يبگانه ايي در سرزمين ژرمنها Weblog
بيگانه ای در سرزمين ژرمنها
Biganeh
خانه | ارسال نامه نظرات شما| معرفي سايت به يک دوست


خانم دکتر شوارتز (به زبان شیرین پارسی: خانم دکتر سیاه) و یک کم غیبت های زنانه

خانم دکتر شوارتز میخواست یک ساعتی توی اتاقم یک جلسه کوتاه داشه باشه موهاش رو کوتاه کرده بود و یک جورهایی بانمک تر از همیشه شده بود (خانم دکتر شوارتز از اون هاست که همیشه 7 قلم آرایش میکنه اتو کشیده می آد و سایزش هم 34 و اهل رژیم و این برنامه ها است . یادم می آد یک دفعه یک سفر تحقیقی رفته بودیم وسط بیابون های یک کشور دیگر و شب ها توی چادر می خوابیدیم و همه اش با خاک و خل و این حرفها سر و کار داشتیم حتی آب برای خوردن نبود چه برسه برای روشویی و این حرفها ... اونوقت صبح ساعت 10 خانم دکتر اتو کشیده و آرایش کرده از چادرش می آمد بیرون . ما خانوم های گروه اون موقع همینطور هاج و واج می موندیم . میگفتیم به به این خانم شوارتز هم چاه آب توی چادرش داره و ما نمی دونیم هم اینکه به جای اون کوله پشتی که ما دیدیم و همه هم داریم 5 تا چمدون یواشکی آورده یا اینکه کوله پشتیه جادویی هست و ته نداره و ما خبر نداریم !!! این هم بگم این جا برعکس ایران زیاد رسم نیست که خانم ها و دختر های جوان آرایش کنند و بیشتر مسن تر ها این کار را می کنند . به همین علت یکی که مخصوصا توی محیط های علمی و تحقیقی این جوری بپره خیلی توی چشم میخوره و یک جورهایی تابلوست . مگه مراسم خاصی در کار باشه که اون خوب حسابش جداست . ای بابا از کجا رسیدیم به کجا!) خلاصه خانم دکتر شوارتز با اون هیبت آمد و ازم خواهش کرد در اتاق ما جلسه برگزار کنه من هم که داشتم از در بیرون میرفتم حیفم آمد که بهش نگویم که چفدر بانمک شده! و موهای کوتاهترش چقدر بهش می آید. آقا و خانمی که شما باشین. کلی تعجب کرد و کلی خوشحال شد . البته من هم تعجب کردم که چرا انقدر سورپریز شد . می دونین این ژرمنهای عزیز به ندرت از هم در این جور موارد تعریف میکنند و هر کاری که بکنی انگار نه انگار ... عین بلانسبت یخ... . خوب مسلمه همه هم که اینطور نیستن . اما می تونم به جرات بگویم اکثرشان این طوریند. زمین بیایی هوا بری کسی اصلا متوجه نمی شه. هوم این هم از مزایایی ژرمنستان دیگه . عوضش خوبیش اینه اگه هر جور هم بیایی هیچ کی تعجب نمی کنه! بهشت آدم های شلخته مگه نه؟! (اوهوم عرض کنم این هم بستگی داره ها مثلا اگر کارتون یک جور باشه که یک سره پشت پیشخوان بانک باشین یا تریپ کارتون نمایشگاهی باشه عمرا اگه رییس روسا احازه بدن هپلی وار بگردین! البته ژرمنها کلا نسبت به ممالک جنوبی تر مثل فرانسه و ... زیاد مقید لباس نیستند توی آمار میخوندم فقط حدود شصت و خورده ایی درصد شان به لباس و ظاهر اهمیت میدهند.)

