بيگانه ای در سرزمين ژرمنها
Biganeh
خانه | ارسال نامه نظرات شما| معرفي سايت به يک دوست

زنده باد زغال اخته!

وقتی به اینجا آمدم فکر میکردم که باید قید بعضی چیزها را کاملا بزنم! مثل ترشی، لواشک، آب انار، کشک برای کشک و بادمجان، زغال اخته، آخرین فیلم های سینمای ایران و ... حالا همه اینها را به راحتی تقریبا هر لحظه که اراده کنی، میتوانی حتی توی این ژرمنستان سفارش بدهی. بعضی های شان را که حتی از همین مغازه آقای خلیفه میشود خرید. جای شما خالی در حال حاضر 5 نوع ترشی مختلف در یخچال دارم (حالا خوبه که من اصلا آشپزی نمی کنم، با این غذاهای سردستی ِ فرنگی هم که نمی شود، ترشی میل کرد). آقای خلیفه متاسفانه ترشی محبوب مرا (آخرین کشفم محصول یک غروب گشت و گذار در فرانکفورت مرکز فروشگاه های ایرانی: ترشی "لیمو بادمجان" بهرنگ) ندارد، چندین بار در مزایای این نوع ترشی برایش سخنرانی کرده ام، هنوز که موفق نشده ام قانعش کنم که این ترشی را به لیست کالاهایش اضافه کند. بگذریم این را گفتم که بگویم، زغال اخته مشکلی بود، که آنهم حل شد. چندین درخت تناور زغال اخته در مسیرم پیدا کرده ام، جای شما خالی نباشد همچین زغال اخته ای می دهند که نگویید و نپرسید. این ژرمن ها هم که اصلا از این آت و آشغال ها نمی خورند. وقتی هم می بینند که من این دانه های قرمز را می کنم و نوش جان میکنم، یک نگاه عاقل اندر سفیهی می کنند و می گذرند. یکی از این درخت های در خانه یک زوج مسن است. آقای خانه این چند وقته حسابی از دست این درخت کلافه است. یک مرتبه در حالیکه با اوقات تلخی پیاده روی جلوی خانه را از انبوه زغال اخته های له شد جارو می کرد، از کنارش رد شدم. چنان با شدت و حدت این زغال اخته های نازنین را به جاروی گنده اش جمع می کرد، که خنده ام را به زور خوردم و جلوی خودم را خیلی گرفتم که برایش یکی دوتا دستور آشپزی با زغال اخته را تعریف نکنم. فقط به ترشی های زغال اخته مادر بزرگ فکر کردم، آب دهانم را قورت دادم و با لبخند از کنارش گذاشتم.

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تاريخ 2 شنبه 31 مرداد 1384

شوخی جدی های مردانه

برند یک مهندس 37-38 ساله آلمانی است، تا قبل از آن که برند با رناته آشنا بشود، تکیه کلامش این بود: "زن در خانه، جایش کنار اجاق گاز است، که آنهم جایش در اتاق خواب است." این جمله، صد البته، با اعتراض زنان و خنده و تائید مردان مجلس روبه رو می شد. وقتی رناته برای اولین بر سر میز شام ِ دوره جمعه شب های دوستانه حاضر شد، برند جمله محبوب اش در مورد زنها، اجاق و اتاق خواب را به زبان آورد. شاید جالب باشد، برای تان بگویم، این آخرین بار بود که این جمله زبان جناب آقای برند شنیده شد. رناته و برند 3 سال است که با هم ازدواج کرده اند و تا این لحظه خوشحال و خوشبخت کنار هم زندگی می کنند.

پی نوشتِ بدون شرح: آلمانی ها مثلی به این مضمون دارند که هر شوخی ای معرف قسمتی از نظر واقعی شخص است.

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تاريخ 1 شنبه 30 مرداد 1384

بد بینی | سفر

کتاب "آدم بد بین را نباید بوسید؛ خوشبینی را می توان آموخت. " را خوانده اید؟ البته عنوان انگلیسی اش این تکه اول را ندارد، نمی دانم آیا کتاب به فارسی ترجمه شده است یا نه؟ کتابی است که به یکبار خواندن حتما می ارزد. حقیقیت این است که بدبینی واقعا مسری است و خوشبینی را می توان آموخت. رییس ما به شدت بد بین است، هر از گاهی بدبینی اش به اوج می رسد و ترکش هایش به ما هم می گیرد. این دو سه روزه من هم کمی تحت تاثیر قرار گرفته ام! البته توی این مدت دوروبرم چند نفر دیگر هم بوده اند که مشکلات عجیب و غریبی داشته اند و دچار افسردگی شدید بودند، من هم سعی می کردم تا حدی که می توانم کمک کنم، اما همه اینها باعث شده محیط اطرافم سنگین بشود، تصمیم گرفته ام پنجره ها را باز کنم و هوای تازه استنشاق کنم.

