بيگانه ای در سرزمين ژرمنها
Biganeh
خانه | ارسال نامه نظرات شما| معرفي سايت به يک دوست


پــرواز 721 تهران – فرانکفورت

یک ساعت دیگر با ناتالی و کلاوس (شوهر ناتالي) به فرانکفورت می روم. کسی فرانکفورت نیست، من اونجا ملاقاتش کنم؟ امروز ساعت 11:00 به وقت فرانکفورت پـــــرواز 721 ایران ایر تهران – فرانکفورت به زمین بنشیند یکی بین مسافرها هست که من چند ماه منتظرشم. کسی که اومدنش کلی شادی برام میاره ، کسی که حیلی دوستش دارم ، که تنهاییم را باهاش قسمت میکنم ، که با اون رودرواسی ندارم ، کسی که می تونم سرم را بگذارم روی شانه هایش ، اگر دلم خواست سیر گریه کنم ، اگر دلم خواست سیر بخندم . امروز خوشحالم ، خیلی خوشحالم. دلم میخواست میتوانستم همه شماها را به میهمانی خوشحالیم دعوت کنم ، اگر اومدنی هستین بفرمایین ، ما اینجا ، این گوشه دنیا شادی قسمت میکنیم و عشق ... هر کی دوست دارد ، هر کی پا هست روی چشم ما جای دارد. یک لیوان چایی و قهوه داغ، شیرینی ، گز با یک لقمه نون (باگت یا از این نان جوهای آلمانی البته) اشکنه و املت گوجه فرنگی هم هست (وقت نداشتم بیشتر تدارک ببینم، تازه من هم که قابلمه به بزرگی فابلمه مامان نیلو که ندارم که .... ) امشب آپارتمان فسقلی من ، باز هم بوی خوب ایران را میگیرد. جای شما خالی ، امیدوارم خانه شما هم پر از مهر و عشق باشد.

بعداز تحریر: البته فکر نکنین دیشب خیی رمانتیک بود. بعد از یک خرید حسابی با این عزم و اراده آمدم خانه که خانه را کن فیکون کنم، منظورم هرچی گرد و غبار و این حرفها بود، حمام ، آشپزحانه، یخچال، شستن رختها، برق انداختن گاز و .... از دم ظهر سر کار حس میکردم، که باز این معدهه یک چیزیش هست، یک کم جلیز و ولیز میکرد و من بیخیال بودم ، میگفتم یا گشنمه خودم خبر ندارم، یا اینکه سردیم کرده یک چایی نبات میخواد . آخ آخ آمدن همان و دیدن اینکه خودم را تکان هم نمی توانم بدهم همان ... دولا دولا برای خودم جای شما خالی پیتزا گرم کردم . اما نه، انگار گشنگی مسئله بنده نبود، دولا دولا چای نبات درست کردم و خوردم، آنهم دو لیوان سر پر ... . اما همه اینها فقط به این ختم شد، که یک زنگی به ایران بزنم و بگم : ببین مهمونم، عزیزم ، مسافرم، خودم را از جایم نمی توانم تکان تکان هم بدهم . بعد یک مدت کار شبانه روزی، انفدر همه چیز اینجا آشفته است که توی خانه ام گم میشوی، ولی چاره ای نیست من نمی توانم انگشتم را هم تکان بدهم، چه برسد به بقیه کارها... شب هم شب درازی بود، چند بار فکر کردم، آپاندیسه و الان باید زنگ بزنم اورزانس و به مهمون عزیزم فکر میکردم که حالا چه طور می شود و این حرفها ... خدا را شکر الان بعد از یک چای نبات دیگر و یک کم گرد های عجیب غریب محلی بهترم. J البته وقتی به بازگشت مسافرم فکر میکنم، باز معده ام یک کم تیر میکشه . درست تر بگم دلم تیر میکشه . اما فعلا که تصمیم ندارم راجع بهش فکر کنم، شاید قردا بهش فکر کردم . شاد باشید.

پیوست : دهه ! بعد از تحریرم از خود تحریر بیشتر شد! شما خودتون به بزرگی خودتون ببخشید. J