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ 5 شنبه 30بهمن

روز چهارم

هوم بالاخره سر و کله ام پیدا شد ! روزهای شلوغ پرکار و پر دردسری بود. بعدش حالم خراب شد . نه که فکر کنین تنم درد می کرد نه ... ولی یک جورایی حال و خوصله خبری نبود . نمی خواستم تو پرشانی چرت و پرت به خوردتان بدهم.حالا دارم یواش یواش بهتر می شوم. می دونین آدم بعضی وقتها یک توقعاتی از خودش داره این هوا....................! مثلا 20 ساعت در روز پیوسته -- شیک ترش را بخواهی non-stop -- کار کنی محصولش هم فقط در و گوهر باشه و هیچ اشتباهی هم توش نباشه توی اون 4 ساعت باقی مونده هم مثلا 3 تا کتاب 654 صفحه ایی علمی بخونی و فیش برداری بکنی 12 سال 5 ماه 6 روز بعدش هم از هر سه تا کتاب بدون این که یک واو جا بیافته توی یک سخنرانی یا کنفرانس معتبر علمی مثل بلبل سند بیاری. افسوس من خنگ تر از این حرفام. بعدش هم فهمیدم از من بر نمی آد 25 ساعت از 24 ساعت کار کنم غذا پشت میز کارم بخورم با همکار ها و دوست ها گپ نزنم وبلاگ نخونم کامنت نگذارم وبلاگ بهنگام نکنم و فقط مثبت خانوم و خوب باشم. (عجب خنگی بودم انقدر دیر فهمیدم!) هوم دیروز بالاخره گفتم هی خانوم بیگانه بیخیال ما شو! دوست داشتی خودت هری ما اینجوریها نیستیم . اصلا مهرم حلال جونم آزاد! چقدر میخوای خانوم جون تا دست از سرم برداری؟ فعلا رفته می دونم دوباره بر میگرده اما باز هم این نیمچه مرخصی را عشق است. دیروز سر کار بعد از یک گپ مختصر با ناتالی یک چیز جالب ازش شنیدم یک دوست که توی مونیخ روانکاو هست بهش گفته بود تا سه روز اگر حالت خراب بود (توی همون مایه ها که من بودم) مسئله ای نیست اما روز چهارم دیگه نه خطرناکه! ناتالی هم برام در ادامه اش تعریف کرد که هر وقت اینجوری می شه روز سوم به خودش میگه ببین امروز روز آخریه که هنوز حق داری خودتو به موش مردگی بزنی از فردا دیگه موش مردگی ممنوع!!! حالب اینجاست که میگفت روز چهارم خوب میشه! من هم به روز چهارم نرسیدم. دیروز در واقع روز خوبی بود شاید هم همین بود که یک کم خلقم باز کرد. خوب امروزهم ختما روز خوبی خواهد بود مگه نه؟

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ 4 شنبه 29بهمن

نیمچه توضیح

وای بهنگام کردن وبلاگم حسابی عقب افتاد... البته چیز عجیبی نیست! گاهی برای من پیش می آد . راستش این روزها خیلی گرفتار بودم (و هستم) که این هم چیز جدیدی نیست... میخواستم راجع به دیدارم با پانته آ حسابی بنویسم . از اونجا که همه اش دچار کمبود وقت بودم می گفتم الان نمی رسم درست حسابی بنویسم و حسابی حیف میشه . البته رفیقمون از حق نگذریم حسابی خجالتم داد و کلی از شرح وقایع را هم در کنارش نوشت. من کی باشم بتونم بزنم روی دست پانته آ خانم گل. راستش کلی خوشحالم که همدیگر را دیدیم. به شما هم توصیه میکنم حتما اگر دور و برتان بچه با معرفت وبلاگ نویس سراغ دارین زودی ترتیب دیدار را بدهید که درنگ موجب پشیمانی است! راستش از خستگی دارم بیهوش میشوم . وقت غذا پختن هم ندارم یعنی روده بزرگه دیگه دست به کار شده ... اگه عمری باقی بود براتون یک گزارش مفصل تر می نویسم .

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ 3 شنبه 21بهمن

غریبه آشنا ی همسایه3

بگذارین یک کم پز بدهم بهتون ... :)
امروز ساعت 16:20 یک غریبه آشنای دیگر را ملاقات میکنم! غریبه که نه فکر کنم خیلی آشناست. احتمالا برای شما هم ... امروز روزیه که برای اولین بار یک دوست دیجیتالی و مجازی را می بینم. به قول اینجایی ها bilnd date دارم!!! اگر گفتین کی ؟ بله همسایمون توی غربتستان پانته آ خانم گل! خلاصه براتون بگم کلی دلم تالاپ تولوپ میکنه و حسابی هیجان زده ام . از طرفی امروز روز خیلی پرمشغله و پیچیده ایی هست. بیشک روز خیلی خیلی طولانی ولی خیلی خوبی خواهد بود!
بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ جمعه17بهمن

