بيگانه ای در سرزمين ژرمنها
Biganeh
خانه | ارسال نامه نظرات شما| معرفي سايت به يک دوست


یک خاطره

یک چیز اینجا، این سرزمین سرد اما مثلا پیشرفته که دوست دارم، این است که هیچ کسی وقتی کنار خیابان ایستاده ایی (وقتی که یک خانم سنگین رنگین باشی یا روز روشن باشه) با اتومبیلش برایت بوق نمی زند، یا اینکه چراغ نمی دهد. چیزی که، آن وقتها در تهران تقریبا برایم یک آرزو شده بود. اینکه حداقل یک باری را که کنار خیابان ایستاده ام و منتظر تاکسی یا آشنایی هستم، بدون یک بوق یا چراغ این آقایون محترم سر شود (مسلمه که همه آقایون عزیز تهرانی منظورم نیست ولی بین همه آنهایی که با ماشین فخیمشان عبور میکردند، بالاخره یکی بود که این کار را میکرد، بعضیهاشان حتی همسر از همه جا بیخبرشان هم کنارشان نشسته بود و چراغ می دادند، این دیگر خیلی ستم بود و حسابی کفرم را بالا میاورد!). حالا مهم نبود چقدر سنگین رنگین باشی، چقدر حواست از عالم و آدم پرت باشد، چند سالت باشد، چراغه را میگرفتی! بگذریم، اما توی این چند وقت که اینجا هستم، خوشبختانه به کلی این عادت بوق خوردن و چراغ گرفتن را (اگر بشه اینجوری خلاصه اش کرد!) ترک کرده ام. برای همین شاید این اتفاق که برایم افتاد، به نظرم جالب آمد! دیرم شده بود (مثل همیشه!)، کیفم را برداشتم و پله ها را 2 تا یکی پایین آمدم. مثل برق اولین چهار راه را رد کردم . ازپشت کلیسای محلمان رد شدم، ساختمان قدیمی مهدکودک را رد کردم و در امتداد پارک شهرمان تقریبا شروع به دویدن کردم ( بازهم تقریبا مثل همیشه!) ، باید هر ظور شده، اولین وسیله نقلیه عمومی بعدی را میگرفتم . نه وقتش بود نه حوصله اش، که برای تراموا یا اتوبوس بعدی صبر کرد! همینطور که می دویدم، دیدم ماشین کلینک شهر از کنارم رد شد. ماشین چند ثانیه بعد جلوتر، درست وسط خیابان متوقف شد. یک کمی عجیب به نظرم آمد، یک مرتبه با ماشین وسط خیابان (حتی میان یک خیابان فرعی) توقف کردن، زیاد عادت آلمانیها نیست! بعد از چند ثانیه که تازه به نزدیکی ماشین رسیدم، یک مرد نسبتا مسن آلمانی (حدود 2- 53ساله)، با موهای فرفری و چهره ایی که یک جور هایی من را به یاد بابا نوئل می انداخت، پیاده شد. در حالیکه به من نگاه میکرد، یک کمی این پا و آن پا کرد، بعد یک قدم به طرف من برداشت و با تردید گفت: میتوانم شما را برسانم؟ کجا میخواهید بروید؟ حسابی تعجب کردم. گفتم: اه ... ، نه متشکرم من باید به اتوبوس بعدی برسم. مرد شانه هایش را بالا انداخت و گفت: من تا Koenigstrasse میروم، اگر مسیرتان یک جوری همان نزدیکی هاست، من میتوانم شما را هم تا یک مسیری ببرم. از دور دیدم که اتوبوس رفت. ماشین رسمی کلینیک شهر، رفتن اتوبوس و حسابی دیر شدن کارم و چهره مطمئن و بابا نوئل مانند آقاهه، بعلاوه این که دیدم مسیرم هم تقریبا یکی است، باعث شد که بگویم: باشه، خیلی ممنون میشوم. در عقب را باز کرد و من انبوه پرونده هایی که روی صندلی عقب بود، جابه جا کردم تا بتوانم بنشینم. حسابی کنجکاو بودم که چرا توقف کرده بود. آقاهه یک کمی که جلو رفتم پرسید که کجا برایم بهتر است، که پیاده شوم. بعد از چند ثانیه سکوت سینه اش را صاف کرد و گفت: راستش من دیدم شما داشتید، همینطور می دویدید، فکر کردم ، این خانم باید خیلی عجله داشته باشد، من باید به اون کمک کنم، برای همین توقف کردم. از استدلالش یک کمی خنده ام گرفته بود ، تصدیق کردم که خیلی عجله دارم. دیگر حرفی بینمان رد و بدل نشد، نزدیکی های محل کارم تشکر کردم و پیاده شدم. فکر میکنم بابا نوئل هم خرسند از این که امروز به یک نفر کمک کرده است سر کارش رفت. من هم با یک لبخند و فکر این که در دنیا آدمهای خوب هم پیدا میشوند، گاهی اما آنها شهامت کمک کردن را ندارند و گاهی هم ما شهامت قبول کمک را نداریم. این اتفاق هرگز دیگر تکرار نشد ولی برای من یک خاطره ساده ماند.