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ شنبه 29 آذر

بیگانه حواس پرت

این روزهای آخر سال مثل برق میگذرند . کلی شرط و شروط برای خودم گذاشته بودم، که امسال این کار را تمام میکنم و آن کار را و اون یکی را ... خوب شایدم زیادی از خودم توقع داشتم. یک سری از کارها را انجام داده ام و یک سری دیگر را نه . این روزها میدوم تا برسم به یک قابل قبول، یک قابل قبول استاندارد خودم. شبها که به خانه می آیم چنان خسته ام، که گاهی وقتی به در آپارتمانم می رسم (مجموعه مسکونی ما شامل بیش از 300 واحد مسکونی است.) روی زنگ یا شماره آپارتمان را میخوانم که یک وقت از خستگی و حواس پرتی اشتباهی وارد طبقه پایینی نشده باشم و با کلیدم سعی نکنم به جای واحد 374 در واحد 274 را باز و یک خانم یا آقای اشمیت را شگفت زده کنم. (خطرناک هم هست یک وقت دیدی به جرم تلاش برای سرقت به پلیس خبر دادند. این ژرمن ها که شوخی، موخی یا حواس پرتی حالیشان نمی شود که ... حالا توی این هیر ویری به پلیس هم جواب پس بدهم، چه شود ...!) گاهی شده از حوس پرتی و این که توی فکر کارهایم غوطه ورم . یکهو سر از پشت بام در می آورم ، یعنی همینطور پله خانه را میگیرم و می آیم بالا. بعد که توی تاریکی خرپشته به خودم میآیم و یک کمکی (اگر حال داشته باشم، البته!) به خودم و دسته گلی که به آب دادم، میخندم. بیگانه است دیگه ... ! از این کارها از من خوب بر می آید! خلاصه فعلا نصفه نیمه من را داشته باشید، تا سرم خلوت تر شود. ارادتمند همه شما بیگانه حواس پرت.

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ 4 شنبه 26 آذر

وقتی ژرمنها شلغم میخورند

دیروز رفتم، شلغم خریدم. اینجا برای خرید شلغم باید 7 خوان رستم رو رد کنی. کسی شلغم نمی خوره که اینجا...! هرگز فکر نمی کردم برای خرید شلغم ساعت 6 صبح یک روز نیمه تعطیل از خواب بلند شوم و به بازار روز بروم. حالا خوبه الان فصل شلغمه، والا همون هم گیر نمی آمد. اولا شلغم فقط توی بازار روز هست (توی شهر ما فقط شنبه و 3 شنبه ها تشکیل میشود.)، گاهی توی یک مغازه ترکی ، عربی یا آلبانیایی ... هم میشود شلغم پیدا کرد . توی بازار روز هم فقط 2-3 نفر شلغم دارند. ثانیا اکثرا هم اندازه اش مثل یک طالبی است، که طبعا به درد نمی خورد. بعد از اینکه چند بار توی بازار روز چرخ زدم و مطمئن شدم بهتر از این گیرم نمی آید، رفتم سراغ بهترینشون. به خانوم فروشنده گفتم: «ریزتر از این ندارین؟» از یک جایی اون پشت مشت ها، یک کارتون در آورد، انگار فکر نمی کرد که این ها اصلا به درد هم می خورند. گفتم: «اهوم عالیه از همین ها میخوام! » یک ابرویی بالا انداخت و توی کیسه برایم ریخت. خوشحال و خندان شلغم به دست بقیه خریدهایم را کردم . یک مقداری از شلغم ها را برداشتم و ریختم توی یک کیسه که سرکارم ببرم. نه بابا انقدر هم عشق شلغم برم نداشته که سر کار هم همینطوری شلغم دست بگیرم و گاز بزنم و لف لف بخورم! راستش یکی از همکارام (تقریبا میشه گفت رئیسم) چند وقته که خیلی بد سرما خورده و دیروز انقدر حالش بد بود، که توی یک جلسه مهم اولش یک سری صدا های نامفهوم و مضحک از خودش در می آورده (به خیال خودش سخنرانی میکرده...) و بعد که همه بهش یواشکی و بعد علنا می خندن، حرفاهایش را مکتوب میکند و به یکی میدهد که برای همه بخواند. (بدون نظرات ایشان که نمی شد که ...!) خلاصه دلم برای این بنده خدا حسابی سوخت. نه به خاطر سخنرانی ولی در کل و اینکه انقدر مریضی اش طول کشیده بود. با وجود اینکه بارها هم برای خودش هم برای همسرش از مزایای شگفت انگیز شلغم تعریف کرده بودم ، پیدا بود که هنوز لمس نکرده اند که چه می گویم. خلاصه شلغم ها را برداشتم و بردم گذاشتم روی میزش.

با نمکیش این بود که غروبی آقای رئیس عزیز طرز پخت شلغم را از من میپرسید. من هیچ وقت فکر نمی کردم، توضیح دادن طرز پخت شلغم انقدر مشکل و حساس باشد! آخرش هم یادم رفت که به او بگویم باید پوست شلغم را وقتی پخته شد بکند و بعد یک کم نمک بزند و بخورد (خب از بس که بدیهی هست خب... ، چه میدونستم که باید براشون همه اینها رو هم توضیح داد) ، امیدوارم خودش حالی اش بشود.

