لیزالوته وقتی بیست و دو سالش بود، بچه دار شد. یک پسر با نمک، که اسمش را پتر گذاشتند. مادر و پدر لیزالوته هر دو کاتولیک دو آتشه و متعصب، اصلا نمی توانستند لیزالوته را ببخشند. چون لیزالوته نمی خواست، با کلاوس پدر بچه ازدواج کند. لیزالوته و کلاوس در دانشکده همکلاسی و مدتی به عبارتی لیلی و مجنون بودند. اما لیزا به این نتیجه رسیده بود، اگر با کلاوس ازدواج کند، دو ماه نشده همدیگر را میکشند، برای اینکه هیچ یک به دیگری نمی خورد. اما از آنجا که عشق کور است و آدم در برابر جنس مخالفش گاهی فقط به خاطر جاذبه های جنس مقابل اسیر عشق میشود ، مدت یکی دو سالی این عشق ادامه پیدا کرد. اما یک روز لیزالوته در برابر کلاوس ایستاد و گفت این وضع نمی تواند ، ادامه پیدا کند. من و تو اصلا به درد هم نمی خوریم. پتر را برداشت و پی زندگی خودش رفت. مادر و پدر لیزا اسم لیزا را نمی آوردند چون بدون همسر بچه ایی به دنیا آورده بود. پتر را البته عاشقانه دوست داشتند، لیزا با سماجت به همراه پتر گاهی به دیدارشان میرفت، اما فقط پتر بود که میهمان حساب می شد، لیزالوته در تمام بازدیدها مورد بی توجهی محض قرار می گرفت . لیزا برای پتر با نام خانوادگی خودش شناسنامه گرفته بود، به عنوان مادر این حق را داشت. نام پدر اسم کلاوس آمده بود، اما نام خانوادگی پتر مال لیزالوته بود، حق هم همین بود، کلاوس جوان خوش رو وخوشگذرانی بود که بچه برایش بیشتر دردسر بحساب می آمد. با همه این حرفها لیزالوته معتقد بود که کلاوس به همان اندازه یک پدر حق دیدن پسرش را دارد، بخاطر پسر هم که شده، یکشنبه ها و نیز یک روز هفته با پتر به دیدار پدر پسرش می رفت تا پترحضور هر دو را باهم داشته باشد و احساس کمبود نکند. یکی دو سال بعد ولفگانگ که از همان دوران دانشکده لیزا را میشناخت، به لیزا پیشنهاد ازدواج داد. لیزا ولفگانگ را مدتها می شناخت، مرد جوان آرام و مهربانی که پتر را خیلی دوست داشت و بعنوان یک دوست همیشه یار و همراه لیزا بود. لیزا احساس کرد، ولفگانگ را دوست دارد و ولفگانگ یک دوست، یک همراه خوب در تمام زندگی برای او و پتر خواهد بود، این شد که لیزا به پیشنهاد او پاسخ مثبت داد. پدر و مادر لیزا خوشحال بودند، که دیگر گناه لیزا پاک شده است، حالا او یک "همسررسمی و قانونی" داشت. ولفگانگ دانشمند جوانی که چندین نظریه معتبر بین المللی ارائه داده بود و کتابهای زیادی نوشته بود، نام خانوادگی خود را عوض کرد تا نام خانوادگی لیزا را برای خود اتنخاب کند، می خواست پتر احساس ناپدری نسبت به او نکند و در ضمن می خواست عشق و احترام خود را به لیزا که زنی بی همتا، مستقل، مهربان و دوست داشتنی بود، نشان بدهد. بیست سال از روز عروسی این دو گذشته است. ولفگانگ یکی از محققین انستیتوی ما است و لیزا از دوستان نزدیک من. لیزا و ولفگانگ هنوز همدیگر را عاشقانه دوست می دارند. پنجم ماه می لیزا لوته به مناسبت تولدش از ولفگانگ یک پنجره هدیه گرفت. پنجره ایی رو به آسمان... لیزا در زیرشیروانی خانه شان که اتاق کارش است یک مبل راحتی دارد که گاهی بین کارهایش روی آن دراز می کشد، تا کمی خستگی از تن بدر کند. لیزا اما همیشه دلش خیلی میخواست، آسمان را از قاب یک پنجره چوبی توی سقف شیروانی