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ 1شنبه 28دی

دلبستگی ...

دیشب یک جلسه داشتیم در مورد امکانات تحقیق در خارج از کشور آلمان کلی دانشجو و چند تا پرفسور شرکت کرده بودند نزدیک 35 کشور برای همکاری دو جانبه و پزوهش معرفی شده بودند. هند سریلانکا تایوان و ... هم بودند متاسفانه از ایران خبری نبود. جالب اینجاست که در حال حاضر آلمان با کسر بودجه شدیدی مواجه است و در خیلی از موارد هر چه که به پزوهش و برنامه های تحقیقاتی مربوط میشود را حذف کرده اند. بالاخره یک جا باید صرفه جویی کنند. دولت و مجلس آلمان هم یکی از راههای کاهش هزینه ها را در این بخش دیده است. با همه اینها این جور برنامه ها متوقف نشده اند. چرا که لازمه پیشرفت تکنولوزی سرمایه گذاری در تحقیق است. با همه اینها ما هم از این صرفه جویی بی نصیب نموندیم . قرارداد ناتالی را تمدید نکردند و نزدیک 2 ماه است که داریم با مسوولین مختلف کل کل میکنیم که به ناتالی نیاز داریم و این عمل روند کار گروه را مختل میکند. اما کو گوش نوا ... برنامه برنامه است سالی 2 نفر باید از سیستم حذف شوند و این دفعه قرعه به نام ناتالی ما خورد. دیشب اما بعد از یک کمیسیون مهم حبر دادند که ناتالی برای 7 ماه میماند و بودجه اش را از ذخیره های پزوهشی مجموعه میپردازند. باز هم غنیمته ... کلی برای ناتالی خوشحال شدم. نمی دانم اگر اینجور پیش برود وضع این زرمن ها چه میشود. ما که از اول اوضاعمان توی کشور در حال توسعه مان خوب نبود عادت داریم به همه جور مشکلات و سختی ها... اما اینها که برای خودشان کسی بودند نمی دانم حالا که این جوری دارند سقوط میکنند چه حالی دارند. البته هنوز هم ما کجا و اونها کجا... اما فکر نکنید این جا هم همه جیز روبه راهه ... یک روز برای خودت کسی هستی فردا پا شدی میبینی همه اش تمام شد. گاهی هم اینجوریه دیگه. برای همین از این جمله سعدی خوشم می آید و سعی میکنم همیشه برای خودم تکرارش کنم: آنچه را نپاید دلبستگی را نشاید.

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ 5شنبه 24دی

یک اتفاق ساده ...