غریبه آشنای همشهری 2

یک مغازه کوچک اما در نوع خودش بزرگ بود . پر از مجسمه های مختلف و صورتک های آفریقایی. باید همین می بود ... توی یک خیابان فرعی، "خیابان موتزارت" ، درست در مرکز شهر قرار داشت . از پشت ویترین نگاه کردم، از آن پشت شیشه که نشد بفهمم، آیا درست آمده ام و مغازهه همینه و یا اینکه صاحبش واقعا همان خانم ایرانی است. در مغازه را باز کردم ، مثل در مغازه های ایرانی (البته اینجا هم هست) یک سوت بلبلی یا یک همچین چیزی از خودش در آورد. مشتری توی مغازه نبود. تا پای پیشخوان فروش رفتم . کسی آنجا نبود. نگاهی توی مغازه انداختم و سینه ایی صاف کردم. پشت پیشخوان یک اتاقک کوچکی بود، که با یک پرده از مغازه جدا می شد. لابد آن خانم الان توی آن اتاقکه بود. کمی به آن صورتک عجیب غریب سیاه محلی که درست جلوی پیشخوان بود، زل زدم. خبری نشد. دوباره سینه ام را صاف کردم که خانمه هر کار میکند، صدایم را بشنود و بیرون بیاید. یک نگاه سرسری از جاییکه ایستاده بودم به پشت پیشخوان که کاملا دیده میشد، انداختم. یک کیف زنانه مشکی شبیه آنها که همه خانمها در ایران هم دستشان میگیرند، روی چهار پایه ای به صورت باز افتاده بود. انگار کسی باعجله و سریع چیزی از آن در آورده و بعد همینطور آن را رها کرده و سراغ کارش رفته است.

ای بابا خانم کجایی؟ نکنه خانمه اصلا ایرانی نباشه، نکنه مغازه عوضی باشه؟! همینطور توی فکر و خیالاتم یک کتاب پشت پیشخوان یک کمی آشفته و در هم برهم تشخیص دادم. آشپزی رزا منتظمیپس اینجا حتما یک خانم ایرانی یافت می شد! با یک کم آرامش و اطمینان خاظر بیشتر توی مغازه چرخی زدم . درست آمده بودم، فقط نمی دانم خانمه توی آن اتاقکه حواسش کجا بود، که در نمی آمد.!

به ساعت نگاه کردم 10 دقیقه گذشته بود. دیگر داشت دیرم میشد. دلم را به دریا زدم و گفتم : هالو؟ کسی اینجا نیست. عذر میخواهم اگر کسی اینجاست، لطفا یک لحظه ... (همه اش به آلمانی البته...) 3-2 دقیقه گذشت . هیچ خبری نشد، سکوت مطلق... قکر کردم یک دفعه دیگر می آیم. همینطور که راهم را کج میکردم که برگردم، یک مرتبه یک عالمه فکر و خیال توی کله ام افتاد. نکنه خانمه حالش بد شده و آن پشت افتاده است . من بگذارم بروم ؟ شاید الان در حال مرگ باشه و فقط به کمک من نیاز داشته باشه ! شاید من درست در لحظه سرنوشت ساز رسیده ام و حالا باید به وظیفه ام عمل کنم ... وای نکنه مثل سریال های کارگاه کاستر، دیرک، ماتولا و ... به این مغازه حمله کرده اند و یک جنایتی اتفاق افتاده و مغازه را خالی کرده اند و خانمه مجروح آن پشت افتاده است. اگر من بروم و آن خانم طوریش بشود هرگز خودم را نمی بخشم ، هرگز .... بمانم و به پلیس زنگ بزنم؟ به اورژانس...؟ خدایا عجب غلطی کردم، که آمدم ! اگر برگردم و اتفاقی افتاده باشد، فکر می کنند که یک خانم مو مشکی شرقی این کار را کرده و باز همه چیز را دوباره گردن خارجی ها می اندازند... چی کار کنم !؟ همه این افکار در مغزم می کوبیدند و من آشفته در میان مغازه ایستاده بودم . 25 دقیقه از ورود من به مغازه میگذشت . سکوت مطلق و بی خبری حسابی کلافه ام کرده بود. در آستانه زنگ زدن به پلیس بودم (هر جند به نظرم خیلی احمقانه می آمد! ولی به نطرم تنها راهی بود که از همه مطمئن تر می آمد...)، که در مغازه باز شد و یک خانم نفس زنان وارد مغازه شد. یک خانم با موهای بور (رنگ مشکی از زیرش معلوم بود) چهره زیتونی رنگ و صورت گرد. بی شک شرقی بود. توی دستش یک بسته نان و شیرینی بود. تندی گفت: اه ... اه ... من رفته بودم همین نزدیکی این ها را بخرم . )اشاره به نان و شیرینی ها کرد.) چیزی نیاز داشتین؟ یک نفس راحت کشیدم . خنده ام گرفته بود. چه فکر ها و خیال ها که نکرده بودم، در حالیکه خانم صاحب مغازه در تمام این مدت ، در صف خرید شیرینی ایستاده بود. داشتم فکر میکردم: په! این خانم اما خیلی دلش گنده است، در مغازه اش را نیم ساعت همین طور باز گذاشته و رفته سر خیابان خرید.... اونهم این مغازه با این جنس ها که هر کدامشان - از روی اتیکت های قیمتشان - دست کم بالای 100 یورو قیمت داشتند. البته یک جورایی هم از این دل گندگی خوشم آمد. بگذریم بهش گفتم، که چرا آمده ام و خوشحال شد. خیلی کوتاه گپی زدیم و قرار شد، که هر وقت گذرم افتاد، یک سری بزنم. دیرم شده بود باید میرفتم دعوتش را به صرف قهوه رد کردم . همدیگر را بوسیدیم و من رفتم .

