پریروز گفته بودم، از آدم ندیدن در ایام تعطیلات خسته شدم؟ خب باید بگویم ، هر کسی ناشکری کند ، بد بسرش می آید، آنهم چه بد آمدنی. روز آخر تعطیلات، ساعت ده و نیم صبح وقتی که ماشین آقای رئیس با سرعت از جلوی انبوه درختان پیچید و جلوی ساختمان نگاه داشت، فهمیدم که نا شکر بوده ام و حالا باید تقاص پس بدهم . این شد که روز آخر تعطیلات، با مصاحبت اجباری با آقای رئیس (البته از نوع منولوگ: از خاطرات دوران سربازی بگیر تا اثرات مخرب ژنتیک در پرورش گیاهان و قس علیهذا ...) آموزش کامپیوتر به یک فروند آقای رئیس 68 ساله (که موشواره - همان موس خودمان - را عین دسته موتورسیکلت به دست می گیرد)، طراحی برشور برای سازمان جوانان باشگاه عام المنفعه آقای رئیس، چند تا کار بی ربط دیگر، که هیچ جوری به من ربطی ندارند، شد. ساعت هشت شب، وقتی آقای ریئس با تماس ِ همسر گرامی (صحبت های رد و بدل شده بین این دو را به قوه تخیل شما واگذار می کنم من خودم رفتم چند دقیقه در راهرو نفس بگیرم برگردم) تصمیم گرفت "روز تعطیل" را در کنار خانواده بسر بیاورد و من با لب و ولوچه آویزان یک ربعی به فواید زندگی خانوادگی و تعطیلاتی مثل عید پاک گوش دادم. از سر درد، گشنگی و خستگی دیگر حتی نمی توانستم حساب کنم، دو تا دوتا چند می شود. اگر آن چایی که ساعت 15:35 هول هولکی درست کرده بودم و با دو عدد بیسکوئیت قورت داده بودم، نبود، احتمالا ً وضعم از این هم بهتر بود... با این همه با کمال پررویی وقتی که ساعت 20:15 دور شدن ماشین آقای رئیس را از پنجره دنبال کردم، آهی کشیدم و یک ساعتی روی صندلی ام ماندم و تقلا کردم که به کارهای خودم سر و سامانی بدهم، بعد هم با خستگی بلند شدم و رفتم. خودمانیم ها، امان از آدم هایی که بدون انقطاع و برای مدت طولانی حرف می زنند، بعد از مدتی خودشان هم نمی فهمند چه آسمان و ریسمان هایی به هم بافته اند. خلاصه هر چی پریروز گفتم، تمام و کمال پس می گیرم: "بیجا کردم، شما به بزرگی خودتان ببخشید ... ".
بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسا ل در تاريخ 3 شنبه 29 فروردین ۱۳۸5
|
|
عید پاک، بعد از کریسمس و سال نو دومین تعطیلی طولانی این ور آبی هاست، که حداقل در دیار ژرمنستان یکی دو روزش به دیداراز خانواده اختصاص دارد. خیلی ها هم به راه می زنند و عازم سفر می شوند، جز آنها که مجبورند کسی کار نمی کند. به این ترتیب این سه روز گذشته باز از آن روزهایی بود، که تنها ترین آدم حداقل در شعاع یک کیلومتری محل کار بودم، مخصوصاً که دوستانم هم همه مسافرند بهترین فرصت بود برای کار و بازهم کار. پریروز وقتیکه ساعت نه شب مأمورامنیتی بی هوا در دفتر را بخاطر چراغ روشنش باز کرد، نزدیک بود، قبض روح شوم که بخیر گذشت... با همه اینها نمی دانم چرا وقتی هم هیچ کس نیست، آدم آنقدر ها هم که انتظار دارد، بازده ندارد.