بگذریم دو سه هفته دیگر برای سفری کاری و به مدت دو هفته به برلین می روم، این خودش شاید اتفاق خوشایندی است، که می تواند کمکم کند خوشبینی همیشگی ام را کمی تقویت کنم. کلی کار هم هست که باید تا قبل از رفتن تمام کنم، این هم حکایت تمام نشدنی من. مرتبه دیگر احتمالا شادتر می نویسم.

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تاريخ 4 شنبه 26 مرداد 1384

تفاهم و خوشبختی از نوع آلمانی

لیزالوته وقتی بیست و دو سالش بود، بچه دار شد. یک پسر با نمک، که اسمش را پتر گذاشتند. مادر و پدر لیزالوته هر دو کاتولیک دو آتشه و متعصب، اصلا نمی توانستند لیزالوته را ببخشند. چون لیزالوته نمی خواست، با کلاوس پدر بچه ازدواج کند. لیزالوته و کلاوس در دانشکده همکلاسی و مدتی به عبارتی لیلی و مجنون بودند. اما لیزا به این نتیجه رسیده بود، اگر با کلاوس ازدواج کند، دو ماه نشده همدیگر را میکشند، برای اینکه هیچ یک به دیگری نمی خورد. اما از آنجا که عشق کور است و آدم در برابر جنس مخالفش گاهی فقط به خاطر جاذبه های جنس مقابل اسیر عشق میشود ، مدت یکی دو سالی این عشق ادامه پیدا کرد. اما یک روز لیزالوته در برابر کلاوس ایستاد و گفت این وضع نمی تواند ، ادامه پیدا کند. من و تو اصلا به درد هم نمی خوریم. پتر را برداشت و پی زندگی خودش رفت. مادر و پدر لیزا اسم لیزا را نمی آوردند چون بدون همسر بچه ایی به دنیا آورده بود. پتر را البته عاشقانه دوست داشتند، لیزا با سماجت به همراه پتر گاهی به دیدارشان میرفت، اما فقط پتر بود که میهمان حساب می شد، لیزالوته در تمام بازدیدها مورد بی توجهی محض قرار می گرفت . لیزا برای پتر با نام خانوادگی خودش شناسنامه گرفته بود، به عنوان مادر این حق را داشت. نام پدر اسم کلاوس آمده بود، اما نام خانوادگی پتر مال لیزالوته بود، حق هم همین بود، کلاوس جوان خوش رو وخوشگذرانی بود که بچه برایش بیشتر دردسر بحساب می آمد. با همه این حرفها لیزالوته معتقد بود که کلاوس به همان اندازه یک پدر حق دیدن پسرش را دارد، بخاطر پسر هم که شده، یکشنبه ها و نیز یک روز هفته با پتر به دیدار پدر پسرش می رفت تا پترحضور هر دو را باهم داشته باشد و احساس کمبود نکند. یکی دو سال بعد ولفگانگ که از همان دوران دانشکده لیزا را میشناخت، به لیزا پیشنهاد ازدواج داد. لیزا ولفگانگ را مدتها می شناخت، مرد جوان آرام و مهربانی که پتر را خیلی دوست داشت و بعنوان یک دوست همیشه یار و همراه لیزا بود. لیزا احساس کرد، ولفگانگ را دوست دارد و ولفگانگ یک دوست، یک همراه خوب در تمام زندگی برای او و پتر خواهد بود، این شد که لیزا به پیشنهاد او پاسخ مثبت داد. پدر و مادر لیزا خوشحال بودند، که دیگر گناه لیزا پاک شده است، حالا او یک "همسررسمی و قانونی" داشت. ولفگانگ دانشمند جوانی که چندین نظریه معتبر بین المللی ارائه داده بود و کتابهای زیادی نوشته بود، نام خانوادگی خود را عوض کرد تا نام خانوادگی لیزا را برای خود اتنخاب کند، می خواست پتر احساس ناپدری نسبت به او نکند و در ضمن می خواست عشق و احترام خود را به لیزا که زنی بی همتا، مستقل، مهربان و دوست داشتنی بود، نشان بدهد. بیست سال از روز عروسی این دو گذشته است. ولفگانگ یکی از محققین انستیتوی ما است و لیزا از دوستان نزدیک من. لیزا و ولفگانگ هنوز همدیگر را عاشقانه دوست می دارند. پنجم ماه می لیزا لوته به مناسبت تولدش از ولفگانگ یک پنجره هدیه گرفت. پنجره ایی رو به آسمان... لیزا در زیرشیروانی خانه شان که اتاق کارش است یک مبل راحتی دارد که گاهی بین کارهایش روی آن دراز می کشد، تا کمی خستگی از تن بدر کند. لیزا اما همیشه دلش خیلی میخواست، آسمان را از قاب یک پنجره چوبی توی سقف شیروانی خانه شان تماشا کند و از این آرامش لذت ببرد. ولفگانگ چهارم ماه می پنجره ایی را که سفارش داده بود پنهانی در سقف کار گذاشت و لیزا در نهایت شادمانی روز تولد پنجره را در سقف کشف کرد. لیزالوته زن عجیب و بی نظیری است. هنوز که هنوز است، هر یک شنبه با پسرش، کلاوس پدر پتر به سینما یا رستوران و یا پارک میروند، تا او که اکنون جوان برومندی است و در دانشگاه درس می خواند، کماکان از احساس زیبای داشتن هر دو یعنی هم پدر و هم مادر محروم نباشد. سالهاست لیزا دیگر هیچ احساسی به کلاوس ندارد، اما به خاطر پتر با کلاوس همچون یک دوست قدیمی رفتار میکند. کلاوس هر دو یک هفته بار شام به منزل آنها می آید و شام را با خانواده لیزا صرف میکند. با ولفگانگ همسر لیزا، لیزالوته، کلاوس و ساندرا دختر ولفگانگ و لیزا . ولفگانگ و کلاوس مثل دو دوست با هم رفتار میکنند، گاهی با هم و بدون حضور لیزا به سینما یا برای پیاده روی به جنگل می روند. لیزا زن مستقل، مبتکر و خوشبختی است. بچه های او هر دو عاشقانه او را دوست دارند، تمام دوستان فرزندانش حسرت داشتن چنین مادری را دارند. ولفگانگ همسرش را عاشقانه و در حضور جمع ستایش میکند. کلاوس پدر پتر که همواره در حضور دیگران بعنوان پدر پسر لیزا معرفی می شود، با همه اختلاف سلیقه و عقیده ایی که این دو با هم دارند، برای لیزا احترامی عمیقی قایل است. اما خوشبختی بزرگ لیزا این است که در یک کشور متعصب و متحجر بدنیا نیامده است، و گرنه تا کنون بارها و بارها زنده بگور سنگسار یا اعدام شده بود. از طرف پدر و برادرش احتمالا سر بریده شده بود، دوست خودش به رویش اسید پاشیده بود، ، از طرف شورای شهر یا بسیج محله شان به هفتاد ضربه شلاق و بعد هم سنگسار محکوم می شد. اگر از همه اینها بنحوی جان بدر میبرد، هرگز نمی توانست همسری در شان خودش پیدا کند (احتمالا حاج آقای شصت هفتاد ساله ایی با دو تا زن عقدی و هفت هشت تا صیغه ایی، برایش پیدا می کردند، تا هرچه سریعتر لکه ننگ را از خانواده محو کنند)، همسر آینده اش روزی هزار بار صدها سرکوفت و تحقیر نثارش می کرد. حتی پسرش به روی او تف می انداخت و دخترش تمام عمر شرمنده بود، همه اینها اتفاق می افتاد از ِقبَـــل فرهنگ و سنت دهشتناکی که اجازه همه این جنایت ها را به تک تک آدمهای جامعه اش می داد، از آن بدتر به آنهایی که اینگونه عمل نکرده بودند انگ بیغیرتی می زد، که چرا چنین زنی را، چنان خوار و خفیف نکردند و یا از آن بهتر از روی زمین محو نکردند.


