بيگانه ای در سرزمين ژرمنها
Biganeh
خانه | ارسال نامه نظرات شما| معرفي سايت به يک دوست


کیه کیه ؟

آخ ... چشمانم را به زحمت باز کردم . چه خبره؟ ساعت چنده؟ 4:30 صبح؟ وای خدا چه خبر شده؟ کی پشت پنجره من است؟ کیه که پایین پشت، در این همه سر و صدا را ه انداخته؟ این قرطی بازی ها چیه ؟ از ما دیگه گذشته که محبوبمان پشت پنجره بیاد، سوت بزنه، یا بخواد با یک تکه سنگ به پشت پنحره دعوت کنه ! اگه کارم داشته باشه، یک نامه برقی میده یا توی یاهو یک پیام میگذاره، یا فوق فوقش یک اس ام اس میزنه . اگر هم که پشت در باشه لابد زنگ میزنه، یا حتما کلید داره، بالا میاد دیگه ... این رمانتیک بازی ها دیگه 4:30 صبح چی چیه؟ بابا! سوت نزن . آبرومون را بردی ! اومدم ژرمنستان، ایتالیا که نیستم، که بیایی زیر پنجره ام، سوت و گیتار بزنی! بلند میشوم پنجره را باز میکنم. چه خبره بابا، آمدم . چشمان خواب آلودم را میمالم و توی روشنی سپیده دم به بیرون خیره میشوم . لبخندی می زنم، بعد دیگر نمی توام و قاه قاه میخندم!!! یک پرنده فسقلی، روی زمین، جلوی پایم نشسته است و چهچه میزند. با دیدن من، زودی ساکت میشود. انگار خودش فهمیده است، که کار زیاد خوبی نکرده، 4 صبخ ملت را، زا به راه نموده، جلدی پشت سطل بازیافتم (زباله های قابل بازیافت که ما در آلمان در کیسه های زرد رنگ جمع میکنیم و حداگانه تحویل میدهیم.) پنهان میشود. فسقلی!!! با این هیکلش چنان سروصدایی راه انداخت فکر کردم دم جنبانک خودمه ... (هر چند احتمالش یک در میلیون بود . اما آدم خیال که میتونه بکنه؟!)

امروز صبح که دوباره 4:30 صبح عاشق دل خسته پشت پنجره ام چهچه میزد دیگه پشت پنجره نرفتم. خودمونیم ها خوش به حال دوست دخترش (یا همسرش یا معشوقه اش چه میدونم وا... هر چی به زبون و رسم پرنده ها معموله ....) کاشکی یکی هم می آمد پشت پنجره می سوت میزد .
قول میدم سطل آب و یا گلدون پایین نیاد ! بگذریم امروز که برای دومین بار 4:30 صبح با صدای سوت بلند شدم . فهمیدم که بالاخره ،بالاخره بهار اومد.


بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تاريخ 5 شنبه28 اسفند

گوجه فرنگی / ورجه ورجه

"دیگه دارم گوجه فرنگی می بینم" یا یه جور دیگه بگم: "گوجه فرنگی توی چشمامه!" نه بابا خل نشدم . این یک ضرب المثل آلمانیه، یعنی این که از بس که به کاغذ و کتاب (مدرنش را بخواهید به شیشه مونیتور) زل زدم، چشمام مثلا دیگه آلبالو گیلاس میچینند و همه چی رو دو تا میبینم . حالا چرا این ضرب المثل را اول حرفام نوشتم؟ هوووو ، خب این برمیگرده به آقای رییس ما، که هر وقت که این جمله را میگوید (معمولا هم با یک حالت شاکی و درمانده و پس از یک عالم کار انجام شده)، چند دقیقه بعدش و از یک فاصله مکانی دو سه تا در آن ور تر، صدای به هم خردن یک دسته کلید را میشنوید و بعد هم صدای قفل شدن در را .... 5 دقیقه بعدش (میتوانید تا 300 هم بشمارید همان اثر 5 دقیقه را دارد.) اگر از پنجره اتاق به بیرون نگاه کنید، یک ماشین کورسی نقره ایی را میبیند که با سرعت دور میشود . بعله با گوجه فرنگی در چشم نمی شود، کار کرد. امروز از همان روزهای گوجه فرنگی ای بود و آقای رییس زود رفت . نمی دام چرا امروز من هم روز گوجه فرنگی ای داشتم و همه چی را از پشت یک لایه مه میدیدم. ولی خب از آنجا که باید کارم را تمام میکردم مثل آقای رییسمون سوار ماشین کورسی نقره ایی رنگ نشدم گاز بدم برم خونه یا نمی دونم یک جای خوش آب و هوا ... بلکه مثل یک دختر خوب ادامه دادم و تا دیر وقت کار کردم و یک قسمت مهم کارم را به اتمام رساندم . وقتی قبل از رفتن گزارش ها و مطالب را روی میز آقای رییس میگذاشتم که به خانه بروم کلی سرحال و شنگول بودم . وسایلم را جمع و جور کردم و به طرف ایستگاه راه افتادم. انقدر سر حال بودم (برای خودم هم این همه سرحالی عجیب بود!!!) که میخواستم شلنگ تخته اندازان از در بروم بیرون دیگه حودم را به هر زحمتی بود مهار کردم و گفتم قباحت داره دختر از این هیبتت خجالت بکش! والا کم مونده بود وسط خیابان چند تا قر بدم!!! هر چند حالا که فقط خودم و خودتون هستین اعتراف میکنم که از تاریکی مطلق سو استفاده کرده و چند تا قر ریز هم - جای شما خالی - دادم. (لپام یک کم قرمز شد.) بعد در حالیکه کیسه حاوی زونکن نوشته هایم را (آورده ام خانه آخر شب قبل از خواب یک نگاهی بیندازم ) همین طور توی هوا مثل یک دختر بچه دبستانی تاب میدادم، تا ایستگاه رفتم . باز به خودم نهیب زدم : ای بابا چته دحتر تو؟ چرا انقدر ورجه ورجه میکنی؟! خلاصه همینطوری که داشتم به طرف خانه میرفتم ، یک مرتبه یادم افتاد، که امشب چهارشنبه سوریه و آن قسمت خون کمی تا قسمتی باستانی- پارسی من بدون اینکه من در این سرزمین بی چهارشنبه سوری آگاه باشم جوش آورده بود و مرا به سوی پرش از شعله های آتش سوق میداد. ای بابا ای خون سرخ پارسی حالا من آتیش از کجا گیر بیارم، واسه دل شما از روش بپرم. توی خونه من یک کبریت هم پیدا نمی شه ... (گازم برقیه). دیدی چی شد فالگوش هم امشب وای نییسادم. ببینم به نظرتون اگه آلمانی هم حذف بزنن باز حسابه یا نه؟ آخ تا ژرمنها نخوابیدن برم توی بالکن یک کم فالگوش وایسم شاید حداقل این خون پارسی دلش خوش بشه که یک کم آیین چهارشنبه سوری را به جا آوردم . فعلا با اجازه ...!

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تاريخ 3 شنبه26 اسفند

ماجرای یک انتقاد 2

وای خدا عجب برفی!!! کلی ذوق مرگ شدم ! هر جند بهتر بود اون موقع می آمد که وقتش نه حالا که بوی بهار می آد ... بگذریم باقی ماجرا ....

