بيگانه ای در سرزمين ژرمنها
Biganeh
خانه | ارسال نامه نظرات شما| معرفي سايت به يک دوست


آقاي روحان راشد عبدالله (يا يک چيزي توي همين مايه ها)

بعععله همون چيزي که حدس ميزنين. روحان راشد عبدالله (يا يک چيزي توي همين مايه ها) يک اسم عربي است. و من درست سه روز است؛ که افتخار آشنايي با صاحب اين نام را از نزديک پيدا کردم.

تقريبا يک سال پيش شايد هم يک سال و اندي پيش اين آفاي محقق و دانشمند عزيز و دپارتمان مربوطه شان برايمان نامه اي دادند؛ که تصميم دارند رييس دپارتمان XX و مسوول XX دانشگاه رياض و همينطور رييس بخش XX دانشگاه دمشق را براي يک پروژه مشترکي به اينجا بفرستند؛ تا ۱ ماهي خدمت همون بخشي باشه که من هم توش مي چرخم و به عبارتي توش حسابي ول معطلم. تحقيقات و برنامه ريزي هاي مهمي رو صورت بدهند. زمان گذشت و ما هم اين آقاي عزيز رو فراموش کرديم ؛ هي ميگفت مي آيم و نمي آمد. اومدنش چندان ربطي به من نداشت؛ جز اينکه ۲ دفعه يک نامه از طرف خودمون براشون نوشتم (اونهم اصلا ربطي به من نداشت؛ فقط چون اون موقع کسي وقت و حالش رو نداشت به انگليسي نامه بده؛ من نامه رو نوشتم.) و يک دفعه هم که منشي مون نبود ؛ تصادفا جواب تلفني را دادم؛ که مربوط به اومدنش بود. (خانم آلمانيه همچي پشت تلفن داد و ببداد ميکرد؛ که من خنده ام گرفته بود. حسابي شاکي بود؛ که اين آقاي اهل عربستان سعودي؛ همه اين سازمان رو سر کار گذاشته و اين ديگه چه تئاتري که در مي آره و چرا هي ميگه آره بعد نه ؟) البته متوجه هستيد که از شدت مشغله کاري بود...؛ آخه يه آدم اگه اين همه پست و سمت داشته باشه ديگه خيلي خيلي نمي تواند براي اين آلماني هاي منظم و برنامه هاي از پيش تعيين شده شان؛ تره خرد بکند. بگذريم... هفته پيش گفتن مي آيد. من هم توي دلم گفتم اي بابا؛ اين بابا اومدني نيست. ۲شنبه يکي از همکارامون از فرودگاه آوردش. همکارم توماس؛ قبل از اين که برود ؛ از من پرسيد: تو هم مي آيي؟ من باتعجب گفتم: من؟‌براي چي؟ گفت:خب بهتره ؛ تو هم از مشرق زمين ميايي؛ هم مسلموني ؛ تازه عربي هم بلدي. (حالا گير داده بود به اين چند تا کلوم عربي که خير سرم بلدم!) گفتم: خيلي ممنون! (توي دلم:«ديگه همينم مونده برم استقبال يک مرد عرب اجنبي...!» ) توماس باز اصرار کرد و من انکار؛ بعدشم با اين استدلال که اگه از اون مسلمون هاي طالباني باشه؛ تا من رو که يک زن هستم ببيند؛ روي خودش را آن طرف مي کند؛ و کلي هم از اين ميهمون نوازي عصباني ميشود؛ دست از سرم برداشت.
... آقاي روحان راشد عبدا...(يا يه چيزي توي همين مايه ها) ساعت ۵ بعد از ظهر وارد دفترمون شد. همون اول که اومد يک سخنراني مفصل برايمان ترتيب داد(تا ساعت ۷:۳۰ من و آلکس که هر کدوممون کنار ميز خودمون ايستاده بوديم؛ فقط گاهي کله امان را به نشانه تاييد يا تکذيب بالا و پايين تکون مي داديم و هي لبخند ميزديم.) . يکي دو دفعه که تپق زد ما هم يکي دوتا کلمه عرض کرديم. در همين موقع در جايي ديگر توي بخشمان تصميم گرفته شد که نميشه همينجوري شب اولي آقاي روحان راشد عبدا...(يا يه چيزي توي همين مايه ها) رو بدون دعوتي چيزي بفرستيم هتلش؛ بلکه بايد شام دعوت بشه و از طرف يکي دوتا از همکاران علمي همراهي بشه تا همصحبت داشته باشه. (گرچه به نظر من که اصلا همصحبت لازم نداشت ؛ بلکه چند جفت گوش!) در ميان باران حرفهاي پراکنده اش؛ ناتالي (يکي از همکارانم) يواشکي به طرفم آمد و گفت: پرفسور XXX مي گويد تو هم بروي و خودش تنهايي نمي خواهد برود. به ناتالي گفتم: اصلا حرفش را هم نزن. يه جوري به پرفسور حالي کن که من انقدر کار دارم که نمي توانم. خلاصه اين شد که قرعه به نام آلکس بيچاره افتاد؛ انقدر عصباني بود؛ تفريبا شانس آوردم ؛ که کله ام را نکند؛ که چرا مجبور است به جاي من برود. (دعوت بوديم ها؛ ولي همه مان انقد کار داشتيم که مي خواستيم بمانيم و کار بکنيم.)

... اما من ...
مجبور شدم؛ تقاص پس بدم!!!

تمام ديروز از صبح تا غروبش و تمام امروز به اضافه يک شام در خدمت اين آقاي راشد ... (واي مردم ؛ چقدر اسمش طولانيه!) بودم؛ اين بار او بود که ميخواست پرفسور و چندتا از همکاران را دعوت کند و طبعا من هم براي تشکر از از زحمات اين دو روزه ... . دستش درد نکنه؛ ولي من خيلي بيشتر خوشحال ميشدم؛ که اجازه ميداد سريع فلنگ رو ببندم و بيام خانه و يک دستمال خيس م رو کله ام بگذارم! سرم تا حالا نترکيده خيليه! ما شا... عرب به اين پرحرفي ... حالم سرميز شام وقتي بد تر شد؛ که پرفسور عزيز اعلام کرد؛ فردا من بدبخت؛ آقاي راشد خان را در سفر کوتاه به کارلسروهه و جلسه مربوطه همراهي خواهم کرد. واي خدا ... آخ به کي بگم ؛ کارام مونده... خدا خيرتون بده؛ يکي بياد اين آقاي روحان راشد عبدالله رو از ما تحويل بگيره؛ يواشکي مي گم اگه براي ۲۴ ساعت هم بتونين دست به سرش کنين؛ حداقل يک نفس مي کشيم. جايزه هم مي دهيم ها ! نبود!؟ تا فردا صبح ساعت ۸ قبل از حرکت ما وقت داريد.مخلص با معرفتاش...

