یک وقت ها هست که حتی تو هم از خوب، شریف و قوی بودن، خسته می شوی. خسته می شوی، چراکه هیچ آدمی منبع لایزال و بی پایان نیست (قوی ترین ها هم گاهی خسته می شوند، مگر نه ؟).
تو هم گاهی لازم داری، کسی باطری درونت را شارژ کند. خسته می شوی از اینکه همیشه و برای همه هستی، اما کسی نمی بیند، که شاید تو هم برای لحظه ایی – حتی اگر شده برای یک لحظه – "نیاز" داری که دیگران هم برای تو باشند، ... .
چه خوب است آن وقت که دیگر فتیله چراغ توانایی هایت به پِت پِت می افتد و کسی نمی بیند و هیچ کس نمی فهمد، که دیگر توانی برایت نمانده، آدمهایی که فکرش را هم نمی کنی، روزت را می سازند و باطری خالی ات را شارژ می کنند.
آن وقت که باربارا منشی تان کارتِ سابینه (سرپرست گروه طبقه پائین انستیتو) را که گاهی با هم توی راهرو سلام و علیک می کنید و گپی می زنید، روی میزت می گذارد، و به آبی پررنگ جزیره پونکاهرجو (فنلاند) که سابینه اکنون تعطیلاتش را در آنجا می گذارند نگاه می کنی، لبخند می زنی و کلامت مهرآمیزش را می خوانی،
آن وقت که خواننده نوشته هایت – که جز، از سالی یکی دو بار نامه برقی هایش نمی شناسی اش – بی مقدمه برایت عکس خود و دختر تازه به دنیا آمده اش را با زیباترین لبخند های یک مادر مغرور می فرستد،
آن وقت که تلفن را بر می داری با خانم ِهاین راجع به مشکل ِ اداری ای که پیش آمده صحبت کنی، بدون اینکه تقاضا کنی و چانه بزنی، خودش مشکل را حل می کند،
همه اینها روزت را می سازند.
و تو می توانی نفس عمیقی بکشی و از دیدن این همه آدمهای خوب و شریف خستگی روح ات را در کنی و فکر می کنی، هرگز نباید از خوب، شریف و قوی بودن، خسته شد. هیچ چیز گم نمی شود . هیچ چیز حتی در این دنیای بی در و پیکر گم نمی شود. هرگز ...
بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تار یخ پنجشنبه ۱۶ شهريور ۱۳۸۵