روز بعد صبح اصلا توان، حوصله و حالش را نداشتم . که بلند شوم و سر کار بروم. دم ظهر دیگر دیدم نمی شود که باید رفت. هر چقدر هم این دست، اون دست کنید. راه رفتنی را باید رفت . آقای رییس نبود. همکار های نزدیک ترم که تقریبا توی یک بخش هستیم و روزی ده بار با هم سر و کار داریم . هنوز از صرف نهار برنگشته بودند. من کارم را شروع کردم و سعی کردم فقط به کارم فکر کنم . وقتی همکار هایم آمدند، زودی متوجه شدند، که یک اتفاقی افتاده ... چیزی از ماجرا نگفتم . فقط خیلی مختصر از کلاوس که به نوعی در تمام مکالمات راجع به آقای اشنایدر به طور فعال حضور داشت، پرسیدم که آیا رییس خدمت او هم رسیده یا نه . ظاهرا آقای رییس فقط با من صجبت کرده بود. کلاوس هم خیلی عصبانی شده بود و میگفت این جور حرفها هر چی هم باشند، حرفهایی هستند که صرفا محض تبادل نظر زده رد و بدل می شوند و هیچ کس نباید حرفهایی دیگران را اینطور وارونه برای یکی مثل رییس تعریف کند. خلاصه، توی این هیر و ویری آلکس هم سر و کله اش پیدا شد و از طرفی چون مطمئن هم نبود، آیا پشت سر او هم حرفی زده شده یا نه کلی عصبانی بود. در کل به این نتیجه رسیدیم که به زودی معلوم میشود آیا ناتالی این کار را کرده یا خیر و دیگر این که، در هر حال این عمل اسمش خیانته و غیر قابل بخششه (اوه ، اوه ، منکه از عکس العمل شان یک کم ترسیدم . بابا درست، که من دلم شکست، و خیلی از ناتالی دلخور بودم. ولی دیگه به فکر خیانت و این حرفها نبودم. یا مثل کلاوس ، همون آقای سنگین رنگین همکارم که از همه ما در این جمع مسن تره (به استثنا آقای رییس) ، دیگه به فکر این نیودم که بگم : ناتالی دیگه مرد ! (ای بابا، هنوز که معلوم نیست کار خودش باشه. یک درصد امکانش هست که یکی دیگه ...) بعله از دید کلاوس ناتالی در این زمینه دیگه مرد. آلکس هم میگفت دیگه هیچ حرفی نخواهد زد مبادا که سر از سفره آقای رییس در بیاورد و قبلا هم این اتفاق بارها افتاد و غیر قابل تحمل است. (من نمی دانستم در آلمان قدیم اولین کسانی را که اعدام میکردند خیانتکاران بودند!!! ولی به برکت این ماجرا، چند تا ماجرای این گونه هم برایم تعریف کردند . خلاصه یادتون باشه اکه گذرتون به دیار این ژرمن ها افتاد هر کار خواستین بکنین ولی پشت هم اندازی و خیرچینی و خیانت نه . خیلی خطر داره، از من گفت بود حالا خود دانید!) البته این حرفها باعث نشد که روز چرندی که شروع کردم بهتر بشه و حالم کماکان بد بود . نمی دانم آیا کسی چیزی به ناتالی گفته بود یا اینکه خودش بعد از رفتن آنطور بیخبر من و بعد غیبت نیم روزه ام ، حس کرده بود . به هر حال با حالتی بسیار عصبی وارد اتاق شد و گفت باید با من صحبت کند. در اتاق های بغلی را بست که کسی صدایمان را نشوند. من که دلخور بودم، فکر میکنم، خیلی ظاهر آرام و دوستانه ایی نداشتم و نمی توانستم مثل همیشه از دیدنش خوشجال شوم . جلو آمد و گفت که معذرت می خواهد کاری که انجام داده قصد بدی نداشته ولی به نتیجه بدی ختم شده و با آقای رییس صحبت میکند و متاسف است که کار دیگری نمی تواند بکند و رفت . (من فورا او را بخشیدم و به او هم گفتم هرجند که کل ماجرا مرا خیلی تکان داد .) 3 روز بعد ناتالی به سر کار نیامد، به عنوان مریضی برایش مرخصی رد شد و بعدا گفت که یکی از عصب هایش گرفته و فادر به حرکت نبوده است. همکاران هنوز از دست او دلخورند . سومین روز بعد از ماجرا رییس را دیدم. تاکید کرد که فردا آقای اشنایدر میاید و من درجلسه فردا بهتر است که موارد مورد دار را به آقای اشنایدر تذکر بدهم . یک شب طولانی هم با مطالعه مجدد 3 جلد تحقیق سپری شد. من چند مورد خیلی اساسی و مسئله دار پیدا کردم . در جلسه فردا آنها را مطرح کردم (هر چند ترجیح می دادم که فرار کنم و اصلا راجع به آقای اشنایدر و تحقیقش هیچی نشنوم، دلم، یک جای ته دلم میسوخت، وفتی حتی به این پروژه کذایی فکر می کردم ...). آقای اشنایدر تشکر کرد، که وقت گذاشته ام، تا این نکات را پیدا کنم و قرار شد، که این اصلاحات را انجام بدهد. برخورد من و آقای رییس کماکان یک جوری است . بعد از یک هفته دیگر کسی به ماحرا اشاره نمی کند . ناتالی از اتاقش به ندرت بیرون می آید. من گاهی به خودم می گویم کاشکی زندگی یک دگمه Delete گنده داشت و ما میتوانستیم آرشیو بعضی لحظه ها را پاک میکردیم . حتی از توی سطل آشغال ذهنمان ... افسوس که نمی شود، اگر میشد اما من این یک هفته را Delete میکردم . زندگی اما، تفریبا مثل قبل، ادامه دارد . من خوبم . برف می آید و من عاشق برفم و عاشق همه آسمانهای آبی حتی وقتی تیرگی ابرهای خاکستری روی آن می نشیند. نبینم غمگین و مانده باشید. زندگی اما ادامه دارد این ماجرا اما نه.