خب دو روزه که اینجا یک سره داره میباره. آدم حوصله اش سر میره! آسمون خاکستری، آدم ها هم یک جورایی خسته و کسل، و هوا سرده ! تازه دیشب همانطور که هواشناسی پیش بینی کرده بود، یک طوفان هم بهش اضافه شد. امروز هم انگار اینجوریه! اما بیخیال طوفان، موفان. تصمیم دارم، صبح خیلی زود بیرون بزنم. روزهای خر کاری دوباره شروع شد! اما هیچی بهتر از کار و کار آدم را مشغول نمیکند. رئیسم دیروز یه سری بهم زد و یک مجله علمی که خودش رئیس هئیت تحریره اش است (به رسم هدیه مثلا) بهم داد. بعد پرسید: خب باز هم تنها شدین؟ یک لبخند زوری زدم و گفتم: بله. گفت: اوهوم ! خب پس حالا می توانید تمام وقت و تلاشتان را صرف علم و تحقیق کنید. یک کم نگاهش کردم و توی دلم فکر کردم: به! به! رئیس آلمانی، بامزه ندیده بودم، که اون هم مستفیظ شدم! یک لبخند زوری دیگر زدم و گفتم: آها، بله! آقای رئیس من هم کلی کیفور که به من لطف کرده و یک سری تکان داد و انگار که بخواهد بگوید، خواهیم دید و رفت . البته از حق نگذریم مجله هه حیلی توپ بود، هنوز نرفته بود، نشستم به خوندنش. گاهی خیلی خوبه آدم کسانی دور و برش داشته باشه، که یک جوری بخواهند باهات همدردی بکنند، حتی اگر ندانند چطور. خود تلاششون بامزه است و میتونه یک کمی خلق آدم را باز کنه! قبول ندارین؟ بگذریم اگر بخواهم در راه علم و دانش صبح سحر بزنم بیرون باید همین جا قطع کنم . مخلص همه دوستان که اظهار لطف کردند. به قول خانم کتبالوی عزیزم دوستتان دارم و خداحافظ.

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ 3شنبه 22دی

پــرواز 721 فرانکفورت - تهران و یک تکه از دل من ...


امروز باز یک تکه دلم کنده شد و رفت.

یک تکه دیگر از دلم بود، که میرفت، وقتی که آن 2 تا پلیس آلمانی با آن یونیفرم های بد رنگشان 55 دقیقه تمام با آن نگاه مات و یک کمی متعجبشان به من زل زده بودند، که چرا مدتهاست خشک و صامت به راهروی خالی گیت بی (Gate B) خیره مانده ام ...
آن وقت که چند بار تا مرز منطقه ممنوعه که من ایستاده بودم، جلو آمدند، که بگویند، خانوم جون پات توی منطقه ممنوعه است و یک جوری من را دک کنند ...
... اما نمی دانم چرا، نگاهشان که به نگاهم گره میخورد، نگاهشان را می دزدیدند و بر میگشنتد سر موقعیت اول خودشان... توی نگاهم چیزی بود مگر؟ یا توی چشمانم...؟

امروز باز یک تکه دلم کنده شد و رفت.

انوقت که دستهایم را به شیشه بزرگ مدور سالن دی (Halle D) چسبانده بودم و از 2 باند پهن پرواز فرودگاه فرانکفورت با آن همه هواپیماهای ریز و درشت که کنار باند پرواز جای خوش کرده بودند، فقط و فقط هواپیمای نسبتا کوچک ایران ایر را با آن نقش چشم نواز سرستون های پایتخت حماسی سرزمینم تخت جمشید میدیدم ...
آنوقت که هواپیمای کوچک ایران ایر یک گوشه آسمون آن دوردست ها سمت شرق اوج گرفت، دور زد و توی آسمون گم شد ...

یک تکه از دلم بود که باز جدا شد و رفت... .

