دست چپم گرفته ... نمی توانم با کامپیوتر کنم، برای همین می خواهم تفریحی (تفریحی که چه عرض شود، بهتر است بگویم با مشقت) وبلاگ بهنگام کنم، بلکه این طلسم سکوت هم شکست. این مدت کارم خیلی زیاد بود، بعلاوه انواع اقسام بیماری ها و چند روزی هم میگرن امانی از خانمی که بنده باشم، بریده بود. البته با کمال پر رویی سر کار می رفتم و حتی تذکرات آلکس، توماس و سوزانه که قیافه ام روز به روز بیشتر به میت شبیه می شود، مرا از رو نبرد و با سماجت گاهی تا ده شب به ضرب و زور مسکن می ماندم. امروز هم که هوا معرکه و سر بنده هم سبک بود، این دست چپ بنده گرفته است، آنهم گرفتنی ! مجبور شدم زود بادبان ها را بکشم و برو که رفتیم منزل... یک دستی تایپ کردن هم خیلی لذت بخش است، حتماَ یک بار یک نیم ساعتی امتحان کنید، ولی بالاغیرتاََ صلوات هایتان را بحسا ب من واریز نکنید. خب، تا این دستم هم ناکار نشده است، بس کنم. آهان، فقط یک چیزی: ببینم، شما هم به اندازه من از این حرفهای سیاست مدارانه راجع به اسرائیل حرص خوردید یا فقط من خوردم؟
بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ شنبه 7 آبـــان 1384