(پایان)
بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تاريخ 3 شنبه 20 اسفند

ماجرای یک انتقاد 1

یک اتفاقی این 3-4 روز در محل کارم افتاد، که به من نشان داد: در بعضی چیزها عکس العمل های آدم های مختلف از سرزمین های مختلف میتواند متفاوت باشد، ولی بعضی ارزشها، مثل رفاقت صداقت و بعضی ارزشها مثل دروغ ریا و خیانت یکی هستند . فرق نمیکند، شرقی و مسلمان باشی یا مسیحی و اروپایی یا اصلا بیدین و بیوطن .....

اما ماجرای پر از حرف و حدیث این چند روزه ما ...

چند روز پیش یک سخنرانی مهمی در محل کارمان برگزار میشد و قرار بود که نتیجه یک تحقیق تازه مطرح شود . خب طبعا همه ما مشتاق بودیم، که نتیجه و دستاوردهای پژوهش مربوطه را بدانیم. مخصوصا که چند تا آدم کله گنده و چند نفر هم از کشور های مختلف می آمدند (از مراسم هم یکی از شبکه های تلویزیونی آلمان – بدون اینکه ما به آنها خبر داده باشیم – گزارش تهیه کرد) که همه اینها نشان از اهمیت پروژه داشت. خب با همکاران در جلسه شرکت کردیم. آقای اشنایدر، سخنران و محقق عزیز، متاسفانه سخنرانی خود را ابتدایی و ناقص برگزار کرد و علیرغم سن زیادی که داشت، در تنظیم متن سخنرانی و مهمتر از آن، معرفی تحقیق مربوطه، غیر حرفه ایی عمل کرده بود، طوری که فقط از حواشی کار و شخص آقای اشنایدر (صد البته اهمیتی که ایشان داشتند...) سخن به میان رفت و خود طرح، به نحو مضحکی، سطحی و پر از تناقض معرفی شد. خلاصه با یک کم اوقات تلخی و سرخوردگی ناشی از این جلسه، من و آلکس و یکی دیگر از همکاران جلسه را ترک کردیم و بدون اینکه در مراسم اختتام شرکت کنیم، به ناهار خوری رفتیم. تا بعد از ناهار، کماکان راجع به پروژه و مشکلاتش صحبت می کردیم و اینکه به نظرمان بعضی چیزها چقدر غیر واقعی و غیر علمی می آمد . این گذشت ... ناتالی که مانده بود و در مراسم تا به انتها شرکت کرده بود به آقای رییس گفته بود، که ما چندان از نتیجه پژوهش راضی نبودیم و یک سری تناقض در آن دیده بودیم . آقای رییس هم که طبعا مثل هر محقق اهل فن و درست حسابی آلمانی، به هیج وجه مایل نبود، که طرح مطرح شده - که به نوعی به ما هم مربوط بود- نقص داشته باشد . دم غروب به اتاق من و آلکس آمد و یک کمی غرغر کرد، که بعله این آقای محقق یک کمی کارش ایراد داشت و من شنیدم که شما هم نکات متناقضی در آن پیدا کردید . اگر ممکنه تحقیق را با نظر انتقادی بخوانید و ایرادات را به من منتقل کنید . خلاصه با توجه به اینکه کار از همه بیشتر به زمینه تحقیق من ربط داشت سه جلد کت و کلفت تحقیق روی میز من جای گرفت و رییس هم رفت.