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ 5 شنبه 28 آبان

همراهی :)

به به چقدر توصیه و سفارش! (لطفا به کامنت های مطلب ترشی لیته مراجع کنید!) ؛ البته اجرای همه اونها مستلزم اینه که یک همتی بکنم؛ آستین ها را بالا بزنم و با تمرکز بهشون بپردازم!‌ برای همین با توجه به فشردگی برنامه کاریم؛ میافته برای آحر هفته او !
آهان یک چیز دیگه!‌ چون جای شما خالی آخر هفته یک شب شام پیش بر و بچ های آلمانی دعوتم ؛ (از اون شام ها؛ که هر کی یک کم آب شام خودش رو رو زیاد میکنه و میاره تا بقیه هم شریک بشوند؛ مثل سیزده به در خودمون...) شاید با شیشه رو با خودم به مهمونی بردم؛ ...! البته فکر نکنم؛ مثلا سالاد سیب زمینی آلمانی ها یا سالاد کاهو خوردش با ترشی لیته زیاد جور باشه؟‌ آها ... اصلا بهتره من هم لوبیاپلو بپزم و ببرم... ببین یه شیشه ترشی چه بلایی به سر ما آورد؛ ها! جدی نگیرید؛ مدتهاست می خواهم به این آلمانی های عزیز بفهمونم اون چیزی که به اسم برنج توی غذاخوری تو پاچه شون میکنن برنج نیست!
پیوست: انقدر از راهنمایی هاتون خوشم اومد ؛ انقدر عالی بودند؛ که از این به بعد هر مشکلی داشتم از تون کمک می خوام! :)

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ 4 شنبه 27 آبان

ترشي ليته :(

در مغازه آسيايي ها (چه مدل خاور دورش؛ چه نزديکش) از شير مرغ تا جون آدميزاد پيدا مي شود. مغازه آقاي خليفه هم از همين دست مغازه هاست . اکثرا براي خريد کارت تلفن يا خرما به آنجا ميروم. آقاي خليفه يک بنگلادشي است؛ اکثرا خانمش هم آنجاست و گاهي او را مشغول سبزي پاک کردن هم ديده ام. آدم هاي خوبي هستند و هر وقت به آنجا ميروم آقاي خليفه که يک آقاي ۳۷ يا ۳۸ ساله است؛ کلي حرف ميزند و يا هي سوال ميکند. خلاصه ويتامين گپ آدم براي يک چند مدتي تامين است. خانمش برعکس زياد پرحرف نيست. گاهي وقتي وقت و حوصله هر دو جور باشند؛ توي مغازه شان يک قدمي ميزنم و جنس هايي که اکثرا هندي هستند؛ سير و سياحت ميکنم . چيزهايي که بعضي وقتها اصلا نمي دانم به چه درد ميخورند؛ کرم ها و فيلم هاي هندي که عکس هاي هندي ها رويشان هست. ادويه ها و غذاهاي آماده هندي ... از همه با نمک تر همين فيلم هاست؛ لابد مثل فيلم هاي بچگي هاي ما هستد؛ دفعه ديگه همينجوري هم که شده ؛ از آقاي خليفه ميپرسم؛ که آيا فيلم قدرت و ايمان را دارد!؟ (بسنتي هم اون تو بود؟! ) . چند وقت پيش که آنجا بود؛ با کلي شوق و ذوق گفت که يکعالم جنس هاي ايروني آورده و ميتوانم از اين به بعد همه را از آنجا تهيه کنم .

آقاي خليفه (طبعا با يک لهجه غليظ هندي / پاکستاني): از اون دونه قرمزها هم دارم.
من: Huh ؟
آقاي خليفه: از همون ها که ترش هستند و مثل کشمش هستند.
من: آهان زرشک!
آقاي خليفه: آره از اون شيريني ها که سفيد و سفت هستن؛ هم دارم!
من: هم!‌فکر کنم ؛ گز رو مي گويين...
آقاي خليفه: اصلا بيايين نشونتون بدم.
من: مرسي! حالا باشه بعد...
آقاي خليفه: نه نه! نميشه بياين ببينين. حتما يک چيزي مي خرين!
من (با يک کمي بي ميلي) : باشه . ( توي دلم حالا که ديگه چاره ايي نيست...!)
يک قفسه نشانم ميدهد. واي ... گلاب؛ مرباي به؛ شيشه هاي ترشي يک و يک؛ کشک؛ سوهان؛ حتي رب گوجه چين چين ؛ کنسرو قورمه سبزي و قيمه يک و يک و ... کلي ذوق ميکنم؛ ديگه لازم نيست آدم بره XX جا ؛ تا اين چيزها رو بخره همين پشت خونه يه تيکه از ايران هست؛ دلم تنگ بشه ميام اينجا؛ يه نگاهي مي کنم و يه چيزي ميخرم ! يو هـــــو! اصلا وقتش بود؛ يه کشک و بادمجون مشدي واسه خودم درست کنم ! (چقدرم اينخا فصل بادمجونه!!!‌)

چند ساعت بعد...

صحنه : خانه من؛‌ نور ملايم ؛ ساعت ۹ شب؛ يک شيشه ترشي ليته يک و يک روي ميز ؛ من با افسردگي نشسته ام!
من به شيشه ترشي: تو رو به جدت باز شو!‌
شيشه که کمي هم مثل همه شيشه هاي وطني موجدار و کج و کوله است؛ به من دهن کجي ميکند. (منظورم اينه که درست در همين لحظه اتيکت رويش ور مي آيد.)
من (با التماس): ببين به خاطر تو ؛ چلو مرغ درست کردم؛ اگه نه عمرا به جز نون پنير جيزي ميخوردم؛ اين وقت شب...
... سکوت
من (بازهم با التماس): ببين من همه چي رو امتحان کردم؛ آب جوش ؛ چاقو ؛ پارچه ...
... سکوت
من (يک کم عصبانيت): مي خواهي بگي ؛ چون من يک زن هستم؛ باز نمي شي!‌ اگه يک مرد بودم باتو مشکلي نداشتم؟ بر شيطون لعنت! بعد ميگن؛ چرا ما ها فيمينيست ميشيم؟!
من ( کاملا با عصبانيت): باشه اصلا از خيرت گذشتم ...
يادم رفته بود که حتي شيشه ها مربا و ترشي وطن ؛ وطني طراحي ميشن ؛ حالا حتي اگه يک و يک هم باشند ؛ باز هم ضد زن هستن!!!‌

شيشه رفت تو گنجه ؛ تا مهمون بعدي که بياد و از پس اين شيشه کذايي بر بياد؛ فقط اين دل بي صاحاب من ؛‌ حسرت ترشي ليته بهش موند... :(

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ 3 شنبه 26 آبان

يه جور ديگه!

فکرش رو بکن؛ که تو بين همه آدمهاي دور و برت يک جور ديگه هستي ؛ و همه دور و بري هات هم زود متوجه بشن؛ که توي يه جور ديگه ايي؛ يعني هميشه تو چشم باشي! به نظرم زياد جالب نيست .