***
فردا آخرین روز تعطیلی چهارروزه است. حوصله آدم از "آدم ندیدن" هم یک جوراهایی سر می رود. فکر می کنم اگر مثل این فیلم های آمریکایی آخر الزمان می شد و همه ابناء بشر – بلانسبت البته - یک مرتبه غیب می شدند و فقط من می ماندم، احتمالاً خودم خودم را غیب می کردم، که دنیا بدون آدم ها خیلی بیمزه و خسته کنند ه می شود. از جریانانت تعمییرات خواسته باشید، قبل از تعطیلات خبر دادند، کفپوشی که برای دفتر های در دست تعمییرمان سفارش داده ایم، موجود نیست و تعمییرات دو هفته می خوابد. ما کماکان در دفتر بزرگ هستیم و فعلاً که همه چیر بخوبی خوشی گذشته است. گه گاهی پاسخ دادن به تلفن حکایتی است که من اینطور حل اش کرده ام: پنجره را باز می کنم و تلفن به دست سرم را بیرون می برم، تا صدای طرف مقابل را بشنوم. (گاهی مجبورم، تا کمر خم بشوم، ولی خودش مثل ورزش می ماند و ماهیچه های آدم را سفت می کند). یکی از روزها که هوا کمی روی خوش نشان داده بود و پرنده ها هم از فرط هیجان چه چه می زدند، آقای مولر پشت تلفن فکر کرده بود که وسط جنگل مشغول صحبتم و حسابی خوش می گذرد، مجبور شدم، برایش تعریف کنم که در طبقه دوم شیرجه زنان بین هوا و زمین گوشی به دست مشغول گفتگوام و جنگل کجا بود و بلبل کجا بود... (هر چند که واقعا ً روبه روی پنجره جنگل است، ولی گاهی حتی حضورش را از فرط مشغول بودن فراموش می کنم). خلاصه به ما خوش می گذرد. امیدوارم به شما هم همینطور ...!
بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسا ل در تاريخ 1 شنبه 27 فروردین ۱۳۸5
|
|
خب، به سلامتی خبر همسر دوم "مهدی خان مهدوی کیا" را هم روزنامه جنجالی بیلد آلمان که با کلی آب و تاب افشاء کرد. این خبر از آن جهت این جا صدا کرده است که دو همسری درآلمان (تقریبا ًَ در تمام دنیای مسیحیت و البته در کشورهای متمدن مسلمان دنیا) ممنوع است. نزدیک دو سال است که آقا مهدی خان علاوه بر همسر اولش، با یک دختر خانم دیگر ایرانی مقیم آلمان آشنا شده و یک سال بعد هم طی مراسم عروسی مخفیانه ای – پنهانکاری لابد به بهانه شهرت – این دو در ایران، به همسری هم در می آیند. در تمام این مدت، داماد مدعی طلاق ازهمسراولش بوده است (یعنی همسر دوم هیچ خبری از دو همسری او نداشته است). خب تا اینجای قضیه تقریباً عادی (اگر چه غیر قابل قبول و غیر انسانی ) است: مردان مشهوری که بعد از مدتی از همسر و فرزند خود سیر می شوند، معشوقه ای پیدا می کنند و غیره و ذلک ... اما چیزی که برای من غیرقابل قبول است (اگر چه این هم تفریبا ً همیشه در چنین ماجراهایی اتقاق می افتد ) این است که آدم مثل این آقای مهدی ما مدعی بشود، همه اینها نقشه بوده است تا زندگی اش را به هم بزنند و کاسه و کوزه را سر زنی که در اصل قربانی این ماجراست بشکند تا خود نقش قربانی را بازی کنند (مهدی قضایا را تکذیب نکرده است، بلکه خودش را بیگناه جلوه داده است، اما وقتی کارهایی که برای این خانم انجام داده می بینی، از خودت می پرسی مگر می شود که آدم خودش جشن عروسی بگیرد، خانه زندگی برای همسر دوم، در همسایگی همسر اول درست بکند، تمام اوقات سفر های خارجی اش را با همسر جدید بگذراند و بعد بگوید من نبودم، این ها همه نقشه های این خانم بود) . با وجود اینکه زندگی شخصی آدمها هیچ ربطی به من ندارد و علاقه ایی به دانستن آن هم ندارم، از آنجا که این ماجرا انقدر و در ویرایش های مختلف تکرار می شود، این حکایت را جهت درس عبرت روایت کردم، حرف ِ من فقط به این مدل آقایان این است: "آقا جان، یک اشتباهی کردی – اگر فکر می کنی اشتباهه – پایش بایست". به خانم ها و دختر خانم های عزیز هم عرض می کنم: "انقدر ساده نباشید، شهرت آدمها آدمیت نمی آورد. تاریخ مصرف که تمام شد، متاسفانه حتی روانه سطل بازیافت هم نمی شوید. نگذارید زباله وار با شما رفتار کنند"