کارم در آمد ... کم کار داشتم، حالا باید این ها را هم میخواندم . از همه مهمتر هم این بود، که چطور مسایل مشکلات را مطرح کنم ، که نه به آقای رییس و نه به آقای اشنایدر بر بخورد، تازه قابل دفاع هم باشد. بالاخره پروژهه کلی کبکبه و دبدبه داشت .....

اوه، خدا یک عقلی به ما بده، تا این زبونه را نگه داریم، انقدر توی هچل نیافتیم . این هم گذشت ... آخر هفته (یعنی شنبه و یک شنبه) سر کار بودم و وقت گرامی به این گذشت ، که سه جلد تحقیق را بخوانم.

حکایت سخنرانی و مشکلات پروژه مربوطه یک مرتبه دیگر به هنگام یک نهار دیگر مطرح شد . تقریبا همه همکاران (البته به استثنا آقای رییس طبعا ...) حضور داشتند و خلاصه همینطور که بحث علمی می کردیم، کمی هم به شوخی به کل ماجرا خندیدیم و به مزاح گفتیم این آقای اشنایدر هم کل موضوع را از خودش اختراع کرده و همه اش خالی بندیه و خوب همه ما را سر کار گذاشته است. ناتالی یک کم ناراحت شد (خود ناتالی مشغول یک پروژه است که خیلی شبیه تحقیق آقای اشنایدر هست . بعدا همه نظرشان این بود که ناتالی انتقادها را به خودش گرفت).

غروب همان روز همه رفته بودند و من هنوز کار میکردم . فقط ناتالی و آقای رییس توی اتاق خودشان بودند. یک مرتبه آقای رییس از اتاق ناتالی در آمد، چون هیچ کس دیگری نبود ، یک راست به سراغ من آمد. صورتش حسابی سرخ شده بود. حالا خودتون تجسم کنین: یک آلمانی عظیم الجثه (آقای رییس چاق نیس ولی غول پیکره) ، با موهای یک دست خاکستری که یک هم آشفته شده و یک نگاه سرد یخی (چشمهای آبی که تا ته ته شون از 3 متری هم می بینین) مثل رعد پرسروصدا توی اتاق اومد و گفت که شنیده ما در مورد پروژه آقای اشنایدر به طور مرتب به صورت کوتاه نظرانه اظهار نطر کردیم و کل طرح را یک حقه بازی بزرگ (بله؟!!!! ؟) توصیف کردیم و و و ...