دلم اشتباه نکرده بود . یک غریبه آشنای دیگر پیدا کرده ام. حتی اگر از جلوی مغازه رد شوم و داخل نروم . میدانم که میتوانم سرم را بیندازم پایین و بگویم : سلام. دلم تنگ شده بود برای شنیدن صداتون. برای بوسیدنتون ... برای فارسی حرف زدنتون. می تونم بروم داخل مغازه بدون اینکه یک نگاه پرسشگر دنبال یک سوال باشد و گپی بزنم . حتی اگر شده برای 5 دقیقه!

(البته با این امید که سیمین جان، در مغازه شیرینی فروشی نباشد.)
بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ 5شنبه16بهمن

غریبه آشنای همشهری 1

اون خانم آلمانی ، مسن که همیشه سر و کله اش توی مراسم ها و جشن های ما پیدا میشود. برای سومین بار برایم از همسایه ایرانی اش تعریف کرد. توی خیابان موتزارت یک مغازه دارد ، که در آن لوازم تزیینی آفریقایی می فروشد . باید خانم مهربونی باشد . حداقل خانم آلمانیه این را میگفت. میخواهم، امروز وقت ناهاری که باید یک سر بدو بدو به مرکز شهر بروم، بالاخره پیدایش کنم . به نظرتون اشکالی داره همینجوری سرم را بندازم و بروم توی مغازه و بگویم : سلام ! من اومدم یک غریبه آشنای دیگر را ملاقات کنم ، همین ! فکر میکنید سنگ روی یخ می شوم ؟ بیخیال... دل را می زنم به دریا! از حالا کنجکاوم بدونم چه جور آدمیه! آدم برای خودش چه خیال ها و تصویر ها که نمی سازه! اما دلم میگه پشیمان نمی شوم. :)
بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ 3شنبه14بهمن

شکل عشق

عشق به شکل یک آوازه یک پرنده است ...
عشق خواب یک آهوی رمنده است ...

من زائری تشنه زیر بارانم...

چقدر خوبه که آدم بتونه دوست داشته باشه و دوست داشته بشه ... قشنگ تر از این آیا چیزی هم هست؟ کاشکی همیشه مناسبتی وجود داشت که به هم بگوییم چقدر هم را دوست داریم و چقدر بودن در کنار هم قشنگه ... .
ممنونم از همه اونها که دوستم دارند و همه اونها که دوستشان دارم.
ممنونم
از اونی که ائن بالاست و با هدیه اش امسال هم مثل همیشه یک بار دیگه شادی را به دلم آورد.
از دسته گل قشنگ لاله های سرخ و زردی که صبح زود روز دهم همکارم روی میزم توی گلدان نشانده بود.
از بچه های گروه که محبتشان را با هدیه کتابی به من نشان دادند .
از آنته که با یک شیشه مربای موز/کیوی خانگی دست پخت خودش و یک شمع روشن برای فوت کردن مرا به یاد تولدهای بچگی انداخت.
از همه آنها که قشنگ ترین آرزوهایشان را آغوشهای پر از مهر شان را برایم فرستادند.
از همه آنها که صدای پرمهرشان شان از چهار گوشه دنیا همراه دلم شد.
همه تان را دوست دارم. ممنونم.