ديروز تصادفا يک کتاب ديدم ؛ راجع به يه دختر ايروني که با خانواده اش در سال ۱۹۶۰ به آلمان مي آيند :

شيرين نوشته: نسرين زيگه سال: 1996

کتاب جالبيست و نثر خيلي ساده و رواني دارد ؛ در واقع براي نوجوانان نوشته شده است. کتاب را دستم گرفته بودم ؛ که فقط ورقش بزنم ؛ ... که تا آخرش را خواندم! (چيه مگه ؟ حالا عيب داره ما هم قاطي نوجوان ها حساب بشيم؟)
يه تکه هايش را برايتان اينجا نقل (ترجمه) ميکنم :

ص ۸۰ ... زنگ تفريح ها هميشه تنها بودم وبقيه بچه ها را موقع بازي کردن تماشا ميکردم؛ اما نه يک بار گردا و دوستش ايرنه پيش من آمدند. گردا پرسيد: توي چرا انقدر قهوه ايي هستي؟ و دستش را کنار دست من نگه داشت و گفت: فکر ميکنم تو براي اين انقدر تيره هستي؛ چون تو هيچوقت خودت رو نمي شويي! هر دو خنديدند.دلم مخواهد با او دعوا کنم ولي جراتش را ندارم.
ص ۹۶ ... گردا و ايرنه به طرف من مي آيند ؛ ميخندند و برايم دست تکان ميدهند؛ من فکر ميکنم ؛ منظورشان يک نفر ديگر است و به پشت سرم نگاهي مي اندازم. اما نه؛ آنها با من هستند. حالا جلوي من ايستاده اند؛ به آنها لبخند ميزنم. هر دو تقريبا با هم ميگويند: بيا؛ اين را به تو هديه ميدهيم!! و يک عدد صابون به طرفم نگاه ميدارند. « ياا... ؛ اين قيافه رو به خودت نگير؛ بگيرش!» من به صابون خيره مي شوم؛ قلبم با صداي بلند مي زند؛ انقدر بلند که در گوشم ميپيچد.
«اگه خودت را با اين بشوري تو هم مثل ما سفيد مي شوي!»

بعد بلند ميخدند؛ انقدر بلند که همه بچه ها به طرف ما نگاه ميکنند. حتي روت؛ آنگليکا و يوتا دست از بازي ميکشند و مي خندند. گردا با خنده دستم را ميگيرد و ايرنه صابون صورتي رنگ را در دستم فرو ميکند. به آن نگاه ميکنم؛ انگار توي يک کابوس وحشتناک هستم. صابون را رها ميکنم و پشتم را ميکنم . هيچ کس نبايد بفهمد؛ که من گريه ميکنم. فقط ميخواهم بروم. از حياط مدرسه و از پيش بچه ها دور بشوم. خوشبختانه زنگ ميخورد و من به طرف ساختمان مدرسه مي دوم . پشت سرم صداي خنده بلنده ايرنه را ميشنوم؛ خنده اي سرشار از بدجنسي.


آخرش البته به اين بدي ها نيست. ولي جاتون سبز؛ کلي براي شيرين و با شيرين آبغوره گرفتم و غصه خوردم. خانم نسرين زيگه (۱۹۵۶) الان در آفريقا ست؛ اينکه اونجا چيکار ميکنه ؛ نميدونم ولي کتابهاي ديگه ايي هم داره که بيشتر راجع به مردم آفريقاست.


پيوست: بايد از پانته آ تشکر کنم؛ که يک بار با نقل ماجرا و تيکه هاي از کتابهايي آلماني که راجع به ايران بود؛ من را به صرافت انداخت ؛ اين کتاب رو بخونم .

نکته: خدا رو شکر که امروز ؛ انقدر خارجي اينجا هست؛ (بعضي هاشونم خيلي پر رنگتر ار ماها هستن...!) که ديگه کسي صابون دست ما نميده!‌ ديگه اينکه ؛ اين روزها قهوه ايي بودن خودش يک حسن هست!‌ :) خودشون رو همچي ميسوزونن ؛ که گاهي حيگرم براشون کباب ميشه. توي دلم ميگم : « واي بيچاره! اين حتما دچار سوختگي درجه ۳ شده... !» ؛ نگو رفتن خودشون رو زير دستگاه ؛ کباب کردن!

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ 1 شنبه 24 آبان

پرحرفي!

خب براتون بگم ...

نميدونم ؛ امشب چه چيزيم شده ؛ که هي ميخوام حرف بزنم! (احتمالا در اثر کار زياده!)‌ من اصولا آدم خيلي پرحرفي نيستم . يعني اگه به آشنا هايم بگويند: خوب اين بيگانه چه جور آدميه؟ وقتي بخوان من رو توصيف کنن به احتمال خيلي زياد ؛ پرحرفي اولين صفتي نيست ؛ که به هم نسبت ميدن! بگذريم ولي امشب بعد از اون همه کار و مشغله فکري احتياج به يک هم صحبت دارم . راستش بعضي روزها که از شدت حرف ميترکم ميرم سراغ همکارم؛ الکس و سرش خراب مي شوم و حرف ميزنم و ميزنم و ميزنم! البته خودتون تجسم کنيد ؛ که يک جايي مثل اين مملکت سرد و ابري و خيلي جدي ژرمني چقدر ميشه سر کار حرف زد . تازه با وجود اينکه آلکس کلا آدم خيلي خوبيه ولي خيلي حرفا رو نميشه که به آقايون زد! اونهم تازه از نوع فرنگي اش! يه وقت فکرهاي ناجور به کله تون نزنه! منظورم ؛ حتي همون غيبت هاي زنونه و دخترونه است... بعدشم سر کار که نميشه درست حسابي حرف زد . گاهي سر ناهار که اکثرا همه همکارها با هم ميريم؛ يک چند کلمه اي حرف ميزنم. اما اونجا هم نميشه . آخه نميدونين اين آلماني ها چقدر تند تند چيز ميخورن؛ هنوز من سوپم رو نخوردم؛ نصف غذاشون رو بلعيدن! ميدونين چيه ؟ حالا که خوب فکر ميکنم؛ مي بينم که اشکال کار اينجاست که به ما از بچگي ياد دادن با قاشق و چنگال غذا بخوريم! ‌اما اين اروپايي ها (حتما آمريکايي ها هم همينطور!) با کارد و چنگال غذا ميخورن. حتي برنج رو ... حالا فکرش رو بکنيد ؛ منم خوب مجبورم با کارد و چنگال غذا رو بخورم. ميبينين چقدر بيشتر طول ميکشه... تاز از بچگي مامان به ما هي ميگفت : بايد يواش غذا خورد. يادم مي آد ؛ يه فيلم خيلي بي سرو ته تلويزيون نشون ميداد. يه گروه رفته بودن اکتشاف قطب شمال يا جنوب. بعد گم ميشن و اين حرفها ... يکيشون موقع غذا خوردن سي و دو بار لقمه رو ميجويد . حالا من انقدر نميجوم لقمه ها رو ؛ ولي خوب چند تا گاز که بايد آدم بزنه ؛ نميشه که همينطوري قورت بدي! ادم زخم معده ميشه .. تازه فکر کنم رودل هم بگيري! حالا خوبيش اينه که من کم غذام و با نصف پرس غذايي که معمولا ميگيريم ؛ حسابي سير ميشم . ولي براي همون نصفي رفقاي ألماني برام اندازه دو پرس خوردن خودشون صبر ميکنن ! حالا حسابش رو بکنيد . اگه اين وسط آدم بخواد حرف هم بزنه! واسه همين جر همون يکي دو کلمه که عرض کردم خدمتتون وصال نميده. گاهي اوقات هم من و ناتالي با هم يک گپ کوچولو ميزنيم؛ اونم سر کار انفدر سرش شلوغ ميشه؛ که زياد براي اينکار فرصت نيست. تازه خودمم وقتشو ندارم ! اما اين امشبه...!‌ انگار که يه عالمه حرف دنيا جمع شده سر دلم!!! خلاصه اينکه اون موقع که ميخواي کسي باشه ؛ که باهاش حرف بزني هيچ کس نيس! آخ برم يه چايي بريزم بازم بيام با هم گپ بزنيم!‌ ... نه ديگه فکر نکنم؛ در رفتين و ديگه نمي آيين. :) باشه بقيه حرفامو ميگذارم براي بعد تر. تازه شم دارم از خستگي و خواب ميميرم!‌ فعلا پس با اجازه!

