بيگانه ای در سرزمين ژرمنها
Biganeh
خانه | ارسال نامه نظرات شما| معرفي سايت به يک دوست

هامبورگ 2

از هامبورگ برگشتم، شهر بندری قشنگی با یک عالم فروشگاه سانتی مانتال، برای خانم های شیک پوش که ساعت ها در بوتیک های گرانقیمتش بگردند، بچرخند و صفا کنند. من البته، حتی داخل یکی از این مغازه ها نشدم (احتمالاً از ترس اینکه سه روز کفاف نکند، قطارم را از دست بدهم) ، در عوض در زیر باد و باران و یک خرده آفتاب روز آخر به هامبورگ گردی، ادامه دادم. سفری بود که به رفتنش ارزید! اگر راستش را بخواهید من معتقدم، همه جا را باید حداقل یک بار دید، حتی جهنم را هم باید یک بار امتحان کرد. روز آخر به سفارش رفیق شفیقه پیشی خانوم که در این دو سه روز، هر روز حداقل یکی دو ساعت وقت گذاشت تا همدیگر را ببینیم، با هم دیدار کردیم و به اتفاق به یک ساندویچ فروشی ایرانی رفتیم و جای شما خالی ساندویچ کوکتل (مشکوک به سوسیس بندری) و کشک و بادمجان تناول نمودیم. آقا (خانم!) اگر گذرتان به هامبورگ افتاد، حتماً به ساندویچ فروشی خانم حسین پور (فکر کنم فامیل شان همین بود) سر بزنید، از زبان تا الویه و کوکو سبزی پشت شیشه یخچال به شما با هزار و یک کرشمه چشمک می زنند، البته وقتی هم میل می کنید ،می فهمید که این همه ناز و کرشمه بیخود نبود (ای بابا شما هم فکر می کنید من شکمو هستم؟). خلاصه بسلامت باروبندیلم را جمع کردم و آمدم سر کار و زندگی، که هیچ جا خانه خود آدم نمی شود. روز آخر هم آلکس از سر کار زنگ زد که کجا غیبم زده است (گفته بودم باید بروم، واقعاً بیخبر به راه و سفر زده بودم)، هر چه سریعتر خودم را برسانم که باید یکی دو تا پیش نویس آماده کنیم، خلاصه اینطور شد که با عزم راسخ تر سر خانه زندگی خودم برگشتم، هرچند امروز هم روز اتحاد دو آلمان هست و تعطیل رسمی می باشد. هوا حسابی سرد و گرفته شده است، دیگر اینجا هم پاییز رسماً شروع شد. امیدوارم علیرغم همه این سردی و گرفتگی پاییزتان طلایی باشد.

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تاريخ 2 شنبه 11 مــهــر 1384

هامبورگ 1

از پیشنهادات خوب و همینطور دعوت هایتان ممنونم. شرایط به گونه ایی رقم خورد که به هامبورگ بیایم. الان اینجا هستم. اَََااااَ... ماشاءالله چقدر اینجا پارسی گوی زیاد است! در این زمینه دست فرانکفورت را هم از پشت بسته است! البته به روایت آمار و ارقام هم جمعیت هامبورگ نشین ِ ایرانی آلمان، از بقیه شهرها بیشتر است. غلط نکنم صاحب هتل – که در آن هستم – و جمیع همکارانش هم ایرانی هستند، البته تا این لحظه که هیچ کس خودش را معرفی نکرده است، هر چند که توی لیستی که باید پر می کردم تا هفت و جد آباد آدم را پرسیده بودند، یعنی حداقل من لو رفتم. بگذریم از تمام جماعت ایرانی هامبورگ نشین پیشی جون را سر ظهر دیدم و با هم اختلاط نمودیم. باز هم مثل همیشه ملاقات کسی که نمی شناسی و فقط نوشته هایش را خواندی کلی هیجان انگیزه ...! بخصوص که تا حالا نه عکسی از او دیده باشی و نه حتی تا لحظه های ملاقات اسم او را بدانی (خب البته پیشی جون اسم قشنگی است، اما من راستش جسارت نمی کنم، به خانم برازنده ایی مثل پیشی خانم خودمان چپ و راست پیشی خانوم بگویم). دیدن این جوری آدمها مثل کتابی است که بعد فیلمش را می بینی و شخصیتها به تصورت می خورند یا نه. به هر حال بعد از پانته آ دومین بلاگ نویسی بود که دیدم و مثل پانته آ نازنین و دوست داشتنی. پیشی خانم، همانطور که اسمش هم ممکن است به فکرتان بیاندازد، یک دختر فعال، پرنشاط و شاد، و در عین حال متفکر است، با اندیشه ها و فعالیت های خوب خوب. خوشحالم که موفق شدیم، همدیگر را ببینیم. هر چقدر آدم باصفا و مهربان را به قلبت راه بدهی، باز هم کم است. با هم در سلف سرویس دانشگاه – که وصفش در نوشته هایش هست – ناهار و قهوه خوردیم. از هر دری گپ زدیم و بعد زیر باران از هم جدا شدیم.