***

کاشکی دمجنبانکم هم پیشم بود.
گاهی واقعا فکر میکنم که من زائری تشنه زیر بارانم... و عشق به شکل یک آوازه یک پرنده است ...خواب یک آهوی رمنده است ...

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ شنبه11بهمن

هدیه

نه خیر انگار برف نمی آد! الان ساعت 1:26 بامداد روز سی ام ژانویه به عبارتی دهم بهمن است. البته من ساعت 16:00 (حدودا ) قراره به دنیا بیام شاید تا اون موقع برف اومد. البته کلی برف روی زمین نشسته که حتما تا اون موقع هم روی زمین میمونه ... باز هم 50 درصد تولد برفی برآورده شده مگه نه؟ ساعت 00:10 یک کادوی با نمک گرفتم همکارهام که همه با هم توی مهمونی عقب افتاده سال نو بودیم صبر کرده بودند که ساعت از 00:00 رد بشود و وارد روز سی ام بشویم. بعد من را با هدیه شان غافلگیر کنند. (آخر اینجا معتقدند اگر قبل از روز تولد کسی بهش تبریک بگی بدشانسی میاره...) یک کتاب داستان خیلی با مزه هدیه گرفتم که ماجرای آن درست در محل کارمان اتفاق افتاده است و شخصیت های کتاب را (آنهایی که عمرشان یا سابقه شان به اقامت من در اینجا قد میدهد) و مکان های آن را می شناسم. بامزه نیست؟ کتابه هم کم الکی نیست روزنامه زایت Zeit راجع بهش نصف صفحه نقد نوشته است و نویسنده اش تازگی ها اینجا معروف شده است. راستی یادم نره بنویسم که یک هدیه خیلی خوب هم از اونی که اون بالاست دیروز (یعنی روزی که توش بودیم) گرفتم . این یکی دلم را خیلی شاد کرد بیشتر از هر هدیه زمینی دیگر ... جالبه که حتی خودش نشونه داده بود که برای تولدمه. خدا جون می دونی که خیلی مخلصتم. ممنونم . خب خیلی خوابم می آد برم بخوابم . شما ها هم خوب بخوابید.

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ جمعه10بهمن

خستگی. درد. مهربانی..

