بيگانه ای در سرزمين ژرمنها
Biganeh
خانه | ارسال نامه نظرات شما| معرفي سايت به يک دوست

ماجرایِِ "قفل" و "کشو" یا راهِ "ما" و "آنها"

به بهانه چهاردهم آذر هزار وسیصد و هشتاد و چهار خورشیدی، سقوط هواپیمای c-130 و کشته شدن زمینی ها و هوایی های بیگناه هموطنم (ربطش را اگر نفهمیدید، پوزشم را بپذیرید و مثل همیشه ماجرای ساده بیگانه را از جایی در ژرمنستان بخوانید).

میز چوبی ِ زیر میز ِتحریرم، عمرش به سالهای دهه هفتاد میلادی می رسد، یعنی یک چیزی از عمر خودم بیشتر (فکر نکنید میز آقای رئیس بهتر است، فکر کنم آن را چند ماهی هم زودتر از این یکی خریده باشند). در ادارات دولتی بلاد ژرمن، این ویژگی یعنی بالنسبه قدیمی بودن مبلمان اداری برایم همیشه جالب بوده است. خیلی وقتها عمر ِ آنها برابر ِ ساختمان است، یعنی با آغاز بهره برداریِ ساختمان آنها را سفارش داده اند، تا وقتی که عمرشان کفاف بدهد و کار کنند، تیر و تخته ها هم به خدمات صادقانه خودشان ادامه می دهند، بویژه این قدیمی تر ها و تولید اصل ِ ژرمنستان، نه محصول مشترک زپرتی فلان کشور با فلان کشور، عمری دارند که مپرس ...! هیچ آقا و خانم رئیسی هم، جرأت دور انداختن شان را ندارد. شاید دیگر انقدر آلامُد و مدرن نباشند، ولی کار می کنند و همین را بس، پس لزومی به تعویضشان نیست (قابل توجه مدیران سرزمین سربلند و سرافرازمان ایران! مثلاً اداره ایکس که مبلمان کارمندانِ جزءِ آن را از چوب گردوی اصل سفارش داده اند، از سنگ گرانیت دیوار مستراح بگذریم، که قصه پرغصه می شود). الغرض، این میزچوبی، مثل همه میز های چوبی این مدلی، چنین کشو دارد و یک عدد قفل. روز اولی که میز و صندلی ام را، بعلاوه میز مربوطه و محتویاتش (از دستگاه منگنه و گیره کاغذ گرفته تا فرمهای قدیمی مرخصی و استعلاجی)، تحویل گرفتم، کمی که با قفل مربوطه کلنجار رفتم دیدم، که با کلید و بی کلید، انگاری بسته نمی شود که نمی شود. من هم که چیز پنهان کردنی نداشتم و ندارم، از خیر قفل که کلیدش هم در همان کشوی اول قرار داشت، گذشتم. بعد از مدتی اصلاً فراموش کردم، که این میز کشویی من، قفل هم دارد. چند روز پیش آخر وقت برای آنکه آخرین وسیله نقلیه عمومی شبانه را از دست ندهم، با سرعت وسایلم را جمع و جور کردم و در این حیص و بیص گویی ضربه ایی هم به این میز وارد شد، من بدون توجه به آن پالتو و کیفم را برداشتم و رفتم. صبح روز بعد میز را قفل شده پیدا کردم. دقیق تر که نگاه کردم، دیدم قفل برجستهء آن، به داخل فرو رفته است، یعنی اینکه قفل نه با کلید بلکه با فشار به داخل قفل می شد. بعد از چند سال استفاده، عجب اکتشافی ... گویا ضربهء شب قبل باعث شده بود، این اتفاق بیافتد. بهر صورت این اطلاعات کمکی به باز شدن میز نمی کرد. حالا من برای رسیدن به مدارک و اطلاعاتی که لازم داشتم و الان در کشوها بودند، چه می کردم؟ بعد از کلی بررسی ِ بی نتیجه، مجبور شدم، بسراغ توماس (مسوول تمام امور فنی مان) بروم. او هم پس از بررسی و امتحان کردن تمام کلیدهای موجود و آنهایی که روزی روزگاری در انستیتو مورد استفاده بودند و اینک گوشهء انبار خاک می خوردند، به این نتیجه رسید: "نخیر! کشو بی کلید ِ خودش، باز نمی شود". با توجه به اهمیت و ارج و قرب این مبلمان قراضه های دولتی که برایتان شرح داده بودم، جرأت نکردم به او پیشنهاد استفاده از خشونت را بدهم، از آن گذشته میز هم چنان محکم و استخوان دار بود، که بنظر نمی آمد، خشونت فایده ایی هم داشته باشد. توماس گفت: "یک راه داری، رفتن به بخش فنی. شماره قفل را یاد داشت کن و برو به بخش کلیدداری شان". توی دلم فکر کردم، عجب پیشنهادی! بخش فنی مسوول حداقل 8-57 ساختمان است. اگر بگیریم که هر ساختمان فقط 100 اتاق، از انبار و تاسیسات گرفته تا سالن و زیرپله و ... ، داشته باشد (اکثرِشان بیش از اینها فضا دارند)، و هر اتاق – بغیر از در – به طور متوسط 5 وسیله قفل دار، مثل میز، کمد و کشو، داشته باشد، می کند بعبارت: "57*100*6 عدد کلید" یعنی "34200 کلید" در زمانی بگیریم حدود سی و پنج سال. تازه فرض کنیم – بفرض محال –، در این مدت هیچ وسیله ای خراب و جایگزین نشده باشد، تا کلید دیگری به آن مجموعه اضافه گردد. این فرض که آنها کلید ِ کشویِ چوبیِ میز اتاق شمارهء 121 ساختمان چهاردم را (بازگشت به دوران بیتل ها) داشته باشند، تقریباً همانقدر است که توی بازی تخته شش بار پشت هم دو تا شش بیاوری. بنابراین، از خیرِ ِ بخش فنی و کلیدداری اش گذشتم. بعد از 24 ساعت که همهء خوشبینی ام افاقه نکرد، بنحو سحرآمیزی همانگونه که میز بسته شده بود، کشو ها را باز کند، شال و کلاه کردم، رفتم به بخش فنی. امیدوار بودم، در بخش فنی حداقل یک کلیدساز خوب موجود باشد، که میز چوبی عزیز را برایم باز کند یا حداقل راه حلی عملی، نشانم بدهد. در بخش فنی خانم لِربز، خانمی میانسال با موهای خرمایی رنگ و خوشرو، پشت میز آشفته اش نشسته بود، چشمان آبی رنگش را به من دوخت و گفت: "شماره قفلتون؟" منکه جدی فکر نمی کردم، شماره قفل را بخواهند، حتی یادداشتی را که توماس به اصرار از روی شماره قفل نوشته بود، با خودم نیاورده بودم، تصادفاً و البته خوشبختانه شماره در خاطرم بود. گفتم: "0C916" بلند شد و از کمدش یک کتابچه سیاهرنگ کهنه در آورد، شروع کرد به ورق زدن آن، بعد نگاهی به من کرد و گفت:"نُـــچ! نمی شود. چنین قفلی نداریم". منکه تقریباً از حیرت دهانم باز مانده بود، لحظه ایی دودل شدم، بعد با اطمینان گفتم: "ولی همین بود"! نگاهی بمن کرد. کمی فکر کرد و توی کتابچه نگاهی انداخت، سپس پیروزمندانه لبخندی زد و گفت: " شاید [DC916] بوده است. D و 0 بهم شبیه اند. این شماره را دارم". مبهوت سرم را تکان دادم و گفتم: "شاید، امکانش هست، آخه از بس که قدیمی بود، شماره هایش تقریبا ً پاک شده بودند". با خنده بلند شد و گفت: "خب، الان می رویم، ببینیم". کلیدی از کمدش در آورد و به اتفاق به یک سالن رفتیم. در سالن را باز کرد، به ترتیب کمدهای بزرگی در آن قرار داشتند. نگاهی به کتابچه سیاه اش انداخت، بعد بسراغ یکی از آن کمدهای غول آسا رفت و آن را با کلیدش باز کرد. صفحات بزرگی داخل آن قرار داشتند، یکی را بیرون کشید صدها کلید به ترتیب به آن آویخته بودند، با شماره و برچسب، گاهی هم یک تکه کاغذ به کلیدی ضمیمه شده بود. تقریباً 60 ثانیه بعد با کلید ِ شماره DC916 ، کشوی یک میز از چند هزار میز، یکی از آن حداقل 34200 کلید، در دسته کلیدم در راه ساختمان چهاردهم، فکر می کردم، تفاوت ره از کجا تا کجاست. راهِ ما و راهِ آنها، یعنی ژرمنها ...