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ 1 شنبه 23 آذر

تشکر از نوع آلمانی

این روزها آلکس (همکارم) از خوشحالی خیلی خوش اخلاق شده؛ برای همین هر وقت سر کار است (این 20 روز آخر سال را مرخصی دارد و به ندرت می آید.)؛ خلق خوبش به طور مسری به آدم سرایت میکند. از چند ماه پیش مرتب بابت کامپیوتر قراضه اش غر میزد؛ کامپیوتره حتی مودم هم نداشت. یواشکی بگم : «فکر کنم اصلا فوق فوقش پنتیوم II بود. » خلاصه حسابی مایه دردسر و اعصاب خرد کنی بود. اما از آنجا که ما عملا در محل کار زندگی میکنیم؛ لزومی به داشتن یک فقره کامپیوتر «توپ» احساس نمی کرد. من هم تا فرصتی پیش می آمد؛ مخ آلکس بیچاره می زدم؛ که ای بابا ارتقا کامپیوتره که کاری ندارد. یک عدد مادربورد و پردازنده CPU میخواهد . یک عدد مودم هم که لازم داری. این ها رو میخریم بعد خودم؛ اگه نشد با کمک توماس (یک همکار دیگه) یک جوری برات درست میکنیم. (چند وقت پیش یک عدد رایتر CD-Writer خرید و روی دستگاه انداختیم - ای بابا اصطلاحش شد؛ مثل اینکه یک جفت لاستیک نو روی ماشین انداخته باشی!- بگذریم رایتره CD-Writer عالی کار میکند.) آلکس هم که مثل خیلی از این آلمانی ها که همه چیز را ترو تمیز و نصب شده میخواهند ؛ زیر بار نمی رفت و فکر میکرد: «اگه نشه چی؟ اگه خراب بشه چی ؟» آخر آخرش هم میگفت: «نه ارزشش رو نداره باید یک کامپیوتر نو خرید ؛ مثلا یک لپ تاپ. » خانم و آقایی که شما باشین؛ گفتن این مطلب همان و افتادن آلکس توی یک چاله گنده همان. هر از گاهی یک عالمه بروشور و اطلاعات روی میزش پیدا می کرد؛ که من تصادفا پیدا کرده بودم. (آخه من بر خلاف معمول خانومها – حالا اون خانومهایی که این کاره هستن لطفا داد و هوار راه نندازند؛ گفتم : بر خلاف معمول – یک کم «عشق کامپیوتر و سخت افزار» هستم و مجلات تخصصی را میخرم و میخوانم ؛ و یکی از تفریحاتم همین سرو کله زدن با قطعات کامپیوتری است. نه اینکه چیزی بارم باشد ها... . اما برو بچه های سخت افزار که توی ایران توی محل کارمون بودند؛ این فرمت کردن ها و این قطعه را از این باز کن به اون یکی بزن ها و ... را یادم دادند. همین را بگویم ؛ که توی آخرین محل کارم در ایران محض رضای خدا یک عدد PC پیدا نمی شد که Case اش باز نباشد.) تا یک مورد خوب پیش می آمد؛ مخ آلکس بدبخت را میزدم ؛که: « هی! این را ببین؛ خیلی خوبه ها! تصمیم نداری بخریش؟» (یکی نیست؛ بگه فضول خانوم به تو چه!) خلاصه انقدر گفتیم و گفتیم. انقدر مورد خوب با قیمت مناسب اومدند و تموم شدند و رفتند؛ و بقیه همکار ها خریدند؛ تا اینکه آلکس رسما اعلام کرد: « اگر یک مورد خوب پیدا کردی؛ خبرم کن؛ میخواهم بروم بخرم. » خلاصه هفته پیش 2 روز رفتیم یک سری فروشگاههای مختلف و بالاخره یک مورد Laptop خوب برای آلکس خان پیدا کردیم. این روزها آلکس مثل یک پسر بچه گنده – یک کم بیخودی قد کشیده است – که یک اسباب بازی نو خریده است؛ کلی ذوق میکند و مرتب از دستگاه نو اش تعریف میکند. خلاصه آقای آلکس خان ما هم «لپ تاپ دار» شد. دیروز سر ناهار دیدم دو تا بابا نوئل خوشگل کوچولو (شکلات) از جیب پالتویش در آورد. یکی را به من و دیگری را به توماس داد. من که اصولا کمی گیج و ویجم فکر کردم؛ عجب لابد همینجوری شکلات نذر کرده است؛ خوشحال شدم و بی معطلی قبول و تشکر کردم (اینجا تعارف معارف و نمی خوام و مرسی و این حرفها معنی نداره. این ها را بگی؛ طرف هم میگه: «اکی؛ نمی خوای؟ باشه؛ پس فراموشش کن. »). بعد از چند دقیقه آلکس گفت: «این رابرای تشکر از شما دو تا گرفتم ؛ که در خریدن Laptop خیلی به من کمک کردید. ». من یک کمی رنگ به رنگ شدم؛ اگر می دانستم برای تشکر است؛ قبول نمی کردم. البته بعد که یک کم فکر کردم ؛ فرض کردم؛ این شکلات ها هم مثل شیرینی دادن در ایران بعد از یک خرید مهم است. اون موقعها توی محل کارم درد ایران تا اونجا پیش رفته بودیم؛ که یکی اگه مثلا کفش هم خریده بود؛ باید شیرینی میداد. (عجب وحشتناک بوده ها! 3 هزارتومن یک صندل میخریدی؛ باید 4 هزار تومن شیرینی تر می دادی!) اما خوب تشکر از نوع آلمانی اش هم برایم جالب بود. امیدوارم البته این دوتا؛ آلکس و Laptop اش به پای هم پیر نشوند.