داره برف میاد . اون هم چه جور! شنیدم قراره سه روز بباره (یعنی قراره هی بباره باز ول کنه! ) کاشکی میشد 5 روز بباره! آخه من عاشق تولد برفی هستم. شایدم دلش خواست و بارید! کی میدونه؟ تازه به خانه رسیدم. ساعت ده شبه ... حسته ام خیلی خسته! صبح هم اول وقت باید برم دندانپزشکی... اوی! چه زوری داره رفتن دکتر اون هم دندانپزشک... خدا را شکر چیزیم نیست ولی باید بروم. قبلش هم باید صبح خیلی زود بدو یک سر بروم سرکارم. یک کاری بگذارم روی میز جناب آقای رئیس. چند وقت پیش ها چغلی کرده بود که چرا خانم بیگانه خانم مثل قبلا ها شنبه یک شنبه ها سر کار نمی آیند ...؟ از بس که سر کارمون سرده ! تازه شوفاژ ها را هم آخر هفته ها می بندند. آدم یخ میکنه! اینم از آلمانی ها! کی میگه صرفه جویی را باید از اسکاتلندی ها یاد گرفت. سر کار ما آسانسور ها را هم از کار انداحته اند. برای خاطر صرفه جویی ... شوفاژ را هم روی درجه خیلی کم تنظیم کرده اند . گاهی مجبورم که دستکش دستم کنم برای اینکه انگشتانم نمی توانند خودکار را نگه دارند. به حشکی شانس ! ما که اومدیم ژرمنستان این ها ورشکسته شدند! می بینید تو را به خدا؟ بگذریم . نرفتن من اما در روزهای شنبه یک شنبه به سرکار حکمت دیگه ای دارد . در واقع من آنجا هستم آن هم از صبج تا 8 شب . ولی مشغول یک برنامه فوق برنامه هستیم که هیج ربطی به آقای رئیس و بخشمان ندارد. البته به زودی (2/3 هفته) تمام میشود و دوباره همان ریتم آهنگ قدیمی را میگیرم. تنوع هم البته بد نیست. ولی گاهی هم آدم برای خودش دردسر میخرد ها! بیخود نیست که از قدیم گفتند سری که درد میکند را دستمال نمی بندند! ما گوش نکردیم. سر همین کار فوق برنامه هه این آخر هفته ایی 4 بار از بالای صندلی با پهلو به پایین پرتاب شدم . ادیشب تمام بدنم درد میکرد و نمی تونستم به راست بخوابم. ببینم آخه کی گفته آدم باید انقدر همه چیز را جدی بگیره؟ اگه جدی نگرفته بودم الان از سمت راست لنگ نمی زدم! ولی فقط من نیستم که ... امروز بعد از کارم دم غروبی باز رفته بودیم سر همین پروژه جدید. اون همکارمون که مسووله سوزانه یک کمی سر به سر همه مون گذاشت که این غلطه اون خوب نیست و ... یکهو همکارم آنته که کنارم نشسته بود رویش را برگرداند. صورتش طرف من بود . من میدیدم که صورتش سرخ و سرخ تر میشد . توی دلم گفتم آنته نه . تو را به خدا نه ... ولی میدانستم که الان است که آن اتفاق که نباید میافتد. بقیه چون دورتر بودند متوجه نمی شدند . من به آرامی به آنته گفتم مهم نیست آنته تو کارتو خوب انجام می دهی . نمی بینی من چه قدر اشتباه کردم . تو کارت درست است. ناراحت نشو. ولی آنته به حرفم گوش نمی داد و اشکهایش همینطور روی گونه های گر گرفته اش پاییین سر میخوردند. بعد دیگر بغضش ترکید: <فقط ده روز وقت داریم و من همه اش اشتباه میکنم... .> بعد دیگه درست حسابی زد زیر گریه ... همه دیگر فهمیده بودند. سوزانه هم که غر غر کرده بود . بدو بدو پایین آمد و ما سعی کردیم . آنته را آرام کنیم. حالا که فکر میکنم میبینم دلم میخواست آنته را نوازش کرده بودم بغلش کرده بودم و می بوسیدمش . راستش یک کم خجالت کشیدم ... الان پشیمانم . امیدوارم حال آنته الان بهتر باشه . آنته الان 4 ماه حامله است و برای همین یک کم حساس تر شده.... . راستش دلم سوخت و از دست خودم و عکس العمل خودم هم حسابی عصبانیم. راستی چرا آدم همیشه بعد از حادثه به فکر میافته که کاشکی یک جور دیگه عمل کرده بودم؟

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ 2شنبه 6بهمن

كرگدن بودن

نمی دانم آیا این متن را خوانده اید. من آن را خوانده ام و باز خوانده ام و دوستش دارم. این متن ترجمه ایی است نقل از یک شماره قدیمی مجله موفقیت که برایتان در اینجا بازنویسی میکنم. شاید شما هم به اندازه من از خواندنش لذت ببرید.

کرگدن ها هم عاشق میشوند .