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسا ل در تاريخ 5 شنبه 17 آذر 1384

به کدامین گناه؟ تا به کی؟

آرزوی محالی است انگار، یکی دو روز نام سرزمینم را در صدر ِاخبار ِ تلخ نبینم... تاوان خشم طبیعت، سهل انگاری ساده اندیشان، ظلم و جور شدادان و حماقت و جهالت را انگار که هر روز با هم می پردازیم. خدایا، اگر هستی، بگو کی حسابت را با ما پاک می کنی آخر؟

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسا ل در تاريخ 4 شنبه 16 آذر 1384

جعبه سیاه 3

من و توماس با اوقات تلخی نگاه کردیم، از قفل هم کاری دیگر بر نمی آمد. کسی که "کلید دفتر" و به اندازه کافی "وقت" داشت، دزد جعبه بود. سوزانه یک دستگاه برقی از خانه آورده بود که چراغ را شبها به طور خودکار روشن-خاموش می کرد. این ترفند هم، اثری نکرد و شخصی محتویات صندوق را باز هم کش رفت. آقای رئیس هم دیگر صدایش درآمده بود، اینکه دیگر جرات نمی کند، به چیزی دست بزند، چون مرتب از سوزانه می شنود، پول ها و اسناد مفقود می شوند. فضای مسمومی بود، یک روز توماس که دیگر کفرش درآمده بود با خشم گفت تا وقتی که دزد پیدا نشود، همه ما، تک تکمان که کلید دفتر را داریم، در مظان اتهام هستیم. شاید 500 – 600 یورویی که در این مدت گم شده بود، مبلغ خیلی زیادی نبود، ولی سوءظنی که در فضا موج می زد و حال همه مان را بد می کرد، وحشتناک بود. آخرین ترفند سوزانه این بود که پولها را پنهان کند، یک بار برایمان تعریف کرد، پول ها را در جعبه شکلاتِ خالی ِ داخل ِ کشوی میزش پنهان می کند. سه روز بعد جعبه شکلات خالی را کف اتاقش پیدا کرده بود. مرتبه بعد که خواست برایمان تعریف کند کجا پول ها را پنهان می کند، تاکید کردم هیچ میل ندارم بدانم که جای پول ها کجاست و لطفاً بس کند. دلخوشی کوچکمان این بود که در قسمتهای دیگر هم این اتفاق می افتاد و مرتب نامه هایی دریافت می کردیم که کشو ها را ببندیم و پول یا شیء گرانقیمتی را در محل کار نگهداری نکنیم. تقریباً بیست روز پیش، بعد از روزهای غیبتم سوزانه ناگهان رویش را به من کرد و گفت: "می دانی! دزد را گرفتند. یک نفر از بخش فنی دوربین نصب کرده بود، با آن دوربین دزد را گرفتند. یکی از ماموران امنیتی (security) که شبها گشت می زند، «دزد» بود. گرفتندش. مطمئنم دیگر هیچ کار درست و حسابی ای پیدا نخواهد کرد". از آن روز به بعد از جعبه سیاه چیزی کم نشده است، ولی من یکی که نسبت به اسم جعبه هه حساسیت پیدا کردم، چه برسد به خود جعبه! کابوسی که شش ماه طول کشید.

