از پیشنهادات خوب و همینطور دعوت هایتان ممنونم. شرایط به گونه ایی رقم خورد که به هامبورگ بیایم. الان اینجا هستم. اَََااااَ... ماشاءالله چقدر اینجا پارسی گوی زیاد است! در این زمینه دست فرانکفورت را هم از پشت بسته است! البته به روایت آمار و ارقام هم جمعیت هامبورگ نشین ِ ایرانی آلمان، از بقیه شهرها بیشتر است. غلط نکنم صاحب هتل – که در آن هستم – و جمیع همکارانش هم ایرانی هستند، البته تا این لحظه که هیچ کس خودش را معرفی نکرده است، هر چند که توی لیستی که باید پر می کردم تا هفت و جد آباد آدم را پرسیده بودند، یعنی حداقل من لو رفتم. بگذریم از تمام جماعت ایرانی هامبورگ نشین پیشی جون را سر ظهر دیدم و با هم اختلاط نمودیم. باز هم مثل همیشه ملاقات کسی که نمی شناسی و فقط نوشته هایش را خواندی کلی هیجان انگیزه ...! بخصوص که تا حالا نه عکسی از او دیده باشی و نه حتی تا لحظه های ملاقات اسم او را بدانی (خب البته پیشی جون اسم قشنگی است، اما من راستش جسارت نمی کنم، به خانم برازنده ایی مثل پیشی خانم خودمان چپ و راست پیشی خانوم بگویم). دیدن این جوری آدمها مثل کتابی است که بعد فیلمش را می بینی و شخصیتها به تصورت می خورند یا نه. به هر حال بعد از پانته آ دومین بلاگ نویسی بود که دیدم و مثل پانته آ نازنین و دوست داشتنی. پیشی خانم، همانطور که اسمش هم ممکن است به فکرتان بیاندازد، یک دختر فعال، پرنشاط و شاد، و در عین حال متفکر است، با اندیشه ها و فعالیت های خوب خوب. خوشحالم که موفق شدیم، همدیگر را ببینیم. هر چقدر آدم باصفا و مهربان را به قلبت راه بدهی، باز هم کم است. با هم در سلف سرویس دانشگاه – که وصفش در نوشته هایش هست – ناهار و قهوه خوردیم. از هر دری گپ زدیم و بعد زیر باران از هم جدا شدیم.
توی این سفر اما فهمیدم که بقول ژرمن ها تا مغز استخوان خراب شدم! فکر ِ کارهایم نمی گذارد، درست و حسابی از مرخصی لذت ببرم، حوصله ام سر رفته و دلم می خواهد سریعتر به خانه برگردم (شاید هم خستگی راه، شاید هم تنهایی، شاید هم دو سه تا کار ناتمام که در خانه صدایم می کنند .... ، سفر غیر ِ کاری این جوری زیاد نمی چسبد). دیروز در یک دوره فوق فشرده خیلی از دیدنی های هامبورگ را دیدم، البته اشتات پارک برای امروز مانده است و یکی دو تا جای دیدنی دیگر ... از این ها گذشته، دیدن یک عالمه بقالی و فروشگاه ایرانی، افغانی و پاکستانی آدم را حسابی به هوس ِ خرید (البته ترشی) می اندازد، باید ببینم ترشی لیمو بادنجان بهرنگ پیدا می کنم یا نه! البته فکر بردنش هم ... تازه نمی خواهم به آقای خلیفه خودمان خیانت بکنم، قول داده است، ترشی مزبور را در لیست خریدش بگنجاند (هوم، الان 3 ماه ها!).
بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ 5 شنبه 7 مــهــر 1384