بر ميگردم!

حاضرم شرط ببندم که امروز آخرين نفر بودم که از سر کار اومدم. همه چراغ ها خاموش بود و اون آقا سيبيلوي گشت Sicherheitdienstr/Security هم ديگه پيداش نبود و رفته بود. جمعه شبي همه رفتن پي گردش و تفريح . خوب حق هم دارن. عوض شما نباشه (از اين تعارفهايي آبدوغ خياري ايروني که هيچ وقت هم درست ياد نگرفتم!) امروز بلا نسبت دور از جون شما ( بازم از تعارفهاي ناب ايروني!) قدر خر کار کردم . ولي خب اگه هر روز بشه انقدر کار کرد که خيلي خوبه!‌ کلي زندگي پر ثمر ميشد!!! ( ولي آيا ميشد اسمشو اون وقت هنوز زندگي گذاشت؟) آخ کتفام درد ميکنه از بس پشت ميز يا کامپيوتر نشستم . يک چايي بريزم ! الان بر ميگردم ؛ بلکه اين چاييه ۱ دوپينگ بکنه ...

... خيالتون راحت بر ميگردم

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ جمعه 23 آبان

.فرش طلايم

ديروز فرش طلامو بردن ... از خونه اومدم بيرون . يک نفس عميق کشيدم و دويدم . چي ديدم . واي برده بودنش . نبود! ديگه نيست :(( ... ‌‌‌ . ماسيدم. دلم گرفت . ميخواستم سرشون داد بزنم ؛ کجا بردين فرش طلاي منو؟‌ بدجنس ها!!!‌ ميخواستم گريه کنم .

...آخ . دلم ميخواست . عکسش رو براتون ميفرستادم . اما حيف هيچي ازش نمونده...

صبح ها که از خونه بيرون مياومدم؛ بدو؛ با هيجان و اشتياق ميرفتم که از زير چتري که درختاي پارک شهر (Stadt Park ) درست کرده بودن؛رد بشم. با اون قد بلند ميخنديدن و انگار هي نهيب ميزدن : “باز تو اومدي؟ سلام!“ بعد نهيب ميزدن : “بدو !!! زندگي دير نشه! اما ما رو هم ببين .بدو !!! “ و دستاشون رو تکون ميدادند که من سريعتر برم.

خورشيد پاييزي (وقتي توي آسمون بي بخار آلمان پيداش ميشد... ) گاهي از لاي شاخه ها رد مي شد و ميافتد؛ روي فرش طلاي من . روي برگهايي از طلا طلاتر . و من از روي سنگفرش پياده رو و از روي فرش طلايي که خدا برام پهن کرده بود؛ با لذت رد مي شدم و بوي خدا رو با پره هاي بيني (چي ميگم با روحم) ميکشيدم توي وجودم. واي چه کيفي. ميداد

لابد حالا فرش طلا رو براي يکي ديگه انداخته ... هم ... ok ... کاشکي اوني که امروز از فرش طلا رد ميشه قدرش رو بدونه. باشه خدا جون. عوضش رفقاي قد بلندم هستن. ممنون که اونها رو برام باقي گذاشتي. هنوز دوستت دارم . تو هم يه ذره دوستم داري؟

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ4 شنبه 21 آبان

فعلا بدون شرح

امروز از اون روزهاست؛ که هوا گرفته... آدم براي هيچ کاري زياد حالش نمي آد. اميدوارم براي همتون روز خوبي باشه

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ3 شنبه 20 آبان

چند ساعت بعد

من زنده ام! خوشبختانه پلوپز و ماکاروني هم مشکلي ندارند. به اطلاعتان برسانم که ماکاروني توي پلوپز هم خوشمزه ميشه. (بايد به رزا هم بگم توي کتابش بنويسه...) به به چه ته ديگي شده ! سس گوشتش رو جدا توي ماهيتابه درست کردم؛ براي اولين بار توي سس ماکاروني اسفناج هم زدم . خوشمزه ميشه . شمام امتحان کنيد. (آخه ميدونين؛ شنبه اي براي اهداف سالم ۱ بسته گنده اسفناج از آلدي خريدم .حالا مجبورم توي همه چيز بزنم وگرنه من که استاد کپک هستم؛ ميگذارم خراب بشه و هيچ بهره اي از سلامت و آهن آلات بهم نميرسه و بايد همه اش رو بريزم دور. فريزرم جا نداره که ... همش ۱ وجبه ...؛ ديروز يک کميش رو با پنير خوردم . واه واه چقدر اونجوري بدمزه بود.)

به هر حال از راهنمايي هاي همولايتي و دوست عزيزم پانته آ تشکر ميکنم.

فقط ۱ مساله : از اونجا که توي پلوپز نميشه قد ۱ کف دست چيز درست کرد؛ مجبور شدم ۱ کمي بيشتر درست کنم. :( حالا تا ۱ هفته بايد هر شب ماکاروني بخورم. فکر کنم همين باعث بشه براي ۷ پشتم ماکاروني درست کردن در پلوپز اکيدا غدغن شه.

ازهمه اونهايي که تا شعاع ۱۰۰ کيلومتري من زندگي مي کنند ؛ دعوت ميکنم براي صرف ماکاروني تشريف بيارن . دورتر ديگه صرف نميکنه . از دهن ميافته...! به خدا خوشمزه شده ها!!!‌

طرز پخت ماکاروني

امشب ميخوام ماکاروني درست کنم واسه خودم . اشپاگتي مدل ژرمني شب جمعه ايي اونجوري بهم نچسبيد . حالا ميخوام مدل ايروني حسابيشو (اممممممممم) درست کنم. به کله ام افتاده توي پلوپز درستش کنم؛ البته سس گوشتشو ميخوام جدا درست کنم. آيا کسي در اين زمينه تجاربي داره؟ لطفا قبل از اينکه داغون کنم چيزي رو؛ پيام رو پيام گير وبلاگ بگذاريد. ارادتمند شما .