امروز همه این آدمهای واقعی این ماجرا خوشبخت هستند، اما اگر از بد روزگار جایی دیگر بدنیا آمده بودند، یا قربانی بودند یا قاتل، عجب سرنوشت تلخ و دردناکی در انتظارشان بود. گاهی به این خانواده خوشبخت که تک تک شان را تقریبا از آمدنم به ژرمنستان میشناسم (حتی افتخار آشنایی با جناب آقای کلاوس را هم داشته ام)، نگاه میکنم و متحیر می مانم تفاوت ملتها و فرهنگها از کجا تا به کجا ست؟

پی نوشت: برای آنهایی که شاید کنجکاو باشند اگر شما لیزا لوتا را نشناسید، برایتان یک زن کاملا معمولی است، از آنها که اگر شما در خیابان از کنارش بگذری، شاید حتی متوجه حضورش نشوید.

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تاريخ جمعه 21 مرداد 1384

برای خودم

بارها و بارها با آدمهای شریفی برخورد کرده ام که از تبار خوبان بوده اند، بعضی از این آدمها مرا حتی نمی شناختند و من هم آنها را ... اما شریف و بزرگوار بودند. مرا مدیون خوبی ها و دلهای مهربانشان کردند. گاهی از این همه خوبی حیرت میکنم. بیشتر وقتها نمی توانم حتی اندکي از این خوبی ها را جبران کنم، گاهی از فرط تاسف اینکه “چرا نمی توانم”، درمانده می شوم. با خودم اما عهد کرده ام دین خودم را در برابر همه این خوبیها تا میتوانم به دیگرانی که میتوانم آنگونه که میتوانم بپردازم. شاید که روزی آنها به آنهایی دیگر ... این چند سطر را بیشتر برای خودم و کمی هم برای شما نوشتم که بدانیم همدلی، مهربانی و انسانیت نمرده است و نخواهد مرد. حتی اگر گاهی مرزهای آن به لبخندی یا کلام مهرآمیزی از من و شما به همدیگر ختم شود.