من همینطور خشکم زده بود و به لحن حشن و غیر دوستانه اش گوش میدادم ( حدس میزدم، همه اینها محصول حرفهای ناتالی باشد، هرچند دانستن آن، در آن لحظه کمکی به من نمی کرد.) به هر حال دیدم، که نه خیر این طوری نمی شود و باید از خودمان دفاع کنم . خلاصه سعی کردم، با خونسردی دلایل بحث هایمان و دلایل انتقاداتمان را برایش توضیح بدهم و گفتم مباحثتمان صرفا علمی بوده و جنبه مبادله علمی نظرات داشته است و قصد و غرضی در کار نبوده و غیره ... یک کمی نگاه نگاهم کرد و بعد از یکی دو بار تلاش که انتقادها را جواب بدهد، لبخند سردی زد (فکر کنم زوری بود...!) و گفت: هوم، بسیار خوب . بهتره خود آقای اشنایدر را بفرستم، با خود ایشان مسایل و مشکلات را روشن کنید. منهم گفتم که بهتر است این کار را حتما بکند به هرحال ملاقات اشنایدر برایم جالب خواهد بود ( در این مورد کاملا نظرم از جالب اونی نبود، که احتمالا اون نظرش بود ...). به هز حال بعد از این جر و بحث که آخرش به نظر دوستانه تمام شد. اعصابم حسابی خورد بود. خیلی موقع جر و بحث خودم را کنترل کردم، ولی وقتیکه آقای رییس در اتاق را پشت سرش بست دیدم ، که دیگر نمی توانم . نه دیکر نمی توانستم حتی برای یک دقیقه بیشتر بمانم . از دست ناتالی یا هر کس دیگری (هنوز هم به خودم اجازه نمی دادم که بگویم حتما ناتالی بوده است) که قضایا را آنطور برعکس برای آقای رییس تعریف کرده است، عصبانی بودم . آنهم برای آقای رییسی که انقدر هم آتشی است و همه چیز را به خودخودش میگیرد و خودش هم 100 تا چیز بدتر فکر میکند و میگذارد رویش ... فکر کنم دستهایم از عصبانیت و ناراحتی میلرزید . بدون اینکه گزارشی که معمولا هر روز به آقای رییس تحویل میدادم، تمام کنم، وسایلم را جمع کردم . کیفم را بستم . پالتویم را برداشتم ، در اتاقم را پشت سرم بستم و رفتم...

(ادامه دارد)

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تاريخ 5 شنبه 15 اسفند

دل خوش

وارد شدم تا قاشق چنگال و سینی را غذا را بردارم . صدای بلند موزیک شادی باعث شد سرم را بلند کنم و به اظرافم یک نگاه حسابی بیندازم. عجب! همینطور بادکنک و نوارهای رنگی پشت پیشخوان تخویل غذا آویزان بود. اوه! یک موش گنده پشت قسمت ظرف های سالاد به من زل زده بود و به من لبخند میزد . هان؟! چه خبره امروز؟ ظرف سالادم را آرام توی سینی سبز رنگ غذا گذاشتم . یک پینه دوز بانمک همینطور که یک چشمک بهم حواله کرد بشقاب غذا را جلو هل داد. با حیرت ظرف غذا را برداشتم . از پشت قسمت ظرفشویی یک پری مشکی پوش با یک کلاه قرمز بامزه چرخ سینی های شسته شده را جلو هل میداد. باورم نمی شد اینها همه شان حانم های قسمت آشپزخانه بودند که در آشپزخانه در حال قر دادن و خندیدن کار می کردند. یک دلقک از پشت قسمت دستمال ها کله اش را بیرون آورد و من از ترس 1 متر عقب پریدم! آها امروز کارنوال است! بله به مناسبت ایام مبارک کارنوال (باور کنین مبارکه! یک جورهای ریشه های مذهبی و در عین حال قبل از اون ریشه های خرافی داره ... ) قسمت آشپزخانه تصمیم گرفته بود که همه ما میهمانان غذا خوری را متعجب کند! من یکی که حسابی متعجب شدم . باور کنین خیلی بامزه است که یک پینه دوز که تمام صوزتش را راه راه قرمز کرده برایتان سیب زمینی سرخ جا کنه و در عین حال قر هم بده... یا یک جادوگر با کلاه سیاه و آن هیبتش گاری ظرف های کثیف را هل بده! همه این رفقای عزیز در حالت معمولی خیلی سنگین رنگین و جدی کار می کنند (یک آلمانی جدی را مجسم کنید. آره منطورم همونجوریه!). البته فکر کنم به همه کار کنان آشپزخانه هم اون روز بیشتر ازما ها میهمانان عزیز خوش گذشت. تا باشه از این دیدنی ها مگه نه؟!

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تاريخ 1 شنبه 10 اسفند

هیچی همینجوری قاطی پاطی

هوم امروز عجب روزی بود ! یک عالمه کار تموم کردم. هوا هم هی آفتاب شد آسمان خاکستری شد برف آمد و باز آفتاب شد. الان هم خواب آلود پشت مونیتور نشسته ام و قصد دارم که به هنگام بنمایم.