... به خودم گفته بودم، این دفعه سر درد نمی گیرم . این دفعه نوک دماغم مثل لبو قرمز نمی شود. اما گاهی آدم حرف خودش را هم به گوش نمی گیرد، چه برسد به حرف این دل سرکش را ... فکر کنم، هنوز حیلی مانده است تا یاد بگیرم با هر پروازی که به سوی ایران میپرد، یک تکه از دلم را نپرانم. خیلی مانده...

فکر کردم، از فرودگاه بدم می آید، چون همه اش آنها را که دوست دارم، ازم جدا میکند. حالا اما، فکر میکنم که فرودگاه فرانکفورت را با همه آن حاطره هایی که وقتی به یادش می افتم، یک جایی ته دلم تیر میکشد و توی گلویم یک غده کوچولو بالا می آید، دوست دارم .

این گیت بی (Gate B) میهمانم را به مهمانی حانه کوچکم آورد. طفلکی آنفدر ها هم بد نیست. آهای دروازه بی! من باز هم می آیم، 100 بار دیگر هم، اگر باز با دیدنت اشک توی چشمهایم جمع شود، من باز هم می آیم . این بار می آیم، تا باز میهمانم را، میهمانانم را ازت تحویل بگیرم.

میهمان عزیزم تو هم که رفتی، زودی دوباره برگرد، یک دل هست، که اینجا صدات میکنه... سفرت به سلامت.

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ شنبه 20دی

...

من و میهمان عزیزم میان یک شهر غریب، اما بقول ناتالی یک جهانشهر Weltstadt ، پاریس، بودیم. دل من و میهمانم هم از مصیبت بزرگی که برای هموطنانم اتفاق افتاده بود عزادار و ماتم زده بود... سفر دو روزه، بلیط و غیره را اما از خیلی وقت پیش برنامه ریزی کرده بودم و نمی توانستم لغوش کنم. تا چند ساعت قبل از سفر هم البته تصمیم داشتم، نروم. میهمانم اما به این تردید پایان داد و گفت، می رویم، رفتن و نرفتن مان کمکی به بمی ها و مردممان نمی کند. این شد که خودمان را در میان پاریس پیدا کردیم. نزدیکی های سن میشل کمی جلوتر از دانشگاه سوربون در قلب شهر بودیم. ریسه ها روی درختان کریسمس چشمک میزدند، چراغانی های توی شهرهم ... ، توی دلم به این همه شادی، به این همه بی خیالی حسرت میخوردم. کاشکی میتوانستم بدون فکر کردن به آوره های چادرنشین خاک سرد کویر توی خیابان های شهر قدم بزنم. کاشکی میشد ... و هزاران کاشکی دیگر ...

میهمانم سرما خورده بود، هوای شهر پاریس سرد بود، کمی از سرمای صفر درجه را حس میکردی و باز یاد آن ها که توی سرمای سرد بیابان های کشورم دلشان، روحشان و پاره های تنشان مرده بود می افتادی...

میهمان عزیزم تب داشت،ساعت 18:30 و درست پنج ساعت و نیم قبل از تحویل سال نوی میلادی بود. همان نزدیکی، نزدیک رودخانه سن، یک داروخانه پیدا کردم. با این عزم که قرص مکیدنی گلو درد برایش بخرم ، وارد داروخانه شدم. توی این فکر بودم که باید به انگلیسی به اون خانم میانسال کوچولو و یک کمی تپل و مهربون فرانسوی پشت پیشخوان بگویم cough candy یا cough drop می خواهم، که خانمه داروساز به فرانسوی ازمن سووال کرد چه میخواهم. فرانسوی ها از این نظر جالبند که وقتی با آنها انگلیسی هم حرف میزنی (اکثرا البته به استثنا نسل جوان و تحصیل کرده) فرانسه جوابت میدهند. (نمی دانم یا تعصب معروف خودشان را نسبت به زبانشان دارند یا اینکه آنقدر که انگلیسی میفهمند نمی توانند حرف بزنند. یعنی انگلیسی را به صورت غیر فعال در حافظه دارند. به عبارت دیگر passive در مقابل active) حالا نمی دانم چرا فکر میکنند آدم حتما میفهمد، اینها چه میگویند لابد همان حکایت passive در مقابل active است و فکر میکنند، همونجور که اونها انگلیسی میفهمند ولی حرف نمی زنند، مخاطب هم فرانسه میفهمد، هرچند که مکالمه را مثلا به انگلیسی آغاز کرده است. (بگذریم خب این هم یک جورش است دیگر... منکه فرانسوی نیستم که بدانم چه فکر میکنند. فقط عقل میکنم و هیچوقت آلمانی سووال نمی کنم، چون با این علاقه ای که این دو ملت به هم دارند، همان فرانسوی را هم جواب نخواهم گرفت.)