توی این سفر اما فهمیدم که بقول ژرمن ها تا مغز استخوان خراب شدم! فکر ِ کارهایم نمی گذارد، درست و حسابی از مرخصی لذت ببرم، حوصله ام سر رفته و دلم می خواهد سریعتر به خانه برگردم (شاید هم خستگی راه، شاید هم تنهایی، شاید هم دو سه تا کار ناتمام که در خانه صدایم می کنند .... ، سفر غیر ِ کاری این جوری زیاد نمی چسبد). دیروز در یک دوره فوق فشرده خیلی از دیدنی های هامبورگ را دیدم، البته اشتات پارک برای امروز مانده است و یکی دو تا جای دیدنی دیگر ... از این ها گذشته، دیدن یک عالمه بقالی و فروشگاه ایرانی، افغانی و پاکستانی آدم را حسابی به هوس ِ خرید (البته ترشی) می اندازد، باید ببینم ترشی لیمو بادنجان بهرنگ پیدا می کنم یا نه! البته فکر بردنش هم ... تازه نمی خواهم به آقای خلیفه خودمان خیانت بکنم، قول داده است، ترشی مزبور را در لیست خریدش بگنجاند (هوم، الان 3 ماه ها!).

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تاريخ 5 شنبه 7 مــهــر 1384

مرخصی

بعد از یک مدت طولانی کار و خستگی های باقیمانده از آن به طور ضربتی تصمیم گرفتم، یک مرخصی کوتاه به خودم بدهم. می روم یک سفر سه روزه. خودم هم هنوز دقیقاً نمی دانم کجا. بین ِ مونیخ، هامبورگ، دوسلدورف و شاید هم برمن مردد هستم. اگر پیشنهاد دیگری دارید، یا دلیلی که انتخاب یکی از این شهرها را برایم آسان تر کند، می توانید لطف کرده برایم بنویسید. فعلاً که هامبورگ بختش بیشتر است، به طور عجیبی به سرم زده است بروم در اشتات پارکِ هامبورگ (همان پارک شهر خودمان) کنار دریاچه اش قدم بزنم و کمی فکر کنم. مخصوصاً که قرار است، این دو سه روز آینده باران هم ببارد. یادم باشد، چترم را هم بردارم. حالا نپرسید، مگر توی ولایت خودتان نمی توانی قدم بزنی، که می خواهی چند صد کیلومتر بکوبی، بروی آن سر ژرمنستان قدم زدن. خب سفر بهانه می خواهد. توی مملکتی که شمال و جنوبش برایت فرقی ندارد، پس همان بهتر که یک مرتبه هم به صدای این دلِ مظلوم گوش بدهم، تا ببینم که چه پیش آید، اما ایمان دارم هر چه پیش آید، خوش آید!

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تاريخ 2 شنبه 4 مــهــر 1384

بی خیالی | عینک آفتابی

تا حالا شده شب ِ پنجشنبه (در بلاد خارجه شب جمعه) دلتان حسابی گرفته باشد و تنها هم باشید، بعد از لج تنهایی – خودخواسته تان – ساعت ده شب عزم رفت به سینما بکنید؟ یا رفتن به یک قهوه خانه (در بلاد خارجه لابد بار)؟ بنشینید تا نزدیک صبح فقط ملت را تماشا کنید و اصلاً فکر نکنید به هیچ چیزی فکر نکنید... گاهی دلم می خواهد، کاشکی از مخ تعطیل بودم. زندگی بی شک راحت تر بود، شاید برای همین است، که بعضی ها پاتیل و بعضی ها نئشه می شوند. نمی دانم آیا فایده ای هم دارد یا نه؟ اگر تجربه ایی دارید، می توانید حداقل با اسم ناشناس برایم تعریف کنید، مثلاً آیا این وسط آدم چند صباحی راحت میشود یا نه؟! آیا ... وحشت نکنید، فعلاً حداقل تا آنوقت که چند تا تجربه دست اول برایم تعریف کنید، قصد هیچ کدامشان را ندارم. از پریروز دو سه تا اتفاق ناخوشایند (نمی گویم بد، بد می توانست خیلی بدتر باشد) افتاده است، شاید زنانگی دلیل برآشفتگی بیشترم است، شاید حساسیت بیجا، اما هر کسی گاهی می برد، این دو روز من هم یک جورایی بریده ام. عجیب نیست که اینجور کم آوردن های روحی معمولاً با ضعفِ جسمی همراه می شوند؟ شاید هم همین ضعفِ بدنی باعث کم آوردن های روحی می شود.از این بریدگی کفریم، کفریم که چرا مثلاً دیشب از فرط ناراحتی تا نزدیک صبح نتوانستم بخوابم. خلاصه قرص بی خیالی اگر دارید مرحمت بنمایید، کلی مشعوف و مدیون می شویم. با همه اینها فردا حتماً روز بهتری هست. به هر حال شقایق هنوز هست و زندگی هنوز ادامه دارد.

پی نوشت: می خواهم همینجا صمیمانه از مخترع عینک آفتابی تشکر کنم، عجب اختراع مفید و ارزشمندی است! خب، از اون نظر هم بعله، ولی من از اون جهت می گم که می توانی با خیال راحت راه بروی، بدون آن که کسی رنگ سرخ چشمهایت را ببیند.

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تاريخ جمعه 1 مــهــر 1384