***
بعد از تحریر: اگر تا حالا خبر را نشنیده اید، چندان عجب نیست زیرا که این خبر جدید است و در صدر اخبار امروز (جزء بیست خبرمهم روز ِ آلمان) قرار دارد. متاءسفانه باید بگویم واکنش ها به این خبر در نشریات آلمانی که در این مدت کوتاه منعکس شده اند و من خوانده ام، نسبت به فرهنگ ایرانی با ذکر سابقه شان (به خصوص در برخورد با زنان و با ذکر موارد مشابه چند همسری ایرانی ها، قضیه "بدون دخترم بتی هرگز" و ... ) بسیار خصمانه بوده است. یکی از نشریات آلمانی حتی یک همه پرسی به راه انداخته است که تا چه حد شخصیت هایی همچون مهدوی کیا، با نقش الگوی خود در جامعه، با این کارهایشان در این مورد دوهمسری (Bigamie, Doppel-Ehe) به ارزش های مدنی و مدرن اجتماع لطمه می زند.
چند تا لینک هم برای آنها که منبع و ماءخذ می خواستند:
بنقل از خبرگذاری رسمی N-TV (آلمانی)
بنقل از نشریه Bild (آلمانی)
بنقل از نشریه Focus (آلمانی)
بنقل از نشریه RP Online (آلمانی)
***
برای خالی نبودن عریضه و جهت اطلاعات عمومی:
قانون جزای کیفری آلمان (StGB)
بند 172 – کسیکه ضمن تاهل اقدام به ازدواج مجدد نماید و نیز کسیکه با علم به تاهل فرد مقابل اقدام به ازدواج با فرد مزبور نماید مجرم شناخته شده و به مجازاتی تا سه سال حبس یا پرداخت جریمه ایی معادل آن محکوم خواهد شد.
بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسا ل در تاريخ 4 شنبه 23 فروردین ۱۳۸5
|
|
| دانه های به بار نشسته | هدیه تولد |
یکی از دانه هایم سبز شد. در آخرین لحظه در حالیکه بوی حلوایش بلند شده بود. بعد از مدتها این آخر هفته از همیشه راحت تر خوابیدم. بازهم می گویم دانه بکارید: "سبز خواهند شد".
***
نمی خواستم مثل هر سال برای هدیه تولد توماس کتاب بگیرم. این بار سفر کوتاه به خانه بهانه ایی شد، از ایران برایش موسیقی ایرانی انتخاب کنم: "محمد اصفهانی و بنیامین که به روایتِ آقای فروشنده توی ایران حسابی روی دور است (راست و دروغش گردن راوی ...)"! از آنجا که چند روز قبلترش در فروشگاه دیگری خودم خانم میانسالی را دیده بودم که دنبال سی دی بنیامین می گشت تصمیم گرفتم، پیشنهاد آقای فروشنده را قبول کنم. این شد که توماس خان همکار 45 ساله ژرمنم، روزبعد از تولدش با عکس العمل دیدنی از دریافت سی دی هایش به اتاقم آمد. در کل نظرش راجع به کار اصفهانی خوب بود وحسابی خوشش آمده بود. کار ِ بنیامین اما، به نظرش خیلی سبک موسیقی پاپ فرنگی بود که به سن و سال او نمی خورد، ولی باربارا خواهرزن جوانش و همینطور تانیا همسرش حسابی خوششان آمده بود. باربارا معتقد بود باید این موسیقی را توی ماشین و با صدای پخش حسابی بلند، پنجره پایین و با سرعت زیاد گوش داد. تعجب کردم، آخراین کارها را از آلمانی ها در اینجا زیاد نمی بینی (تازه باربارا هم نسبتا" سنگین رنگین است!). انگاری این تاءثیر موسیقی پاپ شرقی است که اینطور واکنش ها را به دنبال دارد. خلاصه، اگر دیدید که یک وقت بنیامین در آلمان معروف شد، بدانید کار، کار باربارا است. مخصوصا" این آهنگش که خیلی (به سبک گفتاری بعضی ها) خداااااااااسسسسسسست! مخصوصا این تیکه اش:
ساعت، دیوار،چشمات، قلبم، آلبوم، گریه، نامه، عاشق،
آینه، گلدون، شونه،خونه، نیمکت، گیتار، پاییز، مهتاب ...