كرگدن گفت نه امكان ندارد ‚ كرگدن ها نمي توانند با كسي دوست بشوند.دم جنبانك گفت : اما پشت تو مي خارد. لاي چين هاي پوستت پر از حشره هاي يز است. يكي بايد پشت تو را بخاراند ‚ يكي بايد حشره هاي تو را بردارد. كرگدن گفت : اما من نمي توانم با كسي دوست بشوم. پوست من خيلي كلفت است. همه به من مي گويند پوست كلفت.دم جنبانك گفت : اما دوست عزيز ‚ دوست داشتن به قلب مربوط مي شود نه به پوست .كرگدن گفت : ولي من كه قلب ندارم ‚ من فقط پوست دارم.دم جنبانك گفت : اين كه امكان ندارد ‚ همه قلب دارند.كرگدن گفت : كو كجاست ‚ من كه قلب خودم را نمي بينم.دم جنبانك گفت : خوب ‚ چون از قلبت استفاده نمي كني ‚ قلبت را نمي بيني. ولي من مطمئنم كه زير اين پوست كلفت يك قلب نازك داري.كرگدن گفت : نه ‚ من قلب نازك ندارم ‚ من حتما يك قلب كلفت دارم. دم جنبانك گفت : نه ‚ تو حتما يك قلب نازك داري. چون به جاي اين كه دم جنبانك را بترساني ‚ به جاي اين كه لگدش كني ‚ به جاي اين كه دهن گشاد و گنده ات را بازكني و آن را بخوري ‚ داري با او حرف مي زني .كرگدن گفت خوب ‚ اين يعني چي ؟دم جنبانك گفت : وقتي كه يك كرگدن پوست كلفت ‚ يك قلب نازك دارد يعني چي ؟ يعني اين كه مي تواند دوست داشته باشد ‚ مي تواند عاشق بشود.كرگدن گفت : اينها كه مي گويي يعني چه ؟دم جنبانك گفت : يعني ... بگذار روي پوست كلفت قشنگت بنشينم ‚ بگذار ...كرگدن چيزي نگفت. يعني داشت دنبال يك جمله مناسب مي گشت. فكر كرد بهتر است همان اولين جمله اش را بگويد. اما دم جنبانك پشت كرگدن نشسته بود و داشت پشتش را مي خاراند. داشت حشره هاي ريز لاي چين هاي پوستش را برمي داشت.كرگدن احساس كرد چقدر خوشش مي آيد. اما نمي دانست از چي خوشش مي آيد.كرگدن گفت : اسم اين دوست داشتن است ؟ اسم اين كه من دلم مي خواهد تو روي پشت من بماني و مزاحم هاي كوچولوي پشتم را بخوري ؟دم جنبانك گفت : نه اسم اين نياز است ‚ من دارم به تو كمك مي كنم و تو از اينكه نيازت برطرف مي شود احساس خوبي داري. يعني احساس رضايت مي كني ‚ اما دوست داشتن از اين مهمتر است.كرگدن نفهميد كه دم جنبانك چه مي گويد.روزها گذشت ‚ روزها ‚ هفته ها و ماه ها و دم جنبانك هر روز مي آمد و پشت كرگدن مي نشست. هر روز پشتش را مي خاراند و هر روز حشره هاي كوچك مزاحم را از لاي پوست كلفتش بر مي داشت و كرگدن هر روز احساس خوبي داشت.يك روز كرگدن به دم جنبانك گفت : به نظر تو اين موضوع كه كرگدني از اين كه دم جنبانكي پشتش را مي خاراند و حشره هاي مزاحمش را مي خورد احساس خوبي دارد ‚ براي يك كرگدن كافي است ؟دم جنبانك گفت : نه ‚ كافي نيست.كرگدن گفت : درست است كافي نيست. چون من حس مي كنم چيزهاي ديگري هم دوست دارم. راستش من بيشتر دوست دارم تو را تماشا كنم.دم جنبانك چرخي زد و پرواز كرد ‚ چرخي زد و آواز خواند ‚ جلوي چشم هاي كرگدن.كرگدن تماشا كرد و تماشا كرد و تماشا كرد. اما سير نشد.كرگدن مي خواست همين طور تماشا كند. كرگدن با خودش فكر كرد : اين صحنه قشنگ ترين صحنه دنياست و اين دم جنبانك قشنگ ترين دم جنبانك دنيا و او خوشبخت ترين كرگدن روي زمين. وقتي كه كرگدن به اينجا رسيد احساس كرد كه يك چيز نازك از چشمش افتاد.كرگدن ترسيد و گفت : دم جنبانك ‚ دم جنبانك عزيزم ‚ من قلبم را ديدم ‚ همان قلب نازكم را كه مي گفتي ‚ اما قلبم از چشمم افتاد حالا چكار كنم ؟دم جنبانك برگشت و اشك هاي كرگدن را ديد. آمد و روي سر او نشست و گفت : غصه نخور دوست عزيز ‚ تو يك عالم از اين قلبهاي نازك داري. كرگدن گفت : راستي اينكه كرگدني دوست دارد دم جنبانكي را تماشا كند و وقتي تماشايش مي كند ‚ قلبش از چشمش مي افتد يعني چه ؟دم جنبانك چرخي زد و گفت : يعني اين كه كرگدنها هم عاشق مي شوند. كرگدن گفت : عاشق يعني چه ؟دم جنبانك گفت : يعني كسي كه قلبش از چشمهايش مي چكد.كرگدن باز هم منظور دم جنبانك را نفهميد ‚ اما دوست داشت دم جنبانك باز حرف بزند. باز پرواز كند و او با زهم تماشايش كند و باز قلبش از چشمهايش بيفتد.كرگدن فكر كرد اگر قلبش همين طور از چشم هايش بريزد ‚ يك روز حتما قلبش تمام مي شود.آن وقت لبخند زد و با خودش گفت : من كه اصلا قلب نداشتم. حالا كه دم جنبانك به من قلب داد ‚ چه عيبي دارد ‚ بگذار تمام قلبم براي او بريزد.