پيوست : تا وقتي که هنوز مشغول تهيه سس هستم؛ فرصت داريد . بعدش ممکنه ديگه من و پلوپز منفجر شده باشيم. فعلا ... و گرنه حلالم کنيد.

وحيد هاشميان

با اينکه اونجوري اهل فوتبال نيستم ؛ کلي کيفور شدم وقتي ديدم وحيد نفر دوم گلزنان بوندس ليگا هست. اميدوارم همينطور روي فرم بمونه . ۱ اسفند واسش دود کنين ! مهدي هم يک گل زد و يک گل ساخت . راستي ۱ چيز ديگه؛ حالا که بحث Persain eng. (Persien gr.) و فارسي داغه . بايد بگم هم مهدي مهدوي کيا هم وحيد هاشميان رو توي رسانه هاي اينجا به عنوان Perser معرفي ميکنند و نه Iranier/ Iraner. (بدون شرح)

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ1 شنبه 18 آبان

يک کم الواطي!‌

جاي شما خالي ديشب بعد از يکروز نسبتا پر ثمر کاري با دوستان فرنگي دور هم جمع شديم. ساعت ۷ شب بود و هنوز داشتم توي دفتر کار ميکردم که که ناتالي زنگ زد. قرار شد که يک ساعت و نيم ديگه خونه اون ها باشم . ديکه به درست کردن غذا و اين حرفها نميرسيدم . فرار شد با هم اونجا شام درست کنيم و بعد با هم ۱ فيلم قديمي از کري گرانت ببينيم. يک کم غصه خوردم که نميشه با پلوپز جديدي که از ايران دفعه پيش آوردم بقول اين آلماني ها يک کيک برنج حسابي به قول خودمون يک لوبيا پلوي دبش درست کنم ! آخه غذاهاي ما ايروني ها تو پلوپزش هم طول ميکشه ... نکين تنبلم و چرا پلوپزي ميخواستم پلو بپزم . کلي حال ميکنن اين دوستاي ژرمنم وقتي کيک پلو ميخورن و اينجوريشو بيشتر دوست دارم. به هر حال وقت تنگ بود و به اين کارها نمي رسيدم. سر موقع با يکي ديگر از بچه ها؛ سابينه اونجا بوديم. خلاصه با کمک هم يک شام؛ ماکاروني با سس سبزي و سس گوجه (۲ نوع غذا ميشه . قاطي نکنين لطفا) و سالاد تازه ( واي خدا ناتالي تا اونجا که دستش ميرسيد نوش پياز و سير زد؛ اميدوارم تا ۲ شنبه که در اجتماع رسمي حاضر ميشم ؛) بوش بره!!!! ) درست کرديم . غير از ما سه تا کلاوس (شوهر ناتالي) و يک مهمون از برلين هم بود. خلاصه نشستيم و گل گفتيم و گل شنفتيم . منم از دهنم در رفت گفتم چايي. ۱-۲ ليتري چاي دارچيني ميل كردم . (آخه اين ژرمنها چايي حاليشون نميشه که .... وقتي ميگن :چايي . منظورشون الزاما چايي نيست! يهو ميبيني ۱ معجون بد مزه مثل گل گاوزبون يا جوشونده خودمون رو ميگذارن جلوت :(‌ !!!‌) بعد از شام هم طبق برنامه يک فليم خنده دار از کري گرانت ديديم. کري گرانت يک عمو و دو تا خاله حسابي ديوونه داشت. اينها هر چي مستاجر تنها مي اومد خونشون؛ به هواي اينکه زودتر بفرستشن خدمت خدا و اين طوري از تنهايي درش بيارن (!) دخلش رو مياوردن. همه توي شهر فکر ميکردن که چه قدر آدمهاي ناز و مهربوني هستن (البته چيزي از جرياتات قتي و اينها نمي دونستن). مارتي (همون گرانت )يک برادر جاني هم داشت عين فرانکشتين ... خلاصه مارتي که تازه به عمق فاجعه پي برده بود و در عين حال همون روز هم با دختر همسايه عروسي کرده بود؛ عروس رو ول ميکنه و سعي ميکنه خرابکاري هاي فاميلش رو سروسامون بده و کلا از اونجا که مطمئن ميشه خودشم هم به زودي مثل فاميل مجنونش به سرش ميزنه (آخه ديوونگي ارثي ديگه ...) به عروس خانوم ميگه:

تو بخير و ما به سلامت .

اون بيچاره هم از همه جا بيخبر ماتش ميبره و اي بفهمي نفهمي دچار خشم و افسردگي همزمان ميشه.... آخرش همه چي به خوبي و خوشي تموم ميشه يعني معلوم ميشه که کري گرانت اصلا هيچ نسبتي با اين خانواده نداره و بچه آشپزشون بوده و اونها فقط بزرگش کردن. خلاصه اون ديوونه ها با رضايت خودشون ميرن آسايشگاه و جانيه (اسمش هم واقعا جاني بود تو فيلم) ميره زندان و (مرده ها هم که بي خيال... ؛ ميخواستن نيان اونجا خونه اجاره کنن!) قهرمان ما هم با خيال راحت با همسرش ميره ماه عسل . بعله .... آخرش رو ديگه داشتم از خواب ميمردم. جاي شما خالي يک کم الواطي بهمون خوش گذشت.


خب حالا باز با عجله برم خريد شنبه رو بکنم . که فردا باز اينجا خاک مرده مي پاشن و هيچي گير نمي آد ...

*****

پيوست: اسم فيلمه بود: Arsenic and Old Lace اثر: Frank Capra محصول: ۱۹۴۱

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ* شنبه 17 آبان

درسي که دوباره گرفتم‌

امروز بعد از يک روز خيلي پرکار خسته کننده ؛ تفريبا داغون به خونه رسيدم. به عادت هميشگي يک نگاهي به صندق پست انداختم . همه اونها که تو بلاد خارجه زندگي ميکنن ميدونن که معمولا توي صندوق کذايي اينها رو ميشه پيدا کرد:

نامه از شرکت بيمه . کارکرد و صورتحساب تلفن . نامه و صورتحساب از بانک . صورتحساب ال و صورتحساب بل و ... و در آخر هم ۱ عالمه تبليغ ؛ از لوتو توتو گرفته (بخت آزمايي) تا سوپر مارکت فلان و بهمان ...

در واقع ما صندوق رو بيشتر باز ميکنيم که تر و تميز و خاليش کنيم .