شوهر و مادر شوهر از نوع آلمانی

آنته یکی از همکارهایم هم با دوتا بچه مهدکودک رو مادر خانواده است، هم توی بخش خودشان هماهنگ کننده پروژه های مختلف و مسوول برنامه ریزی های کوتاه مدت و میان مدت همکاران بخش شان است. به این ترتیب به طور رسمی سه تا تقویم دارد: "یکی برای فعالیت های اداری بخششان که شامل خودش و رئیسشان و همکارانش است. تقویم بچه ها، کلاس ورزششان، مسابقه فوتبالشان یا نمایش آخر فصلشان و تعطیلات مهدشان و ... است. تقویم همسرش بویژه آنهایی که به خانواده مربوط میشوند، مثلا ماموریت اضافه کاری و مهمانی های اداری اش و ..." گاهی حسابی همه اینها به هم میپچد و تازه برنامه ملاقات دکتر برای پدر 75 ساله اش یا عمل جراحی آب مروارید مادرش هم به آنها اضافه میشود. برای همه اینها باید از قبل برنامه ریزی کرد و آنته با همه گرفتاری ها و مشغله های کاری اش از پس همه اینها به خوبی بر می آید. امروز غروبی برای کاری و همینطور صرف قهوه همدیگر را ملاقات کردیم. آنته گله میکرد، اگر مادر شوهرش مانع نشود، همسرش کمکی برای اوست و بعبارتی باری از دوشش برمی دارد. اما مشکل اینجاست که مادر شوهر نازنین گاهی هر چه که او رشته است، پنبه میکند و همه برنامه ریزی هایشان را به هم میزند. پرسیدم: "مثلا؟" آنته گفت: "مثلا ما وقتی ازدواج کردیم قرار گذاشتیم که شستن ظرفها نصف نصف باشد." من: "خب؟" آنته: "خب مانفرد هم خیلی خوب با قضیه کنار آمده بود و ما هر کدام سهم خودمان را انجام میدادیم. اما بعد از یه مدت مادر مانفرد .... مادرش یک ماشین ظرف شوئی برایش خرید که سهم ظرف های اون را بشوره. می بینی؟ این همه زحمت کشیده بودم، مانفرد را توجیه کرده بودم، با یک حرکت مادرش ..." مثل اینکه مادر شوهر آلمانی و ایرونی نداره! ولی خب باز هم انصاف مدل آلمانیش رو شکر، که نیامد بگه مرد رو چه به ظرفشوئی (انکار نفس عمل) ، بلکه فقط کار گل پسر عزیز رو راحت تر کرد. خب این هم یه مدلشه!


بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تاريخ 3 شنبه 11 مرداد 1384

تبریک

آشنایی برایم نامه برقی داده بود. تبریک بود. تبریکِ روز زن. نامه را که خواندم، نتوانستم جلوی خودم را بگیرم، برایش نوشتم: از تبریکت متشکرم. فاطمه هم حتما زنی قابل احترام بود، چون زندگی اش را وقف دیگران کرد. مادری نمونه، دختری نمونه و همسری نمونه بود. اما من بر اساس ارزش های سنتی هیچکدام از این ها نیستم. ترجیح میدهم، زنی نمونه باشم تا فقط مادری، فقط دختری و فقط همسری ... هرچند که زنی نمونه بودن با هیچیک از این سه منافات ندارد، کما اینکه میلیونها زن درتمام دنیا همه اینها باهم هستند. برای من اما تنها زنی همانند فاطمه بودن، سهم خیلی اندکی از زندگی است. خیلی اندک ... زنی مثل او بودن همان چیزی بوده است، که سالها از آن فرار کرده ام، با آن در برابر فرهنگ مردسالارانه سرزمینم جنگیده ام، خانه و کاشانه ام را رها کرده ام. کار کرده ام، سخت کار کرده ام، حتی گاهی بیش از توان و حوصله یک مرد ... تا آنی باشم که می توانم، نه آنی که سرنوشت پیشانی نوشتِ بسیاری از زنان ِ سرزمین ِ من کرد. شاید جواب تلخی بود برای آشنایی که نیتش حتما ابراز لطفی بود. اما گفتنی را باید گفت حتی اگر تلخ باشد.

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تاريخ 5 شنبه 6 مرداد 1384