خانم مهربون همینطور به حرفهایم گوش داد. بعد با لبخند کله اش را تکان داد که یعنی نفهمیده است. با درماندگی به میهمان عزیزم نگاه کردم. بعد شروع کردم به توضیح دادن علایم بیماری.
من: خانم جون من از این آب نبات ها می خواهم، این شکلی ... (اشاره به یک سری قرص های آب نباتی،که جلوی پیشخوان بودند.) برای وقتی که سرما خوردی و توی گلوت احساس درد میکنی، مخصوصا آب دهنت را که قورت می دهی. این شکلی ... (آب دهنم را با یک حالتی که انگار درد میکشم، قورت دادم.)
خانم دکتر دارو ساز: oui (وی = بله) . یک بسته نشانم داد . کمی بسته را برانداز کردم . روی بسته اش فقط به فرانسه نوشته بود. به نظر درست می آمد.
من: باشه . خوبه . همین است، که می مکی گلوت خوب میشه؟
خانم دکتر دارو ساز: oui oui ... یک کمی فکر کرد بعد گفت: ...non Mais ( اما نه ...). یک بسته دیگر که سفید بود و رویش قرص های زرد رنگی چاپ شده بود، از توی قفسه داروها بیرون آورد.
خانم دکتر دارو ساز:

you can eat 6 per days, this is better...

من: باشه همین را بر میدارم.
به میهمانم نگاه کردم. او هم تایید کرد و تصمیم گرفتیم همان را بخریم. خانم دکتر دارو ساز یک لبخندی زد و همانطور که من مشغول پرداخت پول بودم، پرسید:

?you Brazilian

من با تعجب، آخه من اصلا شبیه برزیلها نیستم. حتما به خاطر همسفر عزیزم اون یک کمی (یک کمی ها...) سبزه هست: نه. من ایرانی هستم . الان توی آلمان زندگی میکنم ولی سرزمین من ایران است. خانم دکتر دارو ساز چشمهایش یک کمی گرد شد:

?Iran

من : بله ایران. خانم دکتر دارو ساز:

...Iran,Iran! terrible

من یک کم هاج و واج: بله؟ او را دیدم که فکر میکند و سعی میکند که چیزی بگوید:

tremblement de terre ... people dead

بلافاصله فهمیدم زلزله را میگوید.نگاهش کردم. چشمانش غمگین بود. میخواست با من همدردی کند. میخواست بگویدکه چقدر وحشتناک بوده و چقدر متاثر شده... توی چشمانش همدردی اش را و اندوهش راخواندم. نیازی به گفتن کلمات نبود. پیام دریافت شده بود. گفتم : شما منظورتان زلزله است. بله متاسفانه یک فاجعه بود. خیلی های کشته شدند و خیلی ها آواره شدند . تقریبا غیر قابل جبرانه... زلزله... خانم دکتر دارو ساز:

... tremblement de terre

من : بله. Earthquake ...خانم دکتر دارو ساز:

english? what is it in english:tremblement de terre ...