*************************************************************************

خدایا همیشه فکر میکنم که من هم یک کرگدنم . یک کرگدن که دور از دم جنبانكشه .... خدایا دم جنبانک ها و کرگدن ها باید کنار هم باشند. چرا از هم جداشون میکنی؟

بیگانه اي در سرزمين ژرمنهاÂ ارسال در تاريخ 5شنبه 3بهمن

کابوس

نمی دانم چرا چند شب است، که هی خوابهای عجیب غریب می بینم! یک جورایی میشه اسمشون را کابوس گذاشت، مدتها بود که رویاهایم در خاطرم نمی ماندند. اما این چند شبه …! پریشب مثلا... خواب دیدم که با چند تا از آشنایان توی یک شهر غریب یک جایی توی ایران هستم. نمی دانم چه اتفاقی افتاده بود، ولی باز یک فاجعه رخ داده بود و کلی نیرو های امداد توی شهر ریخته بودند. البته فاجعه دقیقا توی آن شهر پیش نیامده بود. شاید 15 کیلومتری یا 30 کیلومتری آنجا، مرکز فاجعه بود. یک رودخانه یا شاید هم آبی که در اثر سیل می آمد، از کنار اتاقکی که ما یا 20-30 نفر دیگر در آن اسکان یافته بودیم، می گذشت و فکر میکنید، چه چیزهایی توی آب به طرف پایین دست میرفتند؟ بله، جسد ... ! صدها جسد روی آب شناور بودند و به طرف پایین دست رود در حال حرکت بودند. احساس اولیه ام وحشت ، اندوه و غم عمیقی بود. یعنی این همه انسان جان خود را در بالا دست از دست داده اند؟ مسخره اینجا بود، که همه جسدها کفن شده بودند و یک جوری عجیب به نظر می آمدند، یک امدادگر در حالیکه شتابان رد میشد، گفت که اینها قربانیان حادثه نیستند، بلکه آب به قبرستان شهر نفوذ کرده و یک جوری نمیدونم چه جوری مرده های شهر را که دفن شده بودند، شسته بود و به پایین دست می آورد. وای خیلی خواب وحشتناکی بود، توی عمرم انقدر جسد شناور در آب ندیده بودم ... (حالا انگار جقدر جسد غیر شناور دیده ام ...) شاید این رویا تاثیر زلزله و کابوس مرگ بود، که من این طور آن را در قالب یک کابوس دیدم! اما خواب دیشبم انقدر وحشتناک نبود، توی یک سوپر مارکت عظیم تقریبا گم شده بودم. به قسمت شکلات ها رسیدم. مثل بستنی ها که هر مدل یک اسم دارد، شکلات ها که توی یک پلاستک شفاف بودند و اکثرا حالت صورتک یا مجسمه ایی داشتند، یک اسم داشتند و به قفسه ها آویزان بودند. ناگهان جلوی یک صورتک کوچولو شبیه لبخند های توی چت یاهو یا هات میل، که یک دماغ خیلی گنده ایی داشت، متوقف شدم. اسم مدل نوشته بود: بیگانه ژرمنی ! من با درماندگی ایستاده بودم و هی تکرار میکردم، بیگانه ژرمنی من هستم. شما نمی توانید من را اینطوری اینجا آویزان کنید . البته هیچ کس توی سوپر مارکت نبود، که به من جواب بدهد . و من همینطور درمانده به شکلات و صورتک احمقانه بیریخت نگاه میکردم و فکر میکردم اینها نمی توانند، حق ندارند این کار را بکنند ... به هر حال فعلا که خوشبختانه از این کابوس ها نجات پیدا کردم. یک وقت فکر نکنید شام زیاد خورده بودم! فکر میکنم فکر و خیالات یک کم من را به هم ریخته است.

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها ارسال در تاريخ 4شنبه 2بهمن