بيگانه ای در سرزمين ژرمنها
Biganeh
خانه | ارسال نامه نظرات شما| معرفي سايت به يک دوست

جنگ، جنگ است 6

به بهانه نشانه هایی که روز به روز پررنگ تر می شوند.

باید می رفتیم، باید فرار می کردیم. نوشته هایم همه جا پخش بودند. روی زمین، روی صندلی ها ... مادر سرش را توی اتاق کرد:"دیر شد...باید برویم." سرم را تکان دادم. باید این نوشته را تمام می کردم. باید توی دفتر نارنجی سرمه ای ام یادداشت می گذاشتم، اینکه چه بر ما رفت. باید همه می دانستند، همه آنها که حافظه تاریخی شان را از دست داده اند و آنها که حافظه تاریخی شان به زمان هیتلر می رسد. دستهایم بی شتاب بودند و ذهنم آرامش نداشت. صدای راکت ها و صفیر موشک ها که نیمی از خانه را با خود برده بودند، تمرکزم را برهم می زد. خواهرم گفت:"کاغذ را بده به من، من می خوانم، تو بنویس". مردی به دیوار زد به جای دری که دیگر نبود، از چهارچوب دری که دیگر نبود، گذر کرد و داخل شد. مرد نگاهی کرد و گفت: "نامه ای از برادرتان ..." نامه را انداخت روی نوشته ها و رفت. نامه ایی از خط مقدم بود، من متحیر که چرا نامه ...؟ نامه ها نشانه خوبی نیستند، آن هم از پیکی بی نام و نشان. یعنی ... من و خواهرم با وحشت به همدیگر نگاه کردیم، چه شده بود؟ نکند آیا ... دستهایم قرار نداشتند. خواهرم از نگاهم بی قراری دستهایم را خواند، گوشه نامه را پاره کرد. از کنارش نامه را نگاه می کردم، نه می بلعیدم. نامه نبود. کاغذهایی بودند که روی آنها صدها تصویر بودند. از آنها که جوانک هایی با نگاهی غمگین از توی قاب خاک خورده ایی روی طاقچه ایی به تو نگاه می کنند. شبیه عکس پسرهای زهرا خانم... شبیه شوهر مریم خانم، شبیه نامزد لیلا. صدها عکس، شاید هم بیشتر ... فکر کردم . تنها شدیم. چقدر تنها شدیم و قبل از این که کلمه "کشته" را روی کاغذ بخوانم. کمرم شکست و روی زمین نشستم.


وی تختم که هراسان نیم خیز شدم، دستهایم هنوز قرار نداشتند، ضربان قلبم را می شنیدم. ساعت چند بود؟ باید زنگ بزنم. باید ... به چه کسی ... ؟ به مادران دختران و زنانی که مردانشان در نامهء مرگ، به من می نگریستد؟ چه سود... جنگ، جنگ است. امروز که فراموش کرده ایم، فردا به یادمان خواهند آورد و چه تلخ خواهد بود. از آن تلخ تر این است که من و تو "هیچ" نمی توانیم، جز اینکه به صدای شیپورهایی طلایه داران گوش بدهیم و دعا کنیم.

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسا ل در تاريخ 3 شنبه 18 بهمن ۱۳۸۴

نشانه ها

نفرین ِ مهاجرت، سالگردها، تولدها و یاد روزهایست، که درتنهایی و دوری می گذرد و خواهد گذشت. من و تو بازهم بزرگتر می شویم، چوب خط قدمان روی درخت گردویی، که چند سالیست که دیگر نیست، هرگز تغییر نمی کند. نه برای اینکه من و تو دیگر قد نمی کشیم، این درخت خانه مادربزرگ است، که دیگر نیست. نرفته ام، ببینم خانه ایی که جایش ساخته اند، خوش ساخت هست یا نه؟ خانه جدید مادربزرگ، اما زیر سایه درخت جوانی که چوب خط قد من و ترا بر تن ندارد، خانه خاکی ِ ساده ایست. مادربزرگ، دیگر بزرگ نمی شود. من و تو اما، بازهم بزرگ و بزرگتر می شویم، مثل دیروز که تو و مثل فردا که من ... . ما بازهم بزرگترشدیم. فاصله ها هم دارند، با ما بزرگتر می شوند. راستی من و تو چقدر زمان می خواهیم، تا سالگردها، تولدها و یاد روزهایی که از دست رفتند، دوباره زنده کنیم؟ چقدر؟

می خواهم به تو بگویم:"نگاه کن، ببین. هر پیش آمدی درزندگی من و تو یک نشانه است. نشانه ها را دریاب."

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسا ل در تاريخ 1 شنبه 9 بهمن ۱۳۸۴

رهگذر

زندگی ادامه دارد و من نیز گاهی خسته، گاهی تند و شتابان، گه گاهی لرزان و پریشان ، گاهی خندان می روم.
زندگی ادامه دارد. گاهی سبدم را پر از تخم مرغ های شکلاتی می کند.
زندگی ادامه دارد. گاهی سبدم را خالی می کند و من می روم. سریعتر... با سبد خالی حتی سریعتر هم می شود برای رسیدن رفت.


این روزها، باز هم منتظرم و انتظار یعنی تماشای لحظه ها و روزهایی که می شماری تا ببینی آیا دانه های کوچک لوبیایت سرزده اند. منتظر جوانه ها هستم. اگر دانه ام سبز شود، سال آشنا، سال نوی واقعی را در سرزمین مادری، نو خواهم کرد.


نمی شنوی صدایم می زند. صدا را می شنوی؟ حتی اگر این صدا، صدای ِ دل ِ من، باشد بگذار باور کنم که این من نیستم که به سرزمین مادری محتاجم و تا ابد محتاجش خواهم ماند.


صدا را می شنوی؟ بگذار دانه ام جوانه بزند.

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسا ل در تاريخ 5 شنبه 6 بهمن ۱۳۸۴