به بهانه نشانه هایی که روز به روز پررنگ تر می شوند.
باید می رفتیم، باید فرار می کردیم. نوشته هایم همه جا پخش بودند. روی زمین، روی صندلی ها ... مادر سرش را توی اتاق کرد:"دیر شد...باید برویم." سرم را تکان دادم. باید این نوشته را تمام می کردم. باید توی دفتر نارنجی سرمه ای ام یادداشت می گذاشتم، اینکه چه بر ما رفت. باید همه می دانستند، همه آنها که حافظه تاریخی شان را از دست داده اند و آنها که حافظه تاریخی شان به زمان هیتلر می رسد. دستهایم بی شتاب بودند و ذهنم آرامش نداشت. صدای راکت ها و صفیر موشک ها که نیمی از خانه را با خود برده بودند، تمرکزم را برهم می زد. خواهرم گفت:"کاغذ را بده به من، من می خوانم، تو بنویس". مردی به دیوار زد به جای دری که دیگر نبود، از چهارچوب دری که دیگر نبود، گذر کرد و داخل شد. مرد نگاهی کرد و گفت: "نامه ای از برادرتان ..." نامه را انداخت روی نوشته ها و رفت. نامه ایی از خط مقدم بود، من متحیر که چرا نامه ...؟ نامه ها نشانه خوبی نیستند، آن هم از پیکی بی نام و نشان. یعنی ... من و خواهرم با وحشت به همدیگر نگاه کردیم، چه شده بود؟ نکند آیا ... دستهایم قرار نداشتند. خواهرم از نگاهم بی قراری دستهایم را خواند، گوشه نامه را پاره کرد. از کنارش نامه را نگاه می کردم، نه می بلعیدم. نامه نبود. کاغذهایی بودند که روی آنها صدها تصویر بودند. از آنها که جوانک هایی با نگاهی غمگین از توی قاب خاک خورده ایی روی طاقچه ایی به تو نگاه می کنند. شبیه عکس پسرهای زهرا خانم... شبیه شوهر مریم خانم، شبیه نامزد لیلا. صدها عکس، شاید هم بیشتر ... فکر کردم . تنها شدیم. چقدر تنها شدیم و قبل از این که کلمه "کشته" را روی کاغذ بخوانم. کمرم شکست و روی زمین نشستم.
وی تختم که هراسان نیم خیز شدم، دستهایم هنوز قرار نداشتند، ضربان قلبم را می شنیدم. ساعت چند بود؟ باید زنگ بزنم. باید ... به چه کسی ... ؟ به مادران دختران و زنانی که مردانشان در نامهء مرگ، به من می نگریستد؟ چه سود... جنگ، جنگ است. امروز که فراموش کرده ایم، فردا به یادمان خواهند آورد و چه تلخ خواهد بود. از آن تلخ تر این است که من و تو "هیچ" نمی توانیم، جز اینکه به صدای شیپورهایی طلایه داران گوش بدهیم و دعا کنیم.
بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسا ل در تاريخ 3 شنبه 18 بهمن ۱۳۸۴