گاهی اوقات، تصمیم شما زندگی آدمی را عوض می کند. گرفتن این تصمیم بیشک بسیار دشوار، اما گاهی اجتناب پذیر است. مثل تصمیم یک پزشک معتمد که پذیرفته شده رشته خلبانی را یا از آن بدتر کسی را که چندین سال تمام دوره ها را گذرانده، از آرمون سلامت نهایی رد می کند. مثل یک قاضی که به جدایی حکم می دهد. مثل یک کارشناس که به تخریب یک ساختمان که خانه کسی است رای می دهد. مثل ... آقای رئیس باید یکی از این نوع تصمیم ها می گرفت، از آن ها که سرمایه گذاری جسمی، فکری، روحی و مالی شش هفت ساله ساندر را در بهترین سالهای زندگی اش هیچ می کرد. صبح که آمده بود، کمی بد احلاق بود. تقریباً مطمئن بودم که تصمیمش را گرفته است: ساندر بختی نداشت. باید می آمد، تا به ساندر رسماً اعلام شود. سر ساعت مقرر ساندر نیامد. دو ساعت بعدش هم ... سر ظهر که دیگر انگار قطعی بود، که نخواهد آمد. آقای رئیس شروع کرد به زیرلب چیزهایی گفتن و بیخودی از این دفتر به آن دفتر رفتن ... تا اینکه بعد از ناهار یک راست به اتاق ما آمد و سووال کرد که آیا ساندر را دیده ایم. پدر ساندر نامه ایی به آقای رئیس نوشته بود، که پسرش در شرایط روحی بسیار بدی بسر می برد و در آستانه خودکشی است، اگر آقای رئیس ارزش یابی منفی انجام بدهد، پسرش خود را خواهد کشت. آقای رئیس به ساندر بختهای دیگری داده بود که بتواند این ارزش یابی را مثبت کند، اما نشد که بشود ... . آقای رئیس از آن سخت گیر ها و نسل قدیمی ژرمن ها، مردی که شاید در زندگی اش (حداقل به طور آگاهانه) تصمیمی نگرفته است که مولای درز ش برود، بی شک نمی توانست نظر کارشناسانه اش عوض کند. توماس هم سفت و سخت می گفت که باید نظر درست داد نمی شود با احساسات تصمیم گرفت، اگر کسی صلاحیت چیزی یا کاری را ندارد، خب ندارد. حالا مانده ایم که چه کنیم. اگر جای دیگر بود شاید می شد گفت پدر ساندر اغراق کرده تا نظر آقای رئیس را تحت تاثیر قرار بدهد. اما اینجا در آلمان نوشتن چنین نامه ایی از یک پدر - از نسل قدیمی آلمانها مثل آقای رئیس - فقط نشان از جدی بودن قضیه دارد. آقای رئیس تمام روز بیخودی بالا و پایین رفت. ما با منزل ساندر تماس گرفتیم. ساندر در خانه نبود. خبر جدیدی نداریم. در روزنامه ها که خبری ننوشته بودند هر چند که گمان نکنم، اخبار اینچنینی را در رورنامه ها درج کنند. راستی به نظر شما کار آقای رئیس درست بود یا نه؟
بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسا ل در تاريخ 4 شنبه 6 اردىبهشت ۱۳۸5