يک نامه اومده بود. دلم هري ريخت پايين ... نه صورتحساب بود و نه تبليغ ! از يه جايي بود که ميتونست خبر مهمي توش باشه . يک آره يا يک نه . ميتونست هم اصلا در مورد ۱ موضوع کلا بيربط ديگه باشه. طاقت نياوردم توي پله ها همون طور که ميرفتم بالا بازش کردم . آره بود آره!!! خيلي بهتر از اون چيزي بود که فکرش رو ميکردم. البته اون قسمت بهتر ترش؛ هنوز مونده که بشه ؛ ولي امکان اون هم هست که آره بشه! خلاصه انقدر خوشحال شدم که به محض اينکه وارد شدم از خوشحالي چند تا جيغ صورتي ( نمي گم بنفش؛ اون مال وقتيه که ترسيدم !) زدم. و دوباره و دوباره نامه رو خوتدم . براي اينکه مطمئن بشم عوضي نميبينم! درست بود خود خوده آره بود. زياد فکر نکنين که چي بود؛ ولي هر چي بود نتيجه يک تلاش بود ؛ که سهم خيلي کوچک اما مثبتي توي سرنوشتم داره . يادم مي آد روزي که تصميم مهمي رو گرفتم که (شايد) بخشي از زندگيم رو عوض خواهد کرد ؛ خيلي ها گفتن نميشه! آخه چه جوري؟ ... نه بابا امکان نداره ... بدبخت ميشي! به دست خودت ...؟ ديوونه شدي؟ من راستش خودم هم ميترسيدم؛ که نشه... (از بس هم که روحيه گرفته بودم!) ولي با زانوهايي که بفهمي نفهمي مي لرزيد ؛ زدم به دريا ... و شد . تا حالا که شده؛ نمي گم براش زحمت نکشيدم ؛ چرا ... خيلي. اما دلشو داشتم . و به خاطر اين شهامت گاهگاهي جايزه ميگيرم مثل اين نامه امروز.

ميخوام بگم اگه چيزي ميخواين و اگه ميدونين که خودتون هم براش مايه ميگذارين؛ بزنين به دريا؛ حتي اگه مجبور شدين از ترس چشماتونو ببندين و بعد توي آب بپرين. پاداش شجاعتتون رو ميگيرين . مطمئن باشين .


يک چيز ديگه!

معجزه رو هم باور داشته باشين. هنوز هم توي دنياي ماشيني ما يه چيز ها اتفاق ميافته که نميشه با دو دو تا چهار تا جوابشون رو داد.


بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ 5 شنبه 15 آبان

گوش امين و مهربون ... ادامه!‌

آخرش طاقت نياوردم و نصفه شبي به يک دوست؛ همين دور و برها؛ زنگ زدم و براش تعريف کردم :

<<... آره نمي دوني رفتم دکتر؛ دکتره گفت ... بعدشم گفت ... تازه بعدشم ...! >>

پيوست: اين رفيقمون زیتون بهم گفته بود ؛ وبلاگ اعتيادش زياد سنگين نيست! اما کم هم الکي نيست ها ۵:۳۰ پاشدم به دو تا کار برسم هنوز نتونستم ... :( . آقا من بدو برم به کارام برسم .

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ 4 شنبه 14 آبان

گوش امين و مهربون ... نبود؟! !‌

يک روز پر اضطراب

امروز صبح زود وقت دکتر داشتم. بايد يک سري آزمايش و غيره پشت سر ميگذاشتم. اصلا احساس خوبي نبود.... اگه توي ايران بود؛ مي تونستي قبلش کلي با دوستات؛ با فاميلت و نزديکانت درد دل کني. اينجا اما... هر چيزي رو که نمي شه که به هر کسي گفت...

صبح با کلي استرس رفتم توي مطب؛ منشي مطب يک دختر مو فرفري بود: که قيافه اش هم اصلا به آلماني ها نميخورد؛ ولي لهجه غليظ محلي داشت. مثل اينکه از دنده چپ هم بلند شده بود؛ خيلي عصباني بود. انقدر يواش حرف ميزد؛ که هي مجبور بودم بگم : بله؟ ببخشيد؟ اونم عصباني ميشد و تقريبا با حالتي شبيه فرياد حرفش رو تکرار ميکرد. ( لابد توي دلش فکر ميکرد اين خارجي خل چل ديگه کيه اول صبح به جون ما افتاده ...؟!!)

بگذريم. عوضش خانم دکتره خيلي مهربون بود؛ با همه اضطرابي که داشتم (من اصلا ترسو نيستم به خدا ... ؛ ولي همه فکر و خيال ها و تنهاي جمع شده بود روي هم و حسابي توي اعصابم رفته بود.) انقدر ملايم سعي ميکرد که همه مسائل رو توضيح بده و شوخي ميکرد تا يک کم هم من اخم هامو وا کنم. (شيطونه ميکه ۱ بار ديگه برم آزمايش بدم پيش همين خانم دکتره!) به هرحال بعد از اينکه آرمايش ها رو دادم؛ قرار شد که براي نتيجه ۱ -۲ هفته ديگه تلفن بزنم؛ شايد هم ۱ سر خودم برم. وقتي از مطب در اومدم؛ دلم ميخواست با يکي حرف ميزدم مثلا به يکي زنگ بزنم و تعريف کنم :<< آره نمي دوني دکتره گفت ... بعدشم گفت ... تازه بعدشم ...! >> خب اينم از مزاياي غربت و تنهاييه... آدم گوش کم مياره . اگه يه گوش امين و مهربون پيدا کنم ...

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ 3 شنبه 13 آبان

در راه فرودگاه فرانکفورت 2 !‌

ايستگاه راه آهن!

بعللللله ميگفتم خدمتون ؛ ما به ايستگاه راه آهن فرانکفورت رسيديم. اونجور که ژرمنها ميگن :

"Farnkfurt am Main Hauptbanhof"

ما ايروني ها وقتي ايران هستيم کمتر فرانکفورت رو اينجور ميشناسيم ؛ يعني به عنوان <فرانکفورت آم ماين> که آلماني ها بيشتر؛ بخصوص در مکالمات رسمي اون را اين طور مينامند. فرانکفورت آم ماين يعني فرانکفورت در کنار رودخانه ماين. و علتش هم ان هست که توي آلمان چند فرانکفورت ديگه هم وجود داره مثل :

Frankfurt an der Oder

در عين حال ۳ تاي ديگه فرانکفورت هم در آلمان هست؛ که ۲ تا در استان بايرن و يکي در استان نيدرساکسن واقع شده اند. جمعا ميشه ۵ تا فرانکفورت .(خدا بده برکت ؛ يکي نيست به اين دوستان فرنگي مون بگه؛ آخه مگه اسم قحط بود؟!‌ خودمون هم چندان بهتر نيستيم ها!!! مثلا ميتونين به من بگين چند تا حسن آباد توي ايران داريم؟!‌ البته خدا رو شکر شهر هاي بزرگمون اسماشون تکراري نيستن. مثلا تهران يا اصفهان تا اونجا که ميدونم فقط يه دونه هست!)