من دوباره تکرار کردم : Earthquake خانم دکتر سعی کرد تکرار کند و با لهجه فرانسوی اش به زحمت گفت : Earthquake. با اندوه به او نگاه کردم. لهجه اش و تلاشش برای گفتن این کلمه با نمک بود ولی نمی توانستم لبخند بزنم. به زحمت با مخلوطی از انگلیسی فرانسوی از من پرسید. آیا من هم طوری شده ام . پاسخ دادم که برای من و خانواده ام اتفاقی نیافتاده است ولی فرقی نمی کند، من هم به همان اندازه متاثرم، هر چند چیز دیگری است، وقتی تو خودت عزا دار باشی. ناگهان نگاهش عوض شد . چشمانش پر از وحشت بود. از این که به یکباره انقدر عوض شده بود، تعحب کردم. پرسید:

tremblement de terre ..., earthquake not happen in French ... in Germany?

کمی نگاهش کردم. نمی دانم توی نگاهم چه بود شاید حسرت بود شاید ... به آرامی گفتم: نه به این شکل و به این شدت . نه من فکر نمی کنم. با ناباوری سرش را یک کمی تکان داد. کمی نگاهم کرد. در چشمانش هنوز وحشت را میدیدم. دوباره این بار با قاطعیت بیشتری گفتم: نه در این جا اتفاق نخواهد افتاد.

نگاهم کرد . بعد بدون مقدمه گفت : Good bye

یک کمی از این خداحافظی ناگهانی و بی مقدمه جا خوردم. بسته دارو را برداشتم. به او نگاه کردم و گفتم :

thank you and good bye

نگاهش مات بود. پاسخی نداد. در حالیکه هنوز با نگاه رفتنم را بدرقه میکرد، در چشمانش یک حس عجیبی میدیدم. در داروخانه را پشت سرم بستم. نمی دانم چرا غمگین تر بودم. اشک در چشمانم جمع شده بود و لبخندی تلخ روی لبانم نشسته بود. خودم را بی هیچ کلامی در آغوش همسفرم انداختم. با وحشت پرسید: چه شده؟ نمی توانستم برایش توضیح بدهم. توضیح دادنی نبود. فایده ای هم نداشت. همانطورکه توضیح دادن اینکه سرزمین من چرا گاهی گهواره مرگ است، برای زن فرانسوی ممکن نبود. وقتی اشکهایم را پاک کردم ، بسته را دراز کردم به طرف همسفرم. با حیرت دیدم در بسته مقوایی مچاله شده نقش انگشتانم را دیدم، دریافتم در تمام این مدت ناخودآگاه بسته را درمشتم میفشرده ام.


دیشب وقتی دوباره به خانه رسیدیم، اولین کارم این بود که در خانه کوچکم را ببندم، کوله پشتی ام را روی زمین بگذارم، از توی کتابخانه یک شمع در بیاورم، روشن کنم و بگذارم پشت پنجره برفی آسمان غم گرفته ژرمنها... .

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ 5 شنبه 11 دی

بعد از ناتوانی 2

کسی میدونه آیا در آلمان مرجعی برای زلزله زدگان لباس جمع آوری میکند؟ الان یک پیام از یک انجمن خیریه دریافت کردم که میخوان لباس گرم جمع آوری کنند و به ایران بفرستند و سووال کرده بودند که به کی باید این لباس ها رو بدهند.

بعد از ناتوانی 1

شنبه 27 دسامبر، ساعت 17:45 به وقت آلمان .

آسمان میبارد . دل من هم ... پس چرا پای گونه هایم خیس است؟ باران که انقدر شور نیست ... ؟ زیر بلندترین برج ناقوس شهرم ایستاده ام. ناقوس ها میزنند، و بازهم میزنند... تو گویی فریاد میزنند: بیایید، برای مراسم دعای شنبه بیایید.