Niko
پیوست: یک وقت فکر نکنین من خودم جزو مرفهین بی درد هستم. آره بابا جون؛ لپ تاپ مپ تاپ نــــدارم.

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ * شنبه 22 آذر

تولد مسیح...

انقدر همه جا قشنگ شده که حد نداره. وقتی که از پنجره به بیرون نگاه میکنم ؛ میتونم چراغهای خوشگلی که به شکل قلب و درخت کریسمس است؛ ببینم. گاهی کرکره رو میزنم بالا و توی تاریکی شب به پنجره هایی که خیلی خوشگل چراغانی شده اند و بعضی وقت ها یک درخت کوچولو یا یک بابا نوئل بامزه (عروسکه البته) از پشت شیشه می درخشند؛ زل میزنم و توی خیالم آدم هایی که الان توی اون خونه خوشگل چراغانی هستند ؛ میبینم. حیف که مثل قدیمها؛ که توی کتابها میخوندم نیست؛ این همه زرق و برق بیشترش ظاهریست و خیلی از اون آدمها واقعا ازش لذت نمی برند و به صرف عادت انجامش میدهند. واقعا افسوس. اون ها نمی دونند چه موقعیتی خوبی برای شاد بودن و با هم بودن را از دست میدهند. یکی از دوستان زرمنم برایم از دوران کریسمس کودکی اش تعریف میکرد؛ انقدر قشنگ بود که بدون هیچ توضیح و تفسیری براتون تعریف میکنم :

«ما سه تا برادر: پتر ؛ کلاوس و من از خیلی پیشتر منتظر ایام میلاد مسیح بودیم . کلاوس کلی پز میداد و میگفت که بابا نوئل او را بیشتر دوست دارد؛ چون هر دو همنام هستند. میدونی که بابا نوئل به آلمانی نیکولاوس میشود برای همین کلاوس هم خودش را اونجوری همنام اون معرفی میکرد. پاپا برامون از بازار بسته هایی که مدل های آخور حضرت مسیح و مریم و مسیح و ... را به صورت مونتاز نشده داشتند؛ میخرید و ما باید اونها را میبریدیم میچسبوندیم و درست میکردیم . نزدیک های روز میلاد ( 10قبلش مثلا) شروع میکردیم . اجازه داشتیم هر روز یک تکه را درست کنیم. و آخرین روز ؛ شب تولد مسیح او را در آخور میگذاشیتم. هر کسی وطیفه خودش را داشت و نوبتی هر یک از ما؛ یک تکه را به مراسم اضافه میکردیم و اون کسی که مسیح را اضافه میکرد ؛ کلی به بقیه فخر میفروخت و یک برایش یک افتخار بزرگ محسوب می شد. پاپا مراقب بود که ما هر سه سهم عادلانه ایی از این عملیات داشته باشیم. یک خانه چوبی هم داشیتم که همه اینها رو در این خانه کوچک چوبی میچیدیم. روز قبل از میلاد؛ مادر شکلات میپخت و روی خانه را به طور کامل با شکلات می پوشاندو ما اجازه داشتیم ؛ بعد از تولد مسیح توی تعطیلات هر روز یک تکه را بکنیم و بخوریم . پاپا هر شب بعد از اینکه ما کارهای ساخت ماکت را یک مرحله جلو برده بودیم یک قسمت از داستان تولد را برایمان میخواند و ما مسحور داستان گوش میدادیم. اون روزها یکی از قشنگ ترین خاطرات زندگی ام هستند.»

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ 3 شنبه 14 آذر

ادامه میدهم...