راستش فکر میکردم فقط خودم خلم و گاهی با خودم حرف میزنم. امروز راه برگشتنی یک آدم خیلی متشخص شبیه پرفسورها دیدم. پالتوی شبیه کاراگاه دیرک تنش بود و یک کیف چرمی خوشگل قهوه ایی هم دستش گرفته بود اصلاح کرده و مرتب هم سر جای خودش نشسته بود. به هر حال همه جوره شبیه آدم های نرمال و طبیعی بود. اولش خیلی معمولی و طبیعی نشسته بود. بعد یک مرتبه شروع کرد به سخنرانی کردن و دست هایش را تکان و توضیح می داد . بعد لحن صدایش خیلی بلند شد و من دیگه بعدش را نفهمیدم چون به مقصد رسیده بودیم و من پیاده شدم. فکر کنم واقعا پرفسور بود ها!!! یک کمی یاد فیلم ذهن زیبا و جان نش (راسل کرو) افتادم . ووووووی خدا یعنی اگه ما هم تو قسمت کنی و پرفسور بشویم همین جوری خل میشویم . (حالا خوبه من ریاضیدان نیستم والا حتما ... بگذریم.) آخ چقدر سرده و من چقدر خوابم می آد . خب شمام خوب بخوابین . فکر پرفسور شدن را هم از سرتون بیرون کنین که خطر دارد. این هم از نصیحت امشب در راستای تقاضای خوانندگان عزیزی که خواسته بودند مطلب حتما پیام احلاقی داشته باشد.

پیوست : مدتها فکر میکردم به خواهر عزیزم سیندرلا رفته ام (چیه مگه ؟ مگه همه ما خواهر برادر نیستیم؟؟). بعله فکر میکردم به خواهر عزیزم سیندرلا رفته ام و 12 شب به بعد دیگه درشکه مون کدو میشود و لباس های خوشگلمان دود میشود . اما میبینم که نه تنها 30 ندرلا بلکه 2ندرلا هم نیستم . 10 شب خوابم میگیرد. شما ها چی کار میکنین می تونین انقدر تا دیروقت بیدار بمونین؟ صبح هم پای چشماتون پف کرده نشه؟ میشه یک جور هایی به من هم بگین؟

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تاريخ 2 شنبه 4 اسفند

سرما و میهمانی

نپوووووف ! چه سرد شده اینجا ! می دونین بدی اینجا اینه که هیچ وقت نمی تونی بفهمی که هوا خوبه یا نه! یکهو همچی سرد میشه که وقتی می آیی بیرون فکر میکنی الانه که جمجه هه از فرط سرما بپکه (بترکه). پسپریشب باز با همکار ها جمع بودیم و هر کی چیزی برای خوردن آورده بود. جای شما خالی کلی بحث فلسفی و غیر فلسفی همرا با موزیک ملایم شرقی . منوی غذا هم برای اینکه یک تصوری از این جور دور هم شدن های فرنگی داشته باشین:

سالاد ماکارونی (2 مدل داشتیم ) . قلقلی های گوشت (به شعاع 2.5 سانتیمتر) . یک ظرف گنده کاهو (اینجا به این میگن سالاد ). هویج رند شده با سرکه . گراتن سیب زمینی . سالاد گوجه و پنیر . نان باگت . زیتون . چوب شور . آب تمشک و سیب (برای پاستوریزه ها) و شراب (برای غیر پاستوریزه ها) . فکر کنم همه اش را گفتم . آها راستی یک سو پ سوسیس هم داشتیم ( من که لب نزدم ! آخه آورنده اش یک کمی با توجه به سابقه اش مشکوک میزد . معلوم نبود غیر از سوسیس چه چیزهای دیگه هم توش بود............!)

آلکس 12 شب گفت میخواد بره . منهم با خوشحالی از پیشنهادش برای رساندن من به خانه استقبال کردم و الا توی اون سرما معلوم نبود که به خانه صحیح سالم برسم . ای بابا آفتاب خانوم بیا دیگه ! انقده ناز نوبر والا...!

بیگانه اي در سرزمين ژرمنها  ارسال در تاريخ 1 شنبه 3 اسفند