زیر باران ایستاده ام، سرم را بلند میکنم، اشکهایم با باران مخلوط میشود با صدای ناقوس ها دعا میکنم. دعا میکنم برای آنها که زیر آوار انتظار دست نجاتگری را میکشند. برای آنها که توی راهروهای بیمارستانی توی حیاط درمانگاهی محتاج قطره خونی از من و تو، محتاج دارویی و درمان دست محربی هستند. برای مردمی که با پاهای برهنه و لباسهای نازک در دل کویری، شهری نیمه مرده، تشنه گرسنه و دل شکسته برای زندگی دیگران مبارزه میکنند ... نمی دانم شاید هم مرگ را دفن میکنند. خدایا اگر هستی، اگر می شنوی، کمک کن. خدایا هستییییییییی؟مسیحی نیستم اما چه فرقی میکند، صدای ناقوسها دعوتم میکند وارد کلیسای قدیمی شهرم می شوم و آرام دور از جماعت دعا کننده روی نیکمت چوبی چمباتمه میزنم. اشکها مجالم نمی دهد. دعا میکنم . باز هم ... شاید فریاد رسی باشد. از کلیسا بیرون میزنم. ناقوس ها میزنند . هنوز میزنند. شاید صدای ناقوس ها، صدای مرا هم برساند. باران هنوز میبارد دل من هم و چشمانم .

مرده، تشنه گرسنه و دل شکسته برای زندگی دیگران مبارزه میکنند ... نمی دانم شاید هم مرگ را دفن میکنند. کاری از دستم بر نمی آید، شاید اگر ایران بودم بهتر می توانستم کمک کنم. 2 تا آدرسی کمک مالی به صورت on line از طرف صلیب سرخ جهانی اعلام شده است و شهره در سایتش داده را برای تمام دوستانم که در خارج از ایران زندگی میکنند، ایرانی یا فرنگی، با یک متن کوتاه فرستاده ام . بر این باورم که خیلی فرق میکند، همینطوری توی خبرها یک مطلب بشنوی، یا اینکه یک نامه از یک آشنا یا یک دوست دریافت کنی، که از تو میخواهد کمک کنی. اولی را میشود، راحت فراموش کرد ولی برای دومی باید با وجدانت بجنگی. خوبی اش این است که فقط با دو تا click کمک کردی. بدون اینکه بتوانی بهانه کمبود وقت یا پیچیدگی عملیات کمک را بیاوری. دو تا دوست، یک آلمانی و یک آمریکایی بلافاصله تماس گرفتند و گفتند که متن را برای دیگر دوستانشان که فکر میکردند کمک میکنند forward کردند و امیدوارند که کمک های بسیار جمع آوری شود. متن نامه را میگذارم پایین اگر خواستید شما هم برای آشناهایتان بفرستید. نامه مفصلی نیست. روزه خوانی هم نیست. هر کس که تلویزیون های بین المللی را دیده باشد، میداند چه خبر است. ندیده باشد هم، یک search بکند، میفهمد چه خبر است. مهم این است، که اگر قصد کمک دارند، بدانند چطور و چگونه شاید هم کمکی کردند. من که نامه را حتی برای کسانی که خیلی وقته از شان خبری ندارم، هم ارسال کردم. برای کمک به مردم کشورم تا توی خیابان های شهر هم کاسه به دست میروم، اگر این تسکینی بر زخم هایشان باشد.

افتخار میکنم، که کسانی هستند، مثل هاله ، مثل شهره ، پانته آ و دوست از امروزم و مامان نیلو و بچه های وبلاگ شهر و مهشید و شیرین عبادی و خیلی های دیگر که نمی توانم اسم همه شان را بنویسم. دوست تان دارم خدا به همراهتان.