شب همان روز ...
من برگشتم از رو که نمی روم. میخواهم امشب تا اونجا که می توانم با کامپیوترم با این پروژه سر و کله بزنم. حتما یک راهی هست؛ که بشود هزینه ها را هم در آن قسمت طرح کم کرد. تازه چند تا ایده ناب رسیده به مخم . امروز با همکارام صحبت میکردیم. اونها معتقد بودند که در این قسمت که آقا هه گفته امکان داره هزینه ها یک چیزی حدود 30% اضافه بشه؛ اما در کل پروژه قابل توجه نخواهد بود و حسن های کار انقدر هست که ارزش داره؛ اما دلم را هم خالی کردند و گفتند همه فکرهاتو بر میداره و به اسم خودش تحویل میده. بعد هم که فهمیدن مهندسه کیه؛ بهم گفتن آدم معروفیه و کارش درسته و اینکه من حسابی توی کار آقای مهندس آلمانی به قول اونها موش دوندم. (البته ترجمه اش این میشه ها...) حالا من بازهم سعی ام را میکنم. شاید هم مسوولین طرح از رو رفتند و دست از سر این آقای مهندس معروف آلمانی برداشتند و به طرح های یک دخترک ایرونی عمل کردند. اگر هم نکردند بی خیال...
بعد از تحریر: امروز بعد مدت ها قحطی زدگی ناشی از کار رفتم خرید و یک عالمه (یعنی به اندازه که زورم میرسه بلند کنم و خرکشون بیارم) خرید کردم. جای شما خالی سورساتی برقرار بود. بعد مدتها شام داشتم. ببینم آدم با دو تا نارنگی دل درد میگیره؟ آخ نمی دونم چرا این 2 تا نارنگی همین طور دارن دمار ازم در میارن. شاید هم نارنگی با 1 استکان شیر سرد نمی سازه؟ شما نظری ندارین؟ آخه اگه امشب بخوام کار کنم که دولا دولا نمی تونم پشت کامپیوتر بشینم . آخ فکر کنم باید یک چایی نبات درست کنم . تا بعد.

خاتون شکست مي خورد؟ با نامردی؟

سلام؛ از همه شما که اين همه به من محبت داشتين و حمايت کردين تشکر ميکنم. چه اونهایی که پيشنهادات لوجستيکي ارائه دادند و پيشنهاد غذا درست کردن و اين حرفها رو دادند و چه اونها که با آرزو هاي خوب خوبشون هميطور دل نگراني هاشون؛ مرا دوپينگ روحي کردند. اما ماجراي پروژه... مسوولين طرح خيلي خيلي خوششون اومد. اما ...! از اونجا که من هنوز اينجا اونقدر با مسائل اجرايي آلمان آشنا نيستم ؛ کار را به آقاي رقيب آلمانی مسن و باسابقه نشان دادند و نظر او را خواستند. او هم فقط توانسته بود که بگويد: "اوه اين خيلي پر هزينه تمام ميشود." و حالا قرار است که همان ايده ها را بردارد و استفاده بکند ولي گفته سعی میکند کم هزينه تر بشود. در این مورد شک دارم؛ نمي دانم چه کار ميخواهد بکند؛ اما به نظر من؛ طرح فعلی او بمراتب در آن قسمت که او مدعي بود پرهزينه تر است. (در يک قسمت پروژه طرح من پرهزينه تر است؛ اين را قبول دارم. ) اما اگر آنطور که ادعا کرده؛ ايده هاي من را بردارد؛ که مثل مال من (نقل قول از ایشان) پرهزينه ميشود که ...؟ خلاصه طرح من را درسته دست اون دادند. و قرار است که از روی آن يک طرح جديد ارایه بدهد .

به نظرم نامرديه. من غمگينم
. زورم به کسي نمي رسه ...اوهو اهو اهو ...


بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ 4 شنبه 11 آذر

خاتون و من

وبلاگ داري هم آسون نيس ها! سعي ميکنم بين همه کارهايي که سرم ريخته به اين بچه ايي که چند وقت پيش از دستم در رفت و زائيدم برسم! ۲ تا مسکن خوردم نشستم سر کامپيوتر. حالم چندان خوش نيست. اما باکي نيست؛ بادمجون بمه ديگه ... ۳ روز بي وقفه دارم پشت کامپيوتر کار ميکنم. جمعه يک سري کار تحويل دادم. شنبه هم يک سري ديگه کار تحويل دادم. امروز هم بايد يک کاري رو تموم ميکردم که هنوز تموم نشده؛ سهم فردا رو هم دارم(يک سري کار ديگه که بايد فردا تحويل بشوند)... واي خدا ... ؛ اما خوب شب دراز است و قهوه را عشق...! اگر اين کت و کول درمونده و همينطور کپسول هاي مسکن آبي-زردم؛ هر دو بهم وفا کنن؛ از پسش بر مي آيم. کار ديروز و امروزم ؛ برايم مثل يک مسابقه است؛ ۲ تا رقيب آلماني هم دارم؛ که پيشنهاداتي ارائه داده اند (هر دو شون هم آقا هستند)؛ از بين کارهاي ما بايد يکي انتخاب بشود. اولي يک مهندس نسبتا جوون و لي باسابقه است؛ ولي کارش به نظر من که اوت اوته. از آلماني جماعت اين توقع رو نداشتم. اون يکي يک مهندس با سابقه و مسنه ؛ در کلي پروژه هاي عملي مشارکت داشته است و کلا سرش به تنش مي ارزد. کار اون به نظرم نسبتا بد نيست ( به دلايلي نظر مسوولين طرح يا حداقل نصفشون رو جلب کرده)؛ ولي کارش يکي دوتا تا ايراد وحشتناک داره... و به نظر من کلا امکانات بالقوه و بالفعل پروژه را بي اثر . حيف و ميل کرده است ؛ و از جهاتي اتلاف سرمايه و انرژي خواهد بود. (الان توي دلتون بگين؛ واه واه جه از خود راضي! اما يک دقيقه صبر کنين ؛ اشکال کار خودمم ميگم!)‌؛ البته کارش رو خو ب ارايه و معرفي کرده . اما کار من خوب اون مشکلات رو نداره و همه رو حل کرده؛ کاملا بر اساس نيازهاي پروژه و امکانات موجود تنظيم شده ؛ به نظرم خيلي خوب شده (متواضعم ديگه؛ تعريف نمي کنم اصلا!!!) اما مشکلاتش: پيچيده است؛ توي ارايه نسبت به طرف مقابل کم آورده (دارم بزک دوزکش ميکنم ديگه!) و اينکه من يک دختر شرقي از پشت کوه اومده ايرونم؛ لابد بايد کمتر بدونم ديگه؟ البته خوب من به اندازه اون آقا مهندسه خوب تجربه ندارم. اين رو که ميدونم. اما در اين يک مورد مي دونم که حق با منه و اشتباه نکردم. ربطي هم به تجربه سي ساله يا ۵/۶ ساله نداره... هنوز دارم کار ميکنم ۷ صبح بايد تحويل بدهم. تو رو خدا برام دعا کنين. ولي خيلي بانمک ميشه اگه بشه نه؟ آها الان يک چيز مبهم يادم افتاد؛ فکر مي کنم تيمور بود که ميخواست به يک شهري لشکر کشي کنه؛ که پادشاهش يک خاتوني بود؛ . خاتون مادر وليعهد بود که هنوز به سن قانوني نرسيده بود؛ براي همين پادشاه اون خانومه بود. خاتون براي تيمور پيغام فرستاد: از اين جنک حذر کن؛ اگر بر من پيروز شويي؛ افتخاري بر تو افزوده نخواهد شد؛ بر زني بيوه و کودکي يتيم ظفر يافتي. اما اگر من تو را شکست دهم ؛ براي تو ننگي ابد خواهد بود. از زني و کودکي يتيم شکست خوردي.

حالا اگه تيمور هم نبود يکي از اين پادشاهها و اين خانومه؛ خاتون نميدونم چي چي بود... يک جورهاي شبيه ماجراي منه... اميدوارم ربطشو بفهمين.

بعد از تحرير: انفدر توي اين چند روز گير اين کارها بودم که اصلا به خريد هفتگي هم نرسيدم توي خونه هيچي جز برنج خام و بيسکويت ندارم. ديگه توي اين ۳ روزه مردم از بس اين ها رو خوردم. (برنج رو ميپزمها! البته جمعه هم سر کار يک کراسان خوردم. قابل توجه اونها که فکر ميکنن من آدم شکمويي هستم! آخ نه واسه اينکه اصلا دروغ نباشه ؛ ته يخچال هم يک گوجه فرنگي پلاسيده پيدا کردم؛ اونم خوردم.)


بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ 1 شنبه 8 آذر

سوال و جواب

من: سلام ؛ خوب چه خبرا؟ خوبي ؟
توماس (همکارم؛ يک آقاي خيلي متين ۴۵ ساله) : سلام؛ خوب؛ مرسي. خودت چه طوري؟
من: آخ منم خوبم . راستي نگفتي آخر هفته چي کار کردين؟ کجا رفتين؟
توماس: خوب بود. خيلي خوش گذشت. جمعه که تولد مادر زن عزيز بود. شام رستوران دعوت بوديم.
من: لبخند.
توماس: آها شنبه چيکار کرديم؟ هوم بگذار ببينم! آها رفتيم؛ کابارت.
من(يک کم دستپاچه) : اوهوم! توي دلم: «واه واه الان به جاهاي با محظورات اخلاقي ميکشه . زودتر مکالمه رو جمعش کنم؛ تا خطرناک نشده!»
توماس با حالتي مشکوک براندازم ميکند؛ به نظرم قيافه ام تابلو شده وسگرمه هام هم يک کمکي توي هم رفته... با ترديد ميپرسد: مي دوني که کابارت کجاست؟
من با بي ميلي و صدايي که چندان رسا نيست: اوهوم ؛ فکر کنم منظورت همونجاست؛ که همه مشروب ميخورن ... (بعد به زحمت اضافه ميکنم) و يک عده هم روي ميز مي رقصن!
(از خودم و توصيفي که کردم؛ خنده ام ميگيرد! توي دلم ميگويم: آخه دختر خل چل ديوونه فضول؛ اصلا به تو چه که مردم آخر هفته چي کار کردن...! يکي نيست به تو بگه مگه بيکاري!) با صداي خنده توماس به خودم مي آيم.
توماس: ها ها! نه جانم اون کاباره cabaret است؛ من و تانيا (خانمش) رفته بوديم کابارت Kabarett.
من با گيجي: آها؟
توماس : کابارت يک اجراي کمدي کلامي معمولا محلي است. خيلي با نمکه...!
من‌(با کمي آسودگي خاطر): آهان!
توماس با خنده: به! فکر کردي تانيا ميگذاره من همينجوري برم کاباره؟ کله ام را ميکنه!
من: لبخند !


بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ 5 شنبه 6 آذر

همين جوريها از هر در + آقاي روحان راشد...

خب دوباره سلام! شامم رو گذاشته ام روي اين اجاق برقي سوپر مدرنم تا گرم بشود؛ براي همين هم يک کمي وقت دارم که کوتاه بنويسم. راستي متاسفانه هر کار کردم ؛ شيشه هه باز نشد که نشد ... :(
شرمنده حضورتون که نااميدتون کردم. اما من هيچوقت خدا آدم پرزوري نبودم؛ حتي به ضرب و زور؛ چاقو و لبه کابينت آشپزخونه و دستکش ظرفشويي و غيره و ذلک ...
امروز يک عالم کار هاي عقب افتاده داشتم ؛ که نشستم سرشون. از تمير کردن خونه تا نوشتن و جواب دادن نامه ها و چند تا تلفن که بايد حتما ميزدم ؛ خلاصه دختر خوبي شدم و به انجام تکاليف عقب افتاده اجتماعي ام پرداختم. (هنوز يک کمي ازشون مونده؛ آخه جريمه هم دارم !!!) بگذريم؛ ميخوام الان يک کمي ديگه از آقاي روحان راشد خان براتون بگم؛ اما شامه گرم شده والانه که يخ ميکنه؛ برم خدمت شب چره ؛ دوباره ميام!
===================
خب ... به نظز مي آد که بعضي ها دلشون ميخواد بدونند؛ اين آقاي عزيز چه شکل و شمايلي دارند و چه ريختي هستند. عرض کنم؛ قبل از اينکه دفعه اول از در وارد بشن و ما براي اولين بار ايشون رو زيارت کنيم؛ همکارم توماس( که قبلا گفتم آقاي روحان راشد عبدا... رو از فرودگاه آورده بود) به اتاق ما آمد و يک توصيف نسبتا جامعي ارايه کرد؛ که من هم عينا براتون نقل ميکنم:

«سالها توي اروپا و ايتاليا بوده و تقريبا هم شبيه اونهاست. قد متوسطي داره ؛ پوست زيتوني رنگ ؛ موهاي تقريبا مشکي که بهشون ژل ميزنه و کمي مجعد است ؛ مثل همه ايتالياها به چرم علاقه خاصي داره ؛ آخه کلي وسايل و لباسهاي چرمي داشت. خونگرم و پرحرفه (اين رو من هم براتون گفته بودم...). ديگه به نظر نمي آيد که اونجور که تو فکر مي کردي ؛ از اين سعودي هاي طالبان باشد؛ بلکه به نظر مي آد که اروپا تاثير خودش رو روش گذاشته است. اوهوم ۸-۴۷ سالش هم هست؛ شايد هم ۴۵. »