ايستگاه راه آهن (عوض ايستگاه تهران بزرگ خدمون نباشه)؛ خيلي بزرگ و ميشه گفت نسبتا قشنگه . من که هميشه محيطش رو دوست دارم. البته بهتون بگم ها اگه گذرتون انورها افتاد خيلي مواظب باشين چون محل خلافي هست و امکانش هست که خيلي راحت پولتون رو بزنن يا سرتون شيره فرد اعلا بمالن و پاسپورت و غيره رو شوخي شوخي از دست بدين. چند تا خيابون خيلي خلاف هم دوروبرش هست که به :

Red Light Streets

معروفن! من توي روز روشن از توشون رد شدم؛ اون موقع همچين وحشتناک نبود؛ تازه اولشم نميدونستم که اين جورين؛ فقط به نظرم ۱ کمي غير طبيعي اومدن! ولي شب به هيچ خانوم سنگين رنگين توصيه نمي کنم؛ از اون دوروبر رد بشه!

يک کمي راجع به خودايستگاه مرکزي راه آهن فرانکفورت خدمتون توضيح بدم :

ايده ساخت ايستگاههاي راه آهن غول پيکر و عظيم به نيمه دوم قرن ۱۹ام بر ميگردد. زماني که امکان استفاده از آهن به کمک روش هاي نوين توليد نتيجه انقلاب صنعتي ؛ ساختمان سازي را دچار تحولي عميق کرد. پيامد اين تحولات ساخت عناصر جديد در تاريخ معماري گرديد ؛ مثل برج ايفل. ايستگاه راه آهن فرانکفورت در دهه ۷۰ و۸۰ قرن نوزدهم شکل گرفت. از ويژگي هاي آن گشاده دستي در استفاده از شيشه و فولاد مي باشد. اين ايستگاه از دو عمارت تشکيل شده: اولي که ورودي و به عبارتي قسمت پذيرش مسافران است و ديگري که سالن قطار ها ميباشد. در سال ۱۸۸۸ که اين ايستگاه افتتاح گرديد؛ ۱۸ ريل در سالن مزبور قرار داشتند؛ امروز تعداد اين ريل ها به ۲۵ ميرسد. اين ايستگاه يکي از بزرگترين ايستگاههاي سرپوشيده قطار در اروپا ميباشد. سبک آن کلاسيک است و توسط طراحانش : Eggert و Hottenrott به قصد ايجاد يک نمونه و الگو براي تمامي راه آهن هاي سرپوشيده برنامه ريزي شده بود.

اولين قطاري که در آن توقف کرد؛ قطار شب شماره ۳۹۶ از هامبورگ بود؛ که در ساعت ۴:۵۷ دقيقه ۱۸ ام آگوست ۱۸۸۸ به آن وارد شد.

گذشته از ۲۵ ريلي که خدمتون گفتم؛ کافيه براي ايکنه مقياسي از بزرگيش داشته باشين؛ اضافه کنم که روزي ۳۵۰۰۰۰ مسافر از اين ايستگاه عبور ميکنن. اين عمارت در حال حاضر جز آثار ثبت شده به عنوان ميراث فرهنگي آلمان به حساب مي آيد.

بنا: ايستگاه مرکزي راه آهن فرانکفورت

افتتاح: ۱۸۸۸( ۱۹۲۴ توسعه)

معماران: هرمان اگرت / يوهان ويلهام شودلر

سبک : نئو کلاسيک / نئو رنسانس

ارتفاع : حدود ۳۰ متر ( ۱۸ متر زير زمين)

عرض: ۲۷۰ متر

آخرين تغييرات: ۲۰۰۳ تعمييرات سقف

مصالح اصلي: فولاد/شيشه/ سيمان(در نما)

خلاصه ما رسيديم به همين ايستگاه؛ چمدون و ساکها رو چپونديم توي اين جعبه هاي سکه ايي امانت بار. و ۱ نفس راحت کشيديم که براي ۱ مدت کوتاه از شر چمدون شکسته و خرکشي ساکها و بارها راحتيم. خب ... برم ۱ چايي واسه خودم بريزم و ۲ تا کار راه بندازم. باز ميام. فعلا...

***

الان رفتم بلاگ رولينگ و وبلاگز دات کام؛ به روز شدنم رو اعلام کردم. ولي چه فايده وقتي کسي به آدم لينک نداده؟! :(

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ 1 شنبه 11 آبان

در راه فرودگاه فرانکفورت 1 !‌


خانم و آقایی که شما باشین ما مرخصی و اجازه رو گرفتیم و تصمیم گرفتیم که صبح زود راه بیافتیم بریم فرانکفورت؛ ۱ کمی دوتایی با مهمون عزیز شهر رو بگردیم و بعد با هم بریم فرودگاه ( معمولا این برنامه همیشگی بدرقه یا ورود هست؛ آخه گاهی هواپیما صبح میشینه و یا عصر میره آدم هنوز کلی وقت داره که سیر و سیاحت کنه ... ). خلاصه با اجازه بزرگترها ما اون روز رو از دانشگاه جیم شدیم. (بماند که شب جنازه وار که اومدم خونه؛ یک عدد نامه برقی(!) ماموریت اون روزم رو بهم ابلاغ کرد و میبایستی تا صبح مینشستم سر کاره ...)

بعللللللله؛ تصمیم گرفتیم که با قطار بریم؛ جای شما خالی؛ چمدون و ساک ها رو گرفتیم دستمون و خر خر چمدون چرخ دار روتا ایستگاه قطار (نزدیکه شکر خدا) کشیدیم. چمدون پر از سوغاتی بود؛ طفلکی مهمون عزیز- با انتخاب بنده ؛) - کلی سوغاتی برای همه فامیل(برای خودش هیچی) خریده بود . خلاصه چشمتون روز بد نبینه هنوز نرسیده به ایستگاه قطار یه چیز گفت قرچ! دسته چمدون شکست و دیگه نمی شد خرخر کنان چمدون رو کشید! دولا دولا چمدون رو کشیدیم تا رسیدیم به قطار و سوار شدیم. حالا باید ۱ بار هم قطار عوض میکردیم. بماند که در مدت ۵ دقیقه فرصتی که داشتیم برای تعویض قطار چه بلا ها که سرمون اومد (مثلا ۱ جا چمدون با چرخاش افتاد درست روی پنجه پام و تا آخر شب لنگ میزدم) . به هرحال به سلامت رسیدیم به ایستگاه مرکزی فرانکفورت.

با اجازه تون باید الان جنگی ۱ کاری انجام بدم واسه همین بقیه اش را بعدا مینویسم.

فعلا.

*****

راستی بخش آلمانی و انگلیسی هم راه انداختم؛ (بالای صفحه هم لینکش هست) یک کم با فارسی فرق داره : یعنی ترجمه کامل مطلب فارسی نیس . دوست داشتین بخونین.

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ شنبه 10 آبان

ديوونگي که شاخ و دم نداره ؛ داره؟!!‌


سلام؛ مهمونم رفته جاش خيلي خاليه و من خيلي غمگينم. آخ امان از دست ما شرقي ها. ديوونه ايم ديوونه

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ 5شنبه 8 آبان

دلگرفتگي غريب وارانه!!!‌

زنجموره!