بعد از تحریر: تقریباً همه مأموران امنیتی محل کارمان را می شناسم (می شناختم) خیلی وقتها که آخر هفته توی دفتر بودم یا شبها دیروقت که در دفتر را قفل می کردم توی راهرو می دیدمشان. سلام و علیکی می کردیم و رد می شدیم. مانده ام، که کدامشان بوده است، همه شان آدمهای خوبی بودند... :(

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسا ل در تاريخ 2 شنبه 14 آذر 1384

جعبه سیاه 2

سوزانه در دوره کیک و قهوه منشی های کل از خانم برانت، منشی یکی از بخش های موسسه Frauenhofer مربوط به هوش مصنوعی و ربات های تربیت پذیر (ببخشید لغت معادل بهتر پیدا نکردم)، شنیده بود که چنین کاری را کرده اند. آنجا دوربینی را نصب کرده اند که به مدت چند روز همه اتفاقات را در حافظه خود ثبت می کند و هر شب ساعت ده به بعد تا صبح ساعت 7:30 به طور خودکار فعال می شود. من و توماس به همدیگر نگاهی کردیم و بعد توماس گفت: " برای این دوربین و نصبش که باید کل بودجه باقی مانده امسال و یک چیزی هم روی آن بدهیم تا دزد چند صد یورویی مان را پیدا کنیم. ما که هوش مصنوعی نداریم بخواهند بیایند بدزند". و در آخر با همه ایده های جالب سوزانه به این نتیجه رسیدیم که بهتر است سوزانه هر روز در کشوی میزش را قفل کند، کاری که ما همیشه به او توصیه می کردیم و او فراموش می کرد، انجام بدهد. فکر نکنید سوزانه یک دخترجوان 19، 20 ساله است، که ایده های عجیب غریب دارد، بلکه یک خانم متشخص مسن است. پس فردای آن روز سوزانه با حالتی فاتحانه به اتاق ما وارد شد و من و توماس را با زور به اتاق خودش برد. در کشویِ میز آهنی که صندوق پول در آن بود از جای در آمده بود. انگار که کسی با اهرمی فلزی آن را از جای در آورده بود. سوزانه می گفت که تمام کاغذهای روی میز بهم ریخته بوده است و چراغ ها هم صبح روشن بودند (در ادارات دولتی آلمان تقریباً گناهی نابخشودنی).

ادامه دارد

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسا ل در تاريخ 1 شنبه 8 آذر 1384

جعبه سیاه 1

در محل کار ما یک جعبه سیاه داریم. این جعبه سیاه هیچ ربطی به آن جعبه سیاه هواپیما ندارد، بلکه صرفاً محل درآمدهای غیر رسمی انستیتو ما است (ما ترجیحاً از اصطلاح درآمد سیاه استفاده نمی کنیم). معمولاً اگر تک نسخه ایی از تحقیقات، کتابها یا سی دی هایمان را به ارباب رجوعی به صورت حضوری بفروشیم، درآمدش را به این صندوق می ریزیم. مسوول صندوق خانم منشی است و درآمدش صرف کارها یا خریدهای کوچکِ فوری و فوتی می شود که ارزش کاغذبازی و صدور مجوز از ذیحسابی و ... را ندارند. محتویات آن گاهی به صد یورو می رسید، اما معمولاً این رقم مرزی است، که سوزانه منشی مان پول را بحساب بانکی انستیتو واریز می کرد. گاهی پیش می آمد که مبلغی ازصندوق کم می شد و ما بحساب حواس پرتی سوزانه یا حواس پرتی همکاری که احتمالاً خریدی نموده ولی وارد نکرده، می گذاشتیم. من شخصاً ترجیح می دادم، اصلاً با جعبه کاری نداشته باشم، فقط گاهی که ارباب رجوعی اصرار می کرد،با اکراه قبول می کردم، در صورتیکه پول خرد داشت کتاب یا گزارش مورد نظر را به او بدهم، تا احتیاجی به کلنجار رفتن با صندوق نباشد. شش ماهی بود که به طور مرتب رقم های قابل توجهی از جعبه ناپدید می شد، طوری که تقریبا همه عصبی و ناراحت بودیم، سوزانه پیشنهاد کرد تا دوربین مخفی کار بگذاریم.

ادامه دارد

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسا ل در تاريخ شنبه 7 آذر 1384

وضعیت ویژه؟!!