از در که وارد شد ؛ ديگه بي وقفه شروع کرد به حرف زدن. از همون موقع تا حالا يک بند حرف ميزنه (يعني هر وقت که من ديدمش) ؛ با نمکيش اينه که گاهي سوال هم ميکنه؛ ولي اصلا براي شنيدن جواب تامل نمي کند. يک نکته بانمک ديگه اين که اين آلماني ها خيلي با علاقه انگليسي حرف نمي زنند (حداقل يک قسمت اعظمشون). و چندين بار پيش آمده که من مجبور شدم نقش مترجم را به عهده بگيرم. ژرمنها تند تند ۱ چيزي مي گويند و بعد با يک نگاه شيشه اي به من خيره مي شوند ؛ که يعني حالا ترجمه کن؛ حالا فرض کنين يک جايي نشستين که همه آدمهاي تقريبا کله گنده ايي هستند و انگليسي شون هم خيلي خوبه (شايد با لهجه حرف بزنن؛ يا خيلي سلسيس و تند تند نتوانند صحبت کنن؛ ولي زبان نوشتاري و ادبيشون حرف نداره) و اون ها همه به تو زل زدن و به ترجمه تو گوش ميدهند. دفعه اول اصلا ترجمه ام نمي آمد؛ هول برم داشته بود (توي دلم مي گفتم؛ نامرديه وال... ! منو انداختين جلو که همه غلط ها و اشتباه ها رو من بکنم) خلاصه از هولم داشتم؛ چرت و پرت ميگفتم...! ولي خيلي با نمک بود . حالا من بعد ۳ سال هنوزم؛ پيش مي آد که يک چيز آلماني رو نمي فهمم و انگليسي هم هموني که توي ايران بلد بودم ؛ يک کمي هم بدتر چون همش آلماني حرف ميزني خلاصه دوستان؛ مخصوصا اونهايي که توي ايران هستيد؛ به خودتان اميدوار باشيد. ما انقدر هم بد زبان خارجه ياد نمي گيريم ؛ يا خيالتون راحت فرنگي ها هم قد ما زبون دارند! آقاي راشد خان موقع حرف زدن گاهي هم که کلمات انگليسي کم مي آوردند و کلمات عربي به کار مي بردند؛ که تقريبا در تمام موارد به جز يک مورد معانيش را توانستم درست بفهمم و براي ژرمن ها توضيح بدهم و اون يک مورد هم کلمه طهارت بود که هر چي فکر کردم نه ميدونستم ربطش به موضوع چيه نه مي تونستم تشريحش کنم! نگو طهارت در عربي يعني بهداشت و نه اوني که ما برداشت ميکنيم. خب فکر ميکنم که به اندازه کافي ار ماجراهاي اين آقاي عربمان برايتان گفتم . ديگر چيزي نخواهم گفت؛ مگر اينکه اتفاق خيلي خاصي بيافتد! در ضمن ايشان ۵ شنبه ما را ترک ميگويند هر چند که مصرا بر آن هستند؛ که تابستان دوياره و اين بار حتما براي يک ماه به نزد ما بيايند. البته من توي دلم ميگويم: «از اين ستون تا اون ستون فرجه ؛ شايد هم نيامد!». اين چند روز هم دعا کنيد به خوبي و خوشي بگذره؛ ممنون تون هستم . خوب بخوابين.
بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ 2 شنبه 2 آذر

اقاي روحان 2 / سيستم کامنت

....

آقاي روحان راشد عبدالله را فرستاديم؛ چند روز پاريس ... فعلا يک چند روزي راحتيم! :) روز جمعه از اون روزها بود که انگار روي دور تند داشتن ازمون فيلم برداري ميکردن. همه اش بدو بدو ... ! البته به خير و خوشي تموم شد ؛‌ هم جلسه و هم سفر . شايد سر فرصت چند تا اتفاق با نمک که در اين بين افتاد براتون تعريف کنم. راستش الان اصلا حوصله و وقتش رو ندارم! اين سيستم کامنت گذاري enetation حسابي من رو سر کار گذاشته است ... ۲ روز تمام است ؛ که دارم سعي ميکنم يک راه خردمندانه پيدا کنم؛ که ديگر انقدر اسير و مچل اين آقايون محترم در سايت enetation نشوم. واقعا که....!‌ آدم کفرش بالا مي آيد. اول سعي کردم از سيستم PHP استفاده کنم ولي بعد متوجه شدم که سرورم؛ فايل هاي PHP را ساپورت نميکند. بعد از روش cgi مطمئن هستم که سرور اين فايل ها را ساپورت ميکنند؛ ولي به دليل نا معلومي نشد که نشد ؛ که بشه که دل من يک کمکي خوش بشه !!! به هر حال باز هم دست به دامن اين سرويس هاي رايگان از فماش enetation شده ام. اميدوارم باز ما را توي خماري نگذارد ! ۳ /۴ تا پابليش قبلي رو منتقل کردم به سرويس جديد اگر خواستيد ميتوانيد؛ بخوانيد. متاسفانه ديگر فرصت نکردم ؛ همه مشخصات تان را مثل آدرس صفحه وب را اضافه کنم ؛ ممنون مي شوم ؛ ۲ باره توي کامنت هاي جديدتان آدرس وب خود را هم اضافه کنيد.
بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ 1 شنبه 1 آذر