امروز حدود ساعت 12:00 به وقت محلی، در شهر کوچک انپــِتال در شمالغرب آلمان مردی میانسال با دو چاقو در دست راه را بر اتوبوس دبیرستان شهر می بندد، به زور وارد اتوبوس شده و نه دانش آموز دختر را با تهدید گروگان می گیرد. مرد میانسال یک پناهجوی ایرانی است، که به تنهایی دور از خانواده اش در کمپ پناهجویان به انتظار پاسخ پناهندگی اش بوده است. مرد به همراه گروگانها به زور وارد خانه ای در نزدیکی محل گروگانگیری میشود. زن صاحبخانه فرار میکند و پناهجوی ایرانی، دختران 16 تا 11 سال را به زیرزمین خانه می برد، دست و پایشان را با بند رخت و کمربند خودش میبند. ساعت 12:55 پلیس از گروگانگیری با خبر می شود و نیروهای ویژه منطقه را قرنطینه و محاصره میکنند. 4 دختر با تلاش یکی از آنها، که موفق به پاره کردن به بند رخت میشود، فرار می کنند. یک دانش آموز پسر که در اتوبوس بوده است، میگوید، مرد گفته است که به آنها آسیبی نمی رساند، مشکل او با دولت آلمان است، که نمیگذارند خانواده اش به او ملحق شوند، او همه آنها را مثل بچه های خودش دوست دارد. دختران در زیرزمین به دست و پای بسته کز کرده اند، یکی از آنها موفق میشود با موبایل با خانواده اش تماس برقرار کند. پلیس با گروگانگیر تلفنی تماس برقرار میکند، مباحثه به نتیجه ای نمی رسد، پناهجوی ایرانی دخترها را آزاد نمی کند. آمبولانس، پزشک، روانکاو و یگان ویژه خانه را در محاصره خود دارد. ساعت 18:02 با به نتیجه نرسیدن صحبتها یگان ویژه به خانه حمله میبرد و گروگانها را آزاد میکند. گزارش ها حاکی از جراحت برداشتن شخص گروگانگیر است، از شدت جراحات هنوز اطلاعی در دست نیست.
خواندن خبر گروگانگیری آن هم توسط یک پناهجوی ایرانی شوکه و متاسفم کرد. نمیخواهم انکار کنم، که پناهجویان تحت فشار زیادی هستند و با مشکلات بسیاری دست و پنجه نرم میکنند. اما آیا خشونت و آزار رساندن به دیگران آن در هیچ فرهنگ و مذهبی درست است؟ همه آنها که مثل من غربت را تجربه کرده اند، به هر شکلی که ترک وطن کرده اند، مهاجر، پناهجو، دانشجو یا ... میدانند که زندگی در غربت چقدر دشوار است. در بهترین حالت سالها باید جنگید، تا دوباره به همه آن چیزهایی که قبلا ً در سرزمین پدری داشته ای برسی، چیزهای ساده ایی مثل صدای آشنا ، مثل باغچه کوچک پر از ریحان و گلهای یاست، مثل یک گواهینامه و ... من هم مثل همه غربتی ها و بیگانه ها و تنهاهای ایرانی در چهار گوشه دنیا، دلم برای پدری که دلش برای بچه هایش تنگ شده و از تنهایی، بچه های دیگران را گروگان میگیرد، تا شاید بچه های خودش را ببیند، می گیرد، اما چه کنم نمی توانم عملش را توجیه کنم. آهای هموطنی که می آیی این ور آب، اگر یک هموطن غربتنشین بهت گفت این جا فقط گل و بلبل هست و حوری و پری و آب زمزم، یادت باشه که چیزهایی هم هست که اگه طاقت نداشته باشی، اگه صبر نداشته باشی، چاقو به دستت میکنه، گروگانگیر و جنایتکارت میکنه، ... عشق را به بها دهند، نه بهانه (اگر واقعاًَ عشق باشد، گاهی اما "سراب" است).
بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ 3شنبه23فروردین 1384