طبق برنامه همیشگی باید امروز ساعت 8 صبح 90 دقیقه یک نفس حرف می زدم. دو هفته اخیر به دلیل سرماخوردگی ام، برنامه خود به خود منتفی شده بود. اما این هفته دیگر نمی شد آن را لغو کرد. من هم که خوب و خوش بودم، بنابراین بدون اما و اگر راس ساعت هشت شروع کردم. بعد از نیم ساعت صدایم دیگر در نمی آمد و گلویم به خارش و سوزش افتاده بود. صدای سرفه هایم در بلند گو می پیچید و شرایط مضحکی پیش آمده بود. بلندگو را خاموش کردم، کمی با دلِ سیر سرفه کردم. بلندگو را که روشن کردم تا ادامه بدهم، دیدم نخیر تصویر هست، اما صدا ... جماعت پنجاه شصت نفری روبه رویم بروبر نگاه می کردند و از این مکث دو سه دقیقه ای متعجب بودند. کمی نگاهشان کردم و ساکت ماندم. حساب کردم 55 دقیقه دیگر یه پایان جلسه مانده است و من محال است که بتوانم اینطور ادامه بدهم، آشنایی هم آن دور و بر ها نبود که به دادم برسد. این ژرمن ها هم که در این جور موارد کاملاً بی تفاوتند یا بهتر بگویم که حواسشان نیست. بنابراین با خونسردی رو به جماعت کردم و با ته مانده صدایم گفتم: "ازشما عذر می خواهم، برای ادامه صحبتهایم به یک آشامیدنی گرم نیاز دارم. چند لحظه دیگردوباره برمی گردم". بدون اینکه منتظر بمانم، چه عکس العملی نشان می دهند، تقریبا از پشت تریبون و سالن به بیرون شیرجه زدم. دو طبقه پایین تراز دستگاه خودکارقهوه یک کاپچینو گرفتم و همانجا تقریباَ َ نصفش را سرکشیدم و با بقیه قهوه ام به سالن برگشتم. غیبتم در مجموع شاید چهار پنج دقیقه بیشتر طول نکشید، اما وقتی سر جایم ایستادم تا ادامه بدهم، حضارهنوزکمی گیج و مات نگاهم می کردند. با کمال خونسردی دوباره از غیبت کوتاهم عذرخواهی کردم و بلافاصله ادامه دادم. هر از گاهی هم با کاپوچینوی ولرم گلویی صفا می دادم (بماند که توی دلم به سرما خوردگی لعنتی کلی بد و بیراه می گفتم). حتماً شما هم حداقل یکبار شرایطی را تجربه کردید، که یک موضوع به این سادگی آدم را در وضعیت مسخره ایی قرارداده باشد، وضعیتی که آدم قبلش اصلاً فکرش را هم نمی کرده است. این هم یکی از اونها ... شاید بهترین راه حل مثل این ماجرای ساده همان عکس العمل طبیعی و غریزی باشد. شاید هم ... نمی دانم، معمولاً بهترین راه حل ها بعداً بفکر آدم می رسند! مگر نه؟

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسا ل در تاريخ 5 شنبه 3 آذر 1384

دوباره از اول!

شبها دوباره زود تاریک می شوند. وقتی به خانه می آیم، از کنار اشتات پارک (همان پارک شهر خودمان) عبور می کنم. درخت های بلندِ پارک شهر زیر نور ماه مثل سایه های مهربان مرا همراهی می کنند. از همه معرکه تر چشم انداز راهیست که درست به انتهای دیوار خانه ام می خورد. همینطور که به خانه نزدیک می شوم به برج کلیسای مریم مقدس که درست بالای سر خانه زیر نور ماه و نور افکنهای کلیسا می درخشد، نگاه می کنم. چشم انداز محشری است. چند سال است که شبهای مهتابی این چشم انداز مرا مسحور خودش میکند. هرگز فکر نمی کردم، روزی خانه ام زیر برج یک کلیسای قرن شانزدهمی باشد و من از دیدن این چشم انداز انقدر لذت ببرم! عجیب نیست؟ بعد از دو هفته بستری شدن در خانه به خاطر سینه پهلو با صدایی که هنوز کمکی زنگدار است برگشتم . تا من باشم با یک دست درد بی اهمیت گله نکنم! خلاصه الان بسیار حالم خوب می باشد! وبلاگم را هم گوش شیطان کر مرتب آپ خواهم کرد.

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسا ل در تاريخ 3 شنبه 1 آذر 1384