البته شکر خدا این ژرمنها فارسی بلد نیستند، والا فلسفه این ترانه را هر کاری که می کردم ،نمی تواستم برایشان توضیح بدهم. هر چند که وقتی ترانهء "برو! برو!" از آرش را برای اولین بار شنیدم، سر از سر و ته جملات پرمعنایش درنیاوردم، اما انگار زیاد هم این چیز ها مهم نیست ... بگذریم، قر را بچسبیم و بقیه را بی خیال ...
بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسا ل در تاريخ 1 شنبه 20 فروردین ۱۳۸5
|
|
در یکی از جلسات ماهانه مان نشسته بودیم. ساعت 22:45 دقیقه بود. من به بئاتریس که خمیازه می کشید نگاه می کردم و فکر می کردم که اگر نیم ساعت دیگر خانه باشم آیا حوصله و توانتش را خواهم داشت یک ساعتی کار کنم، یا این که ساعت 12 نشده نرگسی ها بسته می شوند و ... کاترین داشت از رئیسش گله می کرد که قرارداد کاری اش را در حالیکه کمتر از یک ماه به پایانش نمانده تمدید نکرده است. مارتا داشت او را آرام می کرد و راه حل ارائه می داد. میز گرد تقریبا" تمام بود وقتش بود که یواش یواش برویم. همه منتظر بودیم صحبت مارتا و کاترین تمام شود که بلند شوند. نمی دانم کی و چرا نادین نام ورونا را آورد. وروونا 27 و 28 ساله است. برای من شخصیت و خلاقیتش همیشه جالب بوده است. دختری که همیشه به خاطر موتورش، با لباس های زمخت چرمی موتورسواری به جلساتمان می آمد و هر وقت هم که ملبس به لباس های موتورسواری نبود یک دست لباس های مشکی به سبک هوی متال ها به تن می کرد. اگر همینطوری ورونا را ببینی یا عکس خرگوش اش که را که همیشه توی کیف پولش است، محال است باور کنی که طراح و سازنده یک ربات تربیت پذیر منحصر بفرد باشد و برای یک طرح تحقیقاتی به دانشگاه سیدنی دعوت شده باشد. یک سال بود که بین رفتن به زوریخ و سیدنی مردد بود. تااینکه به این نتیجه رسیدیم سیدنی آینده اش بهتر است. یک ماه پیش که برایمان در آستانه سفر سه ساله اش ای میل خداحافظی داد، بهترین آرزوهایم را همراهش کردم. الان حتماً دیگر در سیدنی باید جا افتاده باشد. دیگر به خرگوشه هم حتما" مجوز ورود به استرالیا را داده اند. وروونا نامش دوباره آمد. به نادین نگاه کردم، داشت دوباره می گفت که وروونا در استرالیا ... مارتا که رئیس جلسه بود، ساکت ماند. نادین با اصرار می گفت وروونا در سیدنی است، مگر نیست؟ صدای خودم را شنیدم: "البته که هست، مگه نامه خداحافظی اش را نخواندی؟" مارتا به طرز غریبی ساکت بود. از سکوتش حیرت کردم. نگاه مارتا دور میز روی همه ما چرخید، بعد نفس عمیقی کشید و گفت: "خیلی خب، می گویم". با حیرت نگاهش کردم. مارتا گفت: " وروونا مریض است و هنوز در آلمان و الان در خانه پدر و مادرش است. درست چند روز قبل از پرواز وقتی که برای گرفتن گواهی سلامت برای سفر و پروژه به نزد پزشک می رود، به او می گویند سرطان دارد، سرطان غدد لنفاوی، شیمی درمانی را شروع کرده اند". یخ کردم، بقیه هم ... نادین هنوز با اصرار می گفت که پس ای میل خداحافظی قبل از سفرش، خانه ایی که از اینجا در سیدنی اجاره کرده بودند؟ شغلی که همسر وروونا در سیدنی از اول خرداد داشت و ... ؟ مارتا سکوت کرد و چیزی نگفت. یاد آن یک سال گذشته افتادم که هر بار وروونا با چه شوق و ذوقی از برنامه های کار جدید و سفرش می گفت. بئاتریس دیگر خمیازه نمی کشید و کسی دیگر نمی خواست از جایش بلند شود. از صدای سکوت یخ زده، گوش هایم درد گرفت. با بی تفاوتی به کارهایم که روی میز انبار شده بودند فکر کردم، لبخندی تلخ بر لبانم نشست فکر کردم راستی چه چیزی واقعا" در زندگی ارزش دارد؟ اصلا" ارزشی هم وجود دارد یا اینکه همه ارزش ها هم مثل خود زندگی نسبی اند؟ نیمه شب است و من اینجا و اکنون برای وروونا و همه ء وروونا ها دعا می کنم، نباد که رویاهایشان پریشان بشود. هرگز ...! اما ... آیا؟
بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسا ل در تاريخ 3 شنبه 15 فروردین ۱۳۸5
|
|
سال 1385 مبارک
این همه آرزوهایی خوب و پرمحبت که این روزها همه جا موج می زند، هر کسی را سرشار از توان ونیرو می کند، به سهم خودم متشکرم.
بالاخره صحیح و سالم رفتم و برگشتم. روزهای آرام و پرخاطره ایی بودند. مثل همهء سفرهای به خانه ... لحظهء سال تحویل در حالیکه بیشتر عزیزانت کنارت هستند، دیدن اعضاء جدید خانواده (مثلاً یک دختر کوچولوی طلایی)، دیدن تحولات (هرچند که همه شان، همیشه خوب نیستند) و خیلی چیزهای دیگر که همه مان می شناسیم. هر بار که می روم، از این همه تغییر حیرت می کنم. اتفافات کوچکی که شاید برای آنها که درمتن هستند، آنچنان که برای ما "بیرون گود نشین ها" ملموس است، شاید چشمگیرنباشد. تجمل گرایی، تظاهر و آلودگی هوا تنها چیزهایی بودند که آنجا آزارم دادند، هر چند که هر سه چیز تازه ایی نیستند، ولی انگار هربار فراموششان می کنیم و احتمالاً اگر روزی دوباره برگردیم به هر دویشان باز هم عادت می کنیم. با همه اینها خوشحالم که رفتم. حیف که زمان زود می گذرد و حیف که نمی توانی 5 سیر از زمان حال را د ر "ظروف دردار" برای روز مبادایت نگهداری، مثلاً برای امروز وقتی که دلتنگ می شوی.
شادی سفرم با دو تا خبر بد که در صندوق پستی خانه منتظرم بودند، خدشه دار شد. دلم کمی گرفت که دانه هایم را این بار سرما زد و حاصل آنهمه زحمت، نشد، آنچه باید می شد. خب رسم روزگار این است لابد... باید دانه های جاندارتری کاشت و برای "صید مروارید" به جای "جوی حقیر"، به اقیانوس زد. هنوز "می دانم" که اگر "دستهایم" را در" باغچه" بکارم، "سبز خواهند شد".
سهم سال 1385 تان پر گوهر باد.
بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسا ل در تاريخ 3 شنبه 8 فروردین ۱۳۸5
|
|