خب بالاخره برگشتم و به خانه رسیدم و سفر پرمشغله تمام شد. در سفر حتی نرسیدم میل هایم را به طور مرتب بخوانم بهنگام کردن وبلاگ هم پیشکش! خوشبختانه این جا در منزل و دفتر هم همه چیز امن و امان است. در سفر هم اتفاق تکان دهنده ایی نیافتاد. به هر حال آمدم بگویم که خوبم و برگشتم. برگردم ببینم شما هم همه خوبید یا نه؟! خب تا بعد!
بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ 4 شنبه 30 شهریور 1384
|
|
فقط آمده ام بگویم، فعلا نیستم، یعنی هستم، اما در سفر. بعدا گله نکنید نگفتی ها! روز قبل از آمدن یک عالمه کار و بار اضافه بر سازمان بارمان کردند، این شد که نفهمیدم چه جور گذشت و نرسیدم بیام رسم اینجا اعلام کنم شما ها یک وقت نگران بشوید. مثلا آقای رئیس دو دفعه تماس گرفت که اضافه تر بمانم و یک سری کارها را انجام بدهم. بعد هم مجبور شدم ساعت هفت شب که بالاخره توفیق یاری کرده بود به منزل بروم تا چمدان ببندم، دوباره به دفتر برگردم چون آقای رئیس به طور فوری و فوتی کاری را باید آماده تحویل می کرد و دیواری از دیوار بنده کوتاه تر پیدا نکرده بود. این شد که تا آمدم منزل 11 شب بود و حرکت هم پنج صبح ... خلاصه همانطور که حتما شما هم تجربه اش را دارید. شبی طولانی شد! حالا اینجا فقط نگران سطل آشغال خانه ام، که دیگر فرصت نکردم، خالی اش کنم. بعد از دو هفته که بر می گردم استقبال حسابی آشغالی ای خواهم داشت. خلاصه همین فقط خواستم خبر بدهم که همه چیز روبه راه و فعلاً خبر خاصی نیست.
بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ 2 شنبه 21 شهریور 1384
|
|
اریکا را یادتان هست؟ همان دخترک بیست و پنج ساله ایی که در عکس توی نامه برقی به ما لبخند می زد و سرطان خون داشت. همانکه من و خیلی از دوستان و آشنایان ژرمنم به خاطرش 5 سی سی خون دادیم تا در بانک داده ها ثبت شود، شاید که نمونه مغز استخوان مان به درد او یا بیمار دیگری بخورد. آن روز در همان محلی که من بودم 5013 نفر خون دادند، تا برای کمک به اریکا و اریکا ها قدمی برداشته باشند. صف آنقدر بلند بود که مجبور شدم، به دفترم برگردم، کتابی بردارم و در صف به انتظار نوبتم بایستم. مسؤولان صلیب سرخ با روحیه خوبی سر به سر جوان تر ها می گذاشتند و خوشحال بودند که این همه داوطلب جمع شده اند. مرد سفید پوشی در حالیکه کتاب توی دستم را برانداز و سوزن را در رگ دست دیگرم فرو می کرد، پرسید چه کتابی می خوانم. کمی با هم راجع به کتاب و ماجرایش حرف زدیم و یکی دوتا جمله دوستانه رد و بدل شد، تا درد سوزن فراموشم شود و من به مرد نگاه کردم که چگونه روی لوله شیشه ای خون من برچسبی را چسباند، که روی آن نوشته شده بود: "عملیات ارِیکا، داوطلب شماره 3123". بعد از آن مدتی خبری نشد، تا اینکه یکی دو تا نامه و کارت عضویت DMKS (بانک مرکزی اهداء مغز استخوان آلمان) برایم ارسال گردید. در حالیکه همه آنها را در کشوی میزم گذاشتم، برای اریکا که دیگر خبر جدیدی از او نداشتم، دعا کردم. پریروز صبح نامه دیگری از DMKS به دستم رسید. نامه را که از صندوق پستم بیرون آوردم، احساس عجیبی داشتم. بسته سنگین و کلفتی بود. توی راه پله ها نامه را باز کردم:
خانم بیگانه محترم، مایلیم به اطلاع شما برسانیم،نمونه خون شما با یک بیمار سرطانی مطابقت داده شد و تا این مرحله از آزمایشات با توجه به مطابقت و همخوانی خون شما با بیمار، شما به عنوان اهداء کننده مغز استخوان مد نظر هستید. همزمان با ارسال این نامه، بخشی از نمونه خون شما را برای مطابقت و اعلام نظر نهایی برای استفاده جهت بیمار مورد اشاره به آزمایشگاه ارسال نموده ایم. در صورتیکه شما دیگر مایل یا به دلایلی مثل بارداری، ابتلا به بیماری های ذیل و ... دیگر قادر به اهدا مغز استخوان نیستید، لطفاً این فرم ها را پر کرده و برای ما ارسال نمائید، در غیر این صورت ما بزودی نتیجه مثبت یا منفی را طی نامه دیگری ارسال خواهیم کرد، در صورت پاسخ مثبت با شما تماس خواهیم گرفت تا مراحل بعدی را با شما هماهنگ نمائیم. لطفاً در صورتیکه مایل هستید نتیجه قطعی را با ایمیل دریافت نمایید، فرم ضمیمه جیم را برای ما ارسال نمایید...