خانه شان تماشا کند و از این آرامش لذت ببرد. ولفگانگ چهارم ماه می پنجره ایی را که سفارش داده بود پنهانی در سقف کار گذاشت و لیزا در نهایت شادمانی روز تولد پنجره را در سقف کشف کرد. لیزالوته زن عجیب و بی نظیری است. هنوز که هنوز است، هر یک شنبه با پسرش، کلاوس پدر پتر به سینما یا رستوران و یا پارک میروند، تا او که اکنون جوان برومندی است و در دانشگاه درس می خواند، کماکان از احساس زیبای داشتن هر دو یعنی هم پدر و هم مادر محروم نباشد. سالهاست لیزا دیگر هیچ احساسی به کلاوس ندارد، اما به خاطر پتر با کلاوس همچون یک دوست قدیمی رفتار میکند. کلاوس هر دو یک هفته بار شام به منزل آنها می آید و شام را با خانواده لیزا صرف میکند. با ولفگانگ همسر لیزا، لیزالوته، کلاوس و ساندرا دختر ولفگانگ و لیزا . ولفگانگ و کلاوس مثل دو دوست با هم رفتار میکنند، گاهی با هم و بدون حضور لیزا به سینما یا برای پیاده روی به جنگل می روند. لیزا زن مستقل، مبتکر و خوشبختی است. بچه های او هر دو عاشقانه او را دوست دارند، تمام دوستان فرزندانش حسرت داشتن چنین مادری را دارند. ولفگانگ همسرش را عاشقانه و در حضور جمع ستایش میکند. کلاوس پدر پتر که همواره در حضور دیگران بعنوان پدر پسر لیزا معرفی می شود، با همه اختلاف سلیقه و عقیده ایی که این دو با هم دارند، برای لیزا احترامی عمیقی قایل است. اما خوشبختی بزرگ لیزا این است که در یک کشور متعصب و متحجر بدنیا نیامده است، و گرنه تا کنون بارها و بارها زنده بگور سنگسار یا اعدام شده بود. از طرف پدر و برادرش احتمالا سر بریده شده بود، دوست خودش به رویش اسید پاشیده بود، ، از طرف شورای شهر یا بسیج محله شان به هفتاد ضربه شلاق و بعد هم سنگسار محکوم می شد. اگر از همه اینها بنحوی جان بدر میبرد، هرگز نمی توانست همسری در شان خودش پیدا کند (احتمالا حاج آقای شصت هفتاد ساله ایی با دو تا زن عقدی و هفت هشت تا صیغه ایی، برایش پیدا می کردند، تا هرچه سریعتر لکه ننگ را از خانواده محو کنند)، همسر آینده اش روزی هزار بار صدها سرکوفت و تحقیر نثارش می کرد. حتی پسرش به روی او تف می انداخت و دخترش تمام عمر شرمنده بود، همه اینها اتفاق می افتاد از ِقبَـــل فرهنگ و سنت دهشتناکی که اجازه همه این جنایت ها را به تک تک آدمهای جامعه اش می داد، از آن بدتر به آنهایی که اینگونه عمل نکرده بودند انگ بیغیرتی می زد، که چرا چنین زنی را، چنان خوار و خفیف نکردند و یا از آن بهتر از روی زمین محو نکردند.
امروز همه این آدمهای واقعی این ماجرا خوشبخت هستند، اما اگر از بد روزگار جایی دیگر بدنیا آمده بودند، یا قربانی بودند یا قاتل، عجب سرنوشت تلخ و دردناکی در انتظارشان بود. گاهی به این خانواده خوشبخت که تک تک شان را تقریبا از آمدنم به ژرمنستان میشناسم (حتی افتخار آشنایی با جناب آقای کلاوس را هم داشته ام)، نگاه میکنم و متحیر می مانم تفاوت ملتها و فرهنگها از کجا تا به کجا ست؟
پی نوشت: برای آنهایی که شاید کنجکاو باشند اگر شما لیزا لوتا را نشناسید، برایتان یک زن کاملا معمولی است، از آنها که اگر شما در خیابان از کنارش بگذری، شاید حتی متوجه حضورش نشوید.
بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ جمعه 21 مرداد 1384