با دو تا چشم مثل کاسه خون و يک بيني که قد ۱ گوجه فرنگي هم ورم کرده هم قرمز شده (هيچ وقت ادعا نکردم که خيلي بيني کلاسيک خو شگلي دارم؛ ولي خداييش انقدر هم ستم نبود!) نشستم پشت کامپيوتر ... سرم داره ميترکه ؛ ۲ تا قرص ميگرن خوردم ؛ هنوز که اثر نکرده! ميهمونم امروز رفت ... و من از ۱ ساعت قبلش که از دروازه ترانزيت رد شه تا همين الان پشت کامپيوتر زر زدم و اشک ريختم. الان هم ديگه اشکام خشک شده والا کماکان مودش (حالش منظورمه) هست! مرخصي امروز و بدرقه مسافر عزيز خودش ۱ حکايت ملودرام و از برخي جهات هم کمديه! ولي با اين اوضاع بيريختي که دارم ؛ شرح واقعه رو ميندازم براي فردا! ( غير از اين اميدوارم فردا ريختم جوري باشه که بتونم در انظار عمومي ظاهر بشوم!) .

فقط ميمونه ۱ نکته که ننويسم ميترکم : فکر کنم فقط توي همين مملکت ژرمن هاست که آدم بتونه ۳ ساعت و نيم در ميان انبوه جمعيت اشک بريزه و يک نفر هم از آدم نپرسه : خرت به چند؟! واقعا اين همه خويشتن داري قابل تحسينه!!!


پيوست: مثل هميشه ۱ دوري زدم توي وبلاگستان؛ بلکه غم غصه ها فراموشم شه ؛ ديدم هم ولايتي مون گل کاشته. اگه ميخواين يک کم اخماتون باز شه ۱ سر بهش بزنين. من رو که يک کم سر حال آورد.

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ 4شنبه 7 آبان

مهمون داري 2 !

اطلاعيه :

با عرض سلام خدمت همه دوستان کم تعداد و لي بسيار عزيزي که سري به ما ميزند. تا اطلاع ثانوي امکان به روز کردن سايت به طور مفصل موجود نمي باشد .

با عرض پوزش فراوان!


پيوست: اين ميهمان عزيز ما که الان در خدمتشون هستيم؛ علاقه زيادي به اخبار دارند (کدوم آقاي يک کمي جاافتاده ايروني رو ميشناسيد که نباشه؟!) به همين جهت بنده بعد از ارايه يک دوره فوق فشرده به ايشان و معرفي سايت هاي اينترنتي خبري که شامل سايت هاي تلويزيون ها؛ روزنامه ها يا خبرنگاران و طنازان ايراني و غالبا در خارج از مرزهاي مام وطن بود ؛ در بست رايانه را در اختيار اين عزيز گذارده ام . لذا (با توجه به شواهد و قراين مستخرج از چند روز اخير ) قادر به بهنگام کردن مفصل نخواهم شد.


نکته : يک وقت فکر نکنين ناراحتم ها! از اون دوستان هم که صميمانه با ارايه پيشنهاد لطف کردن؛ تشکر ميکنم.تا اونجاييش که عملي باشه چشم. ولي يه چيز بهتون بگم اينکه مهمون عزيز ؛ پذيرايي اش کلي دنگ و فنگ داره يا اينکه ديگه وقت جستجو و پابليش و کار با کامپيوترم رو ندارم هم ناراحتم نمي کنه ؛ ولي اينکه بعد از کلي کار روزانه و فکر و کتاب و بعدم آشپزي و پذيرايي؛ در حاليکه کله ام رو توي کتاب فرو کردم و ميخوام خير سرم - حالا که به تارهاي شبکه جهاني هم وصل نيستم - يک کم با خودم خلوت کنم؛ مهمون عزيز همه اخبار اين سايت هاي يکي از يکي جالبتر(!!!!) رو برام روخوني کنه ؛ تقريبا حسابي کفريم کرده ...

خدايا يک جيگر نصيب ما کن که با اين دندونهاي معمولي سابيده نشه و بشه ۱ مدت طولاني تر روش دندونا رو گذاشت! آمين...

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ ۱شنبه 4 آبان

مهمون داري 1 !

اين چند روزه حسابي آشپز شدم! مهمون داريه ديگه ... جاي همه شما خالي که بيايد و ما بفرما بزنيم .خلاصه قبل از اينکه برم سر کار و زندگي در دانشگاه ۱ غذاي دبش ايروني پسند درست ميکنم ؛ ميز صبحانه رو ميچينم و خودم صبحانه خورده نخورده ميپرم بيرون ... مهمون عزيز هنوز خوابه که ميرم . ما ايروني ها نميدونم چرا انقدر تعارفي هستيم .

اندر حکايات همين قضيه:

مهمون عزيز: بيگانه جان؛ من شب ها اصلا شام نميخورم؛ لازم نيست شام درست کني ...

بيگانه جان: د... بي شام که نميشه عزيز من . درست ميکنم.

مهمون عزيز: ببين نه آخه تو اين همه کار داري. صبح کله سحر ميري؛ شب هم ۸-۷ شب مياي؛ ديگه نميرسي. منم که شب ها اصلا شام نميخورم؛ شب سنگين ميشم ...

بيگانه جان: خوب من اگه دير ميام <و کارم زياده | اينو نگفتم ديگه >شما خودتون يه چي درست کنين؛ يخچال که پر هست؛ قفسه هام هر چي بخواين هست

مهمون عزيز: نه من شب ها اصلا شام نميخورم؛ حالا ۱ حاضري چيزي بد نيست. مثلا اين پنير هاي فرنگي که انقدر هم متنوع هست؛ بااين نون هاي آلماني که ۱۰۰ رقم هست خيلي خوبه. با کره و از اين جور مخلفات ...

(بعد ۱۰۰من بميرم تو بميري؛ ۲ شب برنامه به اين ترتيب اجرا شد.)

ديشب:

بيگانه جان: شام ۱ بسته کلم ترش (کلا کوچکترين بسته اش ۲۵۰ گرمي هست Sauer Kraut و يک جور کلم هست که با سرکه درست کردن و عذاي محلي آلماني ها و سوييسي ها ست) و شما هم خيلي دوست دارين گذاشتم . با چند تا سوسيس هم گذاشتم واسه تون. <اونم دوست داره >خوراک لوبيا هم گذاشتم چند دقيقه ديگه جا ميافته. پنير منير هم ميارم ديگه .


مهمون عزيز: ببين ميشه ماکاروني هم درست کني؟!

بيگانه جان: ...؟؟؟!!!

از ديشب منوي غذا رو عوض کردم . نميخوام پشت سرم برن صفحه بذارن بگن مهمون هامو رو از گشنگي ميکشم.

نتيجه اخلاقي: اگه مهمون ايروني داشتين هر چي گفت برعکسش عمل کنين.

***

پيوست: ...يا شايدم من زيادي آلماني شدم؟!

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ جمعه ۲ آبان