحثه به نتیجه ای نمی رسد، پناهجوی ایرانی دخترها را آزاد نمی کند. آمبولانس، پزشک، روانکاو و یگان ویژه خانه را در محاصره خود دارد. ساعت 18:02 با به نتیجه نرسیدن صحبتها یگان ویژه به خانه حمله میبرد و گروگانها را آزاد میکند. گزارش ها حاکی از جراحت برداشتن شخص گروگانگیر است، از شدت جراحات هنوز اطلاعی در دست نیست.

خواندن خبر گروگانگیری آن هم توسط یک پناهجوی ایرانی شوکه و متاسفم کرد. نمیخواهم انکار کنم، که پناهجویان تحت فشار زیادی هستند و با مشکلات بسیاری دست و پنجه نرم میکنند. اما آیا خشونت و آزار رساندن به دیگران آن در هیچ فرهنگ و مذهبی درست است؟ همه آنها که مثل من غربت را تجربه کرده اند، به هر شکلی که ترک وطن کرده اند، مهاجر، پناهجو، دانشجو یا ... میدانند که زندگی در غربت چقدر دشوار است. در بهترین حالت سالها باید جنگید، تا دوباره به همه آن چیزهایی که قبلا ً در سرزمین پدری داشته ای برسی، چیزهای ساده ایی مثل صدای آشنا ، مثل باغچه کوچک پر از ریحان و گلهای یاست، مثل یک گواهینامه و ... من هم مثل همه غربتی ها و بیگانه ها و تنهاهای ایرانی در چهار گوشه دنیا، دلم برای پدری که دلش برای بچه هایش تنگ شده و از تنهایی، بچه های دیگران را گروگان میگیرد، تا شاید بچه های خودش را ببیند، می گیرد، اما چه کنم نمی توانم عملش را توجیه کنم. آهای هموطنی که می آیی این ور آب، اگر یک هموطن غربتنشین بهت گفت این جا فقط گل و بلبل هست و حوری و پری و آب زمزم، یادت باشه که چیزهایی هم هست که اگه طاقت نداشته باشی، اگه صبر نداشته باشی، چاقو به دستت میکنه، گروگانگیر و جنایتکارت میکنه، ... عشق را به بها دهند، نه بهانه (اگر واقعاًَ عشق باشد، گاهی اما "سراب" است).

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تاريخ 3شنبه23فروردین 1384

بازهم نقطه چین...

به گذشته فکر نکن، هیچوقت برنمی گرده،
به آینده فکر نکن، هنوز نیامده،
لحظه اکنون را زندگی کن
.

حیف که گاهی یادمان میرود. اما من گاهی هم فکر میکنم، بدون اون دو تا بالایی زندگی باید یک جورایی چاشنی کم داشته باشد. بگذریم ... این هم برای اینکه فال حافظ سال تحویل 1384 توی روزهای شلوغ سال جدید گم نشود. شاهد غزلِ حافظ این بود: حجاب راه تویی، حافظ از میان برخیز تفسیرش دیگر با خودتان.

پیوست: دچار یک جور ِ عجیبی، رخوتِ روحی از نوع وبلاگزدگی ام. شاید احتیاج به کمک دارم و خودم نمی دانم. شما می دانید علاج دارد یا نه؟ اگر دارد چطور؟

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تاريخ 3شنبه 16 فروردین 1384