متن نامه به انگلیسی به هر کسی که احتمال میدهید بتواند یا بخواهد کمک کند یا کسانی را بشناسد که بخواهند کمک کنند:

,Hi everybody


if you want to help the Iranian earthquake victims in the Bam region, there

,is an opportunity. You know the latest news mentioned about 25, 000 dead

.thousands of homelesses. Lots of needs everywhere there


These are 2 addresses, where you can donate online - every cent is

:significant


International: http://www.ifrc.org/HELPNOW/donate/donate_iran.asp

Germany: http://www.drk.de


God bless you all

,Truly

Your Name

.or load the Text here

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ شنبه6 دی

ناتوانی

خدایا دلم میخواد بدونم آخه چرا؟ چرا اگر زلزله میفرستی توی سرزمین پهناور من درست جایی می فرستی که 100 هزار نفر توی خونه های تنگ و کوچیک به هم زندگی میکنن؟ چرا اگر خشمت را می خواهی نشان بدهی 5 صبح یک روز تعطیل رو انتخاب میکنی که رختخواب گرم مردم محروم شهری گور سردشون بشه؟ چرا باید مردم رنج کشیده سرزمین کویری من تلخ ترین حادثه سال 2003 را تجربه کنند؟ چرا سهم ما از یک مناسبت خوب (میلاد مسیح) انقدر تلخ بود؟ کسی هست به سووال های من جواب بده ... دیگه نمی توانم بنویسم. دلم میخواست میتونستم کاری کنم...

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ جمعه 5 دی

مناجات نامه یا 25 دسامبر

ناقوسها دارند میزنند. من صدای ناقوسها را دوست دارم . کاشکی میشد صدای ناقوس ها را برایتان اینجا بگذارم. میهمانم هنوز خواب است و من فرصت را مغتنم شمرده ام و یکی دو خطی مینویسم. هوا گرفته، ولی برفی در کار نیست. روی سقف شیروانی مقابل پنجره ام، کمی از برف پریروز باقی مانده و رنگ قهوه ایی سفال های سقف با برف ترکیب سحرآمیزی ساخته است. دودکش قرمز رنگ روی پشت بام مقابل پنجره ام دود نمی کند، فکر کنم، همسایه هایم هنوز خوابند. اگر دود هم بلند می شد، تابلوی توی قاب پنجره ام تکمیل بود، فکر کنم، آن وقت خودم را واقعا توی یک قصه حس میکردم. الان هم یک جورایی میکنم . یک قصه فرنگی البته ... توی قصه های شرقی، خورشید هست، آسمان خاکستری نیست، سقف ها گنبدی اند و دیوارها و کوچه ها بوی کاهگل می دهند. بوی خاک ...

خانه من هم به نوعی زیر شیروانی است، با وجود اینکه خیلی کوچک است و گاهی رطوبت هوای زرمنی توی حمام کوچکش قارچ های سبز رنگ پرورش میدهد، من خیلی دوستش دارم و حس میکنم که با من حرف میزند و من را هم، همانقدر که من او را دوست دارم، دوست میدارد. گاهی که مجبورم تا دیروقت کار کنم حس میکنم نگرانم است و باید حتما قبلش به او خبر بدهم. (فکر کنم از عواقب تنهایی است...) خوشحالم که عزیزان و دوستانی دارم ، سقفی و یخچالی و دلی که میتواند عاشق شود و همه را (حداقل خیلی های را) دوست بدارد.

امروز با وجود اینکه آسمون حاکستریه دل من رنگش حنثی مثل رنگ دود سیگار نیست . فکر کنم اگه تویش رو میتوانستم نگاه بکنم سبز بود شایدم آبی . نمی دونم . دلم میخواهد اینجا فقط بنویسم که همه را دوست دارم و زندگی واقعا رسم خوشایندی است.
سعی میکنم از همه اون چیزهایی که دارم لذت ببرم و برای همه اون چیزهایی که میخواهم بجنگم . من یک سرخپوست واقعی ام. خدایا ممنوم که مرا یک جنگجو آفریدی. خدایا هیچ وقت فدرت مبارزه را ازمن نگیر. بگذار ایستاده با مشت بمیرم ... .

خدایا خیلی دوست دارم. کمکم کن تو هم یک کم دوستم داشته باشی. ممنون.


خدایا من خوشبختم. ممنونم. اگه میشه کمک کن آدمهای بیشتری خوشبختیشون رو ببینند. ممنونم.

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ 5 شنبه 4 دی