یک مغازه کوچک اما در نوع خودش بزرگ بود . پر از مجسمه های مختلف و صورتک های آفریقایی. باید همین می بود ... توی یک خیابان فرعی، "خیابان موتزارت" ، درست در مرکز شهر قرار داشت . از پشت ویترین نگاه کردم، از آن پشت شیشه که نشد بفهمم، آیا درست آمده ام و مغازهه همینه و یا اینکه صاحبش واقعا همان خانم ایرانی است. در مغازه را باز کردم ، مثل در مغازه های ایرانی (البته اینجا هم هست) یک سوت بلبلی یا یک همچین چیزی از خودش در آورد. مشتری توی مغازه نبود. تا پای پیشخوان فروش رفتم . کسی آنجا نبود. نگاهی توی مغازه انداختم و سینه ایی صاف کردم. پشت پیشخوان یک اتاقک کوچکی بود، که با یک پرده از مغازه جدا می شد. لابد آن خانم الان توی آن اتاقکه بود. کمی به آن صورتک عجیب غریب سیاه محلی که درست جلوی پیشخوان بود، زل زدم. خبری نشد. دوباره سینه ام را صاف کردم که خانمه هر کار میکند، صدایم را بشنود و بیرون بیاید. یک نگاه سرسری از جاییکه ایستاده بودم به پشت پیشخوان که کاملا دیده میشد، انداختم. یک کیف زنانه مشکی شبیه آنها که همه خانمها در ایران هم دستشان میگیرند، روی چهار پایه ای به صورت باز افتاده بود. انگار کسی باعجله و سریع چیزی از آن در آورده و بعد همینطور آن را رها کرده و سراغ کارش رفته است.
ای بابا خانم کجایی؟ نکنه خانمه اصلا ایرانی نباشه، نکنه مغازه عوضی باشه؟! همینطور توی فکر و خیالاتم یک کتاب پشت پیشخوان یک کمی آشفته و در هم برهم تشخیص دادم. آشپزی رزا منتظمیپس اینجا حتما یک خانم ایرانی یافت می شد! با یک کم آرامش و اطمینان خاظر بیشتر توی مغازه چرخی زدم . درست آمده بودم، فقط نمی دانم خانمه توی آن اتاقکه حواسش کجا بود، که در نمی آمد.!
به ساعت نگاه کردم 10 دقیقه گذشته بود. دیگر داشت دیرم میشد. دلم را به دریا زدم و گفتم : هالو؟ کسی اینجا نیست. عذر میخواهم اگر کسی اینجاست، لطفا یک لحظه ... (همه اش به آلمانی البته...) 3-2 دقیقه گذشت . هیچ خبری نشد، سکوت مطلق... قکر کردم یک دفعه دیگر می آیم. همینطور که راهم را کج میکردم که برگردم، یک مرتبه یک عالمه فکر و خیال توی کله ام افتاد. نکنه خانمه حالش بد شده و آن پشت افتاده است . من بگذارم بروم ؟ شاید الان در حال مرگ باشه و فقط به کمک من نیاز داشته باشه ! شاید من درست در لحظه سرنوشت ساز رسیده ام و حالا باید به وظیفه ام عمل کنم ... وای نکنه مثل سریال های کارگاه کاستر، دیرک، ماتولا و ... به این مغازه حمله کرده اند و یک جنایتی اتفاق افتاده و مغازه را خالی کرده اند و خانمه مجروح آن پشت افتاده است. اگر من بروم و آن خانم طوریش بشود هرگز خودم را نمی بخشم ، هرگز .... بمانم و به پلیس زنگ بزنم؟ به اورژانس...؟ خدایا عجب غلطی کردم، که آمدم ! اگر برگردم و اتفاقی افتاده باشد، فکر می کنند که یک خانم مو مشکی شرقی این کار را کرده و باز همه چیز را دوباره گردن خارجی ها می اندازند... چی کار کنم !؟ همه این افکار در مغزم می کوبیدند و من آشفته در میان مغازه ایستاده بودم . 25 دقیقه از ورود من به مغازه میگذشت . سکوت مطلق و بی خبری حسابی کلافه ام کرده بود. در آستانه زنگ زدن به پلیس بودم (هر جند به نظرم خیلی احمقانه می آمد! ولی به نطرم تنها راهی بود که از همه مطمئن تر می آمد...)، که در مغازه باز شد و یک خانم نفس زنان وارد مغازه شد. یک خانم با موهای بور (رنگ مشکی از زیرش معلوم بود) چهره زیتونی رنگ و صورت گرد. بی شک شرقی بود. توی دستش یک بسته نان و شیرینی بود. تندی گفت: اه ... اه ... من رفته بودم همین نزدیکی این ها را بخرم . )اشاره به نان و شیرینی ها کرد.) چیزی نیاز داشتین؟ یک نفس راحت کشیدم . خنده ام گرفته بود. چه فکر ها و خیال ها که نکرده بودم، در حالیکه خانم صاحب مغازه در تمام این مدت ، در صف خرید شیرینی ایستاده بود. داشتم فکر میکردم: په! این خانم اما خیلی دلش گنده است، در مغازه اش را نیم ساعت همین طور باز گذاشته و رفته سر خیابان خرید.... اونهم این مغازه با این جنس ها که هر کدامشان - از روی اتیکت های قیمتشان - دست کم بالای 100 یورو قیمت داشتند. البته یک جورایی هم از این دل گندگی خوشم آمد. بگذریم بهش گفتم، که چرا آمده ام و خوشحال شد. خیلی کوتاه گپی زدیم و قرار شد، که هر وقت گذرم افتاد، یک سری بزنم. دیرم شده بود باید میرفتم دعوتش را به صرف قهوه رد کردم . همدیگر را بوسیدیم و من رفتم .
دلم اشتباه نکرده بود . یک غریبه آشنای دیگر پیدا کرده ام. حتی اگر از جلوی مغازه رد شوم و داخل نروم . میدانم که میتوانم سرم را بیندازم پایین و بگویم : سلام. دلم تنگ شده بود برای شنیدن صداتون. برای بوسیدنتون ... برای فارسی حرف زدنتون. می تونم بروم داخل مغازه بدون اینکه یک نگاه پرسشگر دنبال یک سوال باشد و گپی بزنم . حتی اگر شده برای 5 دقیقه!
(البته با این امید که سیمین جان، در مغازه شیرینی فروشی نباشد.)
بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ 5شنبه16بهمن