گفته بودم، آدم شجاعی نیستم. توماس همان موقع که ته دلم را خالی می کرد، می گفت از مغز استخوان بریگیته که برداشتند، هنوز که هنوز است، گاهی استخوانهایش تیر می کشند و یک هفته تمام برای عمل در فرانکفورت بستری بود. بعد از آن مجبور شد یاز هم یک بار دیگر برای عوارض بعدی عمل در بیمارستان بستری شود. پشت میزم نشستم، حرفهای توماس در گوشم زنگ می زدند. نامه را کنار رایانه گذاشتم و به بیماری که مغز استخوان من یحتمل به او میخورد، فکر کردم. نفس عمیقی کشیدم و بی توجه به حس عجیبی که بیخودی توی ستون فقراتم بالا کشید و به پشت گردنم رسید، نامه را در کشوی میزم انداختم. توی دلم گفتم، یادم باشد فرم جیم را بفرستم، نکند در این دو هقته ای که من در برلین هستم، مغز استخوان لازم داشته باشند. حالا به دنبال بهانه های خوبی می گردم، تا اگر پاسخ آزمایش قطعی مثبت بود و چند روزی میهمان بیمارستان بودم، ناپدید شدنم را بگ جور مناسبی برای مادر و بقیه در ایران توجیه کنم. نمی دانم، چطور، ولی می دانم، اگر واقعاً مغز استخوانم لازم باشد، این کار را خواهم کرد. هر چند که آدم شجاعی نیستم، می دانم که تا آخرین لحظه یعنی حتی آن موقع که سوزن را (یا هر چه که هست) در استخوانم فرو می کنند، دلم در سینه تندتند خواهد زد، ولی تصمیم گرفته ام پاسخم آری باشد حتی با وجود اینکه اصلا آدم شجاعی نیستم، حالا فقط منتظر نتیجه قطعی ام.
پی نوشت: هیچ کس جز شما در این باره نمی داند و تصمیم هم ندارم با کسی در مورد آن صحبت کنم.
بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ شنبه 12 شهریور 1384
|
|
| نامه های نامربوط آقای رئیس |
همانطور که برای تان عرض کردم، تقریبا همه همکاران و عالی جنابان به مرخصی رفته اند، من تقریبا این دو هفته آخر را در قسمت خودمان یکه و تنها بودم. گاهی آقای رئیس سری می زند، ببیند، آیا خبری هست یا خیر. منشی مان قبل از اینکه به مرخصی برود، ازم خواهش کرده بود،نامه برقی های آقای رئیس را (همان ای میل خودمان) هر دو روز یک بار نگاه کرده و برایش چاپ بگیرم. این آقای رئیس ما، علیرغم همه دانش و فن اش – بیشتر بدلیل سن بالا – یا رایانه رفیق نشد که نشد، هر چی هم تشویق و ترغیب کردیم، اثری نکرد که نکرد. فکر کنم یک کمی هم غرورش اجازه نمی داد، به این ناتوانی و اصلا به اهمیت رایانه در این دوره زمانه اعتراف کند. خلاصه هنوز هم که هنوز است، آقای رئیس نمی تواند، اااا ببخشید نمی خواهد، درست و حسابی با رایانه کار کند. با نمکی قضیه این جا است، از وقتی من یادم است توی اتاقش و در بالای میز غول پیکرش، یک مانیتور 19 اینچ تخت (از این باریک ها) بود، به قول مسئوول فنی مان آن موقع برای خودش جواهری بود و برای آن دم و دستگاه 3000 مارک هزینه شده بود. اما دریغ از یکی دو بار استفاده ... امروز آن مانیتور به منشی مان به ارث رسیده و خود پی سی به من! از بس که خاک خوردند. یک روز مسوول فنی مان بی خبر رفت و دستگاه را از آنجا نجات داد و جناب آقای رئیس هم دیگر به روی خود نیاورد. البته خود پی سی الان دیگر چیز دندان گیری نیست، ولی برای کار من سر کار کفایت می کند و خیلی هم خوب است. فقط مانده ام این پی سی برای خودش آن زمان چه تکه نوبرانه ای بوده است، که هرگز به محبوب و مرادش نرسید! بگذریم... سریع رایانه خانم منشی را روشن می کنم، نامه برقی های آقای رئیس را ذخیره می کنم، تند تند بازشان کرده – بدون اینکه به محتوای آنها نگاهی بیندازم – چاپ می گیرم و روی میز آقای رئیس می گذارم و پی کارم می روم. معمولا فقط حواسم هست، اگر پیوستی چیزی همراه نامه باشد، آن را هم باز کرده و چاپ بگیرم. امروز همینطور که این کار را میکردم، فقط برای یک لحظه چشمم به عنوان یکی از نامه ها افتاد، کلمه "ویاگ*ا" را که دیدم، نزدیک بود، دو تا شاخ روی کله ام سبز شود. بلافاصله یادم افتاد، آلکس، همکارم یک مرتبه از این نامه های ِ نامربوط "ویاگ*ا" که هر از گاهی برایش می آمد، شکایت کرده بود. به نشانی ما که یک آدرس رسمی است، معمولا چنین نامه برقی هایی نمی آمد،تازه نمی دانم چرا من هرگز از این نامه ها دریافت نکرده ام (این ای میل های رایگان را که هزار و یک جور کرم و ویروس دریافت میکنند، منظورم نیست). الغرض، در طرفه العینی نامه نامربوط ِ مربوط به "ویاگ*ا" را پاک کردم، چاپ را هم روانه سطل آشغال! وقتی در اتاق منشی را قفل میکردم و بیرون می آمدم، فکر کردم، اگر نامه را نمی دیدم و همینطوری آن را هم همراه بقیه نامه ها روی میز آقای رئیس می گذاشتم (با علم بر اینکه او می داند در این مدت من این کار را می کردم) ، چه سوءتفاهم هایی که ممکن بود پیش بیاید، خنده ام می گیرد! چند لحظه بعدش رنگ از روی رخسارم می پرد، نامه های قبلی چطور؟! من که به هیچ کدام نگاهی نیانداختم، نکند ....!؟! خلاصه فعلا مانده ام، اگر آقای رئیس به اتاقم آمد، راجع به نامه ها حرفی زد، چه عکس العملی نشان بدهم؟! فضول نبودن هم بد دردی است ها! اگر کمی فضول بودم، الان می دانستم محتوی نامه ها چیست و اینک در بلاتکلیفی نمی ماندم. عجب گیری کردم ها ...
بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ 5 شنبه 10 شهریور 1384
|
|
توماس (همکارم) و همسرش برای مرخصی به جنگل های بایرن سفر کرده بودند. توماس خواهش کرده بود گلهای خانه شان را هر دو سه روز یک بار آب بدهم. شبها بعد از کار یا صبح سر راهم این کار را می کردم. خلاصه بعد از اینکه سر راه یک مشت از زغال اخته ها را نوش جان میکردم. می رفتم و آب پاش نارنجی غول پیکر را تا نیمه (خب زورم باید برسه بلندش کنم) پر می کردم و در حالیکه به سفارش توماس گاهی دو سه کلامی گلدان ها اختلاط میکردم آبیاری می نمودم. چشم می دواندم که گلی (وا... دروغ چرا گلی من ندیدم همش از این برگ مرگ ها بودند) جا نمانده باشد و خلاصه با این برگ ها و البته با زغال اخته ها صفایی می کردم. دو روزی هست که توماس و همسرش برگشته اند و من دیگر برای امر آبیاری به آن طرفها نمی روم (یک آه بخوانید). امروز توماس که هنوز در مرخصی است سری زد تا احوالی پرسیده باشد. فکر می کنید برایم سوغاتی چی آورده بود؟ بعله عشق من کل عباس! یک رول کالباس محلی خانگی و یک تکه بزرگ گوشت نمک سود منطقه بایرن. به به! یکی از یکی خوشمزه تر! یک مدل آن، پوست سیاه به رنگ ذغال و بوی فریبنده ایی دارد، که اگر دست بهش بزنی 24 ساعت بوش می ماند (وا... دروغ چرا ما که هنوز 24 ساعت نشده، بهشان دست زدیم، ولی این طور گفته اند) خوشبختانه همه در مرخصی بسر می برند و آقای رئیس هم دو روزی است، پیدایش نیست، والا همان هفت هشت ساعتی که تا بیایم منزل این کالباس و گوشت نمک سود توی دفتر بود، همه جا چنان بوی عجیب و غریب گوشت دودی و کالباس گرفته بود که نگو. خلاصه حالا جای شما خالی بفرمائید کل عباس!
بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ 3 شنبه 8 شهریور 1384
|
|
سه مرد بودند. هر سه ته ریشی و موهایی تیره داشتند. در ایستگاه کوله پشتی هایشان را بر در دوش گرفته بودند و با هم به زبان زمختی حرف می زدند. سوار شدند. مرد بی اختیار گوش هایش را تیز کرد و شنید که به زبان مقدس سخن می گویند. "زبان الله"، او هم زبان الله را می دانست. عمری به همان زبان سخن گفته بود، زبان "کلام الله" زبان عربی، اما این دلیل نبود که معنی حرفهایش را هم بفهمد، یا آنها را هم باور داشته باشد. رویش را به سمتی دیگر کرد و خودش را کنار کشید، اما می شنید که آنها با هم چه می گویند: "فردا ما در برابر الله قهرمان خواهیم بود." رویش را برگرداند. چشمانشان به رنگ خون بود. بعد از یکی دو ایستگاه پیاده شدند و رفتند. مکان، یک وسیله حمل نقل شهری در حومه شهر هامبورگ و زمان، چهارشنبه شب بود. مرد به یاد لندن افتاد و به یاد مادرید. دستهایش لرزید، دلش هم ... نکند ... .مردها از همان جنس بودند. نگاهشان از الله نگاه کسی بود که قربانی می طلبید، خونی بود، به جای عشق نفرت بود. مرد می ترسید، از خون، از اینکه باز مادری، باز همسری و خانواده ای، به عزا بنشینند. باید زنگ می زد. باید به پلیس خبر می داد... . از چهارشنبه شب، هزار پلیس در هامبورگ در وضعیت ویژه به سر می برند. یک دوربین کنترلِ خطوط و وضعیت مسافران عکس های سه مرد را ضبط کرده است. امروز جمعه است اما ساعتهاست، پلیس در هامبورگ در وضعیت ویژه است. مسخره، اما دردناک است. مسوول نیروهای ویژه هامبورگ هم می گوید اگر دو سال پیش بود به چنین خبری اصلا توجه نمی کردیم، اما امروز ... سه مرد با موهایی تیره، نگاه و حرفهایی خون آلود شهری را آشفته می کنند. آیا این است زبان الله؟ دلم می گیرد چنان که نمی خواهم حتی یک کلام از چنین زبانی را در دهان بچرخانم. این هم جنگ است. جنگ ترور . شاید همه اینها پیشامد باشد، اما منی که چنین نگاههای خون آلودی را در نگاه برخی مردان و زنان سرزمینم دیده ام و می دانم که چه راحت با هدف وسیله را توجیه می کنند، تنم می لرزد و می دانم که هستند بسیاری که همین می کنند و خواهند کرد. من سردم است و دلم از این "زبان مردانه خونین" می گیرد.
بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ جمعه 